مسألة 35: « إنما يجوز المسح على الحائل في الضرورات ما عدا التقيةإذا لم يمكن رفعها ولم يكن بد من المسح على الحائل ولو بالتأخير إلى آخر الوقت وأما في التقية فالأمر أوسع فلا يجب الذهاب إلى مكان لا تقية فيه وإن أمكن بلا مشقة نعم لو أمكنه وهو في ذلك المكان ترك التقية وإراءتهم المسح على الخف مثلاً فالأحوط بل الأقوى ذلك ولا يجب بذل المال لرفع التقية بخلاف سائر الضرورات والأحوط في التقية أيضاً الحيلة في رفعها مطلقاً »[1].
اگر بنا گذاشتيم در باب الوضوء در مواردى كه اقتضاء كند تقيه مسح على الخفّين را، مسح على الخفين مثل مسح على بشرة الرّجلين است و وضوء با آن مسح مشروع مىشود و هكذا در غير حال تقيه ضرورات ديگر كالخوف من البرد در اين موارد انسان مسح كند على الجوراب و على الخف را اين مثل مسح البشرة الرّجلين است در حال اختيار. چه جورى كه آن وضوء با بشره ممسوح را انسان مسح كند طهارت است. وضوء در جايى كه مسح كند خف را بالتّقية او بالضّرورة الاخرى آن هم طهارت است. اگر به اين معنا بنا گذاشتيم. كلام در اين است كه ايشان در عروه مىفرمايد اگر مكلّف در موارد ضرورت مندوحهاى داشت، تقيه با ضرورات ديگر فرق پيدا مىكند. اگر ضرورت، ضرورت تقيهاى است عدم المندوحة اعتبار ندارد. انسان در جايى است كه مسجد سنّىها است. اين طهارت و وضوء ندارد. اگر بخواهد در اين جا وضوء بگيرد بايد مسح الخفّين بكند. جاى تقيّه است پيش اينها. ولكن نه مىتواند از اين جا خارج بشود و در بيرون وضوء بگيرد كه اينها نبينند. مسح على البشره بكند.
ايشان مىفرمايد اين كه تقيّه مجوّز است مسح على الخف را عدم مندوحه معتبر نيست. مكلّف مندوحه هم داشته باشد، راه فرار هم داشته باشد مىتواند وضوى تقيهاى را اتيان كند و امّا به خلاف ساير الضّرورات كه مثل البرد و امثال ذلك است، آن جا اگر مندوحه داشته باشد آن وضوء كافى نيست. مثلاً فرض كنيد در بيرون است. در بيرون وضوء بگيرد و مسح كند، پاهايش از سرما مىخشكد. بايد مسح على الخف بكند و لزوم هم ندارد اين در بيرون مسح كند. برود در اتاق مسح كند. آن جا گرم است. مسح على البشره هم بكند عيبى ندارد. در موارد تقيه عدم مندوحه معتبر نيست. ولكن در غير التقية من ساير الضّرورات عدم المندوحه معتبر است. اين حرف را ايشان مىفرمايد. براى اين كه اين حرف كه ايشان مىفرمايد روشن بشود براى شما و بدانيد كه اساس در اين فتاوا چيست، اين مطلب را خدمت شما عرض مىكنم اين مقدمّه را. در مواردى كه شارع امر كند به فعلى و در مواردى كه مكلّف متمكّن از آن فعل نيست امر كند به بدل او. براى آن فعل قرار بدهد. بگويد اين بدل را اتيان بكنيد و آن فعلى كه شارع ابتداءً به او امر كرده بود، او از قبيل واجب موسّع بوده باشد يا از قبيل واجبى بوده باشد كه كلّى است له افراد عرضيه يا افراد عرضيه و طوليه يا فقط افراد عرضيه. فرقى نمىكند. در اين موارد شارع آن كلّى را كه از مكلّف مىخواهد، صرف الوجودش را مىخواهد. تمام افراد مفروض اين است كه مطلوب نيست. صرف صلاة الظّهر و العصر كه به يك وجود موجود مىشود صرف وجود صلاة الظّهر و العصر را مىخواهد بعد زوال الشّمس و قبل الغروب. اين صرف وجود صلاة الظّهر و العصر را مقيّداً به وضوء كه غسل الوجه و اليدين مسح الرّأس و بشرة الرّجلين مقيّداً به اين صرف وجود صلاة را مقيداً به صرف وجود اين وضوء مىخواند. اگر مكلّف در بعضى وقت اگر بخواهد صلاة را اتيان بكند، صلاة اختيارى را نمىتواند اتيان بكند. چون كه وضوئی اختيارىاش را نمىتواند بگيرد.
و امّا اگر در وقت ديگرى بگذارد اين طبيعى را، مىتواند اين صلاة را اتيان بكند. يا اگر اين طبيعى را در اين مكان اتيان بكند، نمىتواند فرد اختيارىاش را اتيان بكند و امّا بگذارد در مكان ديگر اتيان بكند، نه صرف وجود كه اختيارى است مىتواند اتيان بكند. در تمام اين موراد كه اضطرار در بعض الافراد است، بعض افراد طوليه يا بعض افراد عرضيه. در اين موارد اين اضطرار فايدهاى ندارد. در آن مواردى كه شارع جعل بدل مىكند، مأمور به اوّلى صرف الوجود است. صرف الوجود بين الحدّين يك فردش اگر ممكن شد براى مكلّف و مكلّف متمكن شد يك فرد از افراد طوليه و ولو در آخر وقت يا يك فرد از افراد عرضيه در جايى كه موسّع نيست. ولكن يك فرد از افراد عرضيه را فقط متمكّن است. امر به صرف وجود صحيح مىشود. ساقط نمىشود. پس اين كه شارع مىگويد اگر نتوانستى آن متعلّق تكليف را بياورى اين را بياور يعنى جعل بدل مىكند ظاهرش اين است كه آن صرف الوجود را نتوانى اتيان بكنى. چون كه متعلّق تكليف اوّلى صرف الوجود بود. اگر آن صرف الوجود را نتوانى در آن وقت مضروب اتيان بكنى و در وقت تكليف اتيان بكنى، در آن وقت اين را بياور. اين يكى را بياور. خوب بدان جهت اگر فرض بفرماييد ما اگر در بيرون بخواهيم مسح پا بكنيم، آن جا نه سرما است. پايمان خشك مىشود. خوب بياييم تو وضوء بگيريم و متمكّن هم هستيم از آمدن به تو. هيچ كارى ندارد. اين جا نمىشود در بيرون وضوء گرفت مسح كرد على الخف كه اين ضرورت است. نمىتوانم اين جا. اين جا اگر مسح كنم بر نفسم مىترسم، بر رجلينم مىترسم. آن وضوئی به خصوصه كه متعلّق تكليف نيست. متعلّق تكليف صلاة مقيّد به صرف الوجود وضوء است. صرف الوجود وضوء تو هم محقق مىشود. بدان جهت ظاهر دليل اضطرارى اين اختصاص به مقام ندارد. هر جايى كه شارع بدل اضطرارى تشريع كرده است و مأمور به اضطرارى تشريع كرده است، ظاهرش اين است كه اگر از آن صرف الوجود كه متعلّق امر است در حال اختيار آن صرف الوجود اگر متعذّر شد او را نتوانى در آن وقت اتيان بكنى بين المبدأ و المعاد يا آن صرف الوجود را نتوانى اتيان بكنى كه به اين مىشود كه افراد عرضيه و طوليه هيچ كدام نتواند اتيان بكند. متمكّن نبوده باشد و امّا در جايى كه بعض افراد را متمكّن نيست بعضى وقت متمكّن نيست، اين جا را ادلّه اضطرار نمىگيرد. اين جا ملتزم شدن بر اين كه انسان مىتواند مأمور به اختيارى را در بعضى وقت كه مضطر است اتيان بكند اين اتيان كردن موقوف به دو تا امر است. يكى اين است كه دليل خاص باشد در يك موردى بگويد نه اضطرار در بعض الوقت كافى است. دليل خاص قائم شد. اضطرار در جميع وقت. لازم نيست. در بعض وقت اگر مضطر شدى مىتوانى وضوء بگيرى و مسح على الخف بكنى. خوب اگر دليل قائم شد كه ما مخالف نيستيم. قاعده اوليه اين است. ظهور جعل البدل اين است. يك جا دليل قائم شد بر خلاف آن ظهور ملتزم مىشويم. يكى اين است.
يكى هم اين كه انسان در بعض وقت كه مضطر است، احتمال مىدهد كه اين اضطرار و اين عذرش تا آخر وقت بماند. آن جا استصحاب مىكند اضطرار و عذر را تا آخر وقت اتيان مىكند. تا آخر وقت اگر معلوم شد كه نه اضطرارش دوام ندارد و متمكّن است، آن مأمور به كه اتيان كرده است ظاهرى است. مجزى نمىشود از واقع. بايد اتيان كند. در آن جاهايى كه به استصحاب اتيان كرده است و بعد در آخر وقت معلوم شد كه اين استصحاب مطابق با واقع نبود عذرش منقضى شد، آن اتيان كردنى كه اتيان كرده بود مأمور به به حكم استصحاب بود. آن مأمور به ظاهرى است. مجزى از واقع نمىشود. به خلاف جايى كه دليل خاص قائم بشود. اگر اضطرار در بعض الوقت هم شد انسان مىتواند مأمور به را كه بدل است اتيان بكند. اگر اين دليل قائم شد كه بدار واقعاً جايز است در جايى كه اضطرار در بعض الوقت است، اين لازمهاش اجزاء است. اين بحثش هم در باب اجزاء ذكر شده است كه اگر دليل قائم شد در يك موردى به جواز بدار واقعاً نه ظاهراً به حكم استصحاب، او نه او ملازمه با اجزاء ندارد و مجزى هم نيست. دليل خاص قائم شد، لازمه عقلى او اجزاء است. يعنى بايد مجزى باشد از مأمور به واقعى و الاّ اين جواز البدا ممكن نمىشود كه مولا تجويز كند بدار را. روى اين اساس است. در باب تقيه كما اين كه انشاء الله بعد بحث خواهيم كرد در باب تقيه اين جور است كه شارع اين جور نيست كه اضطرار از صرف الوجود را موضوع قرار بدهد براى امر به صلاة تقيهاى يا وضوء تقيهاى. خود شارع فرموده است كه با وجود اين كه در خانهات متمكن هستى صلاة بخوانى، وضوء بگيرى، برو در مسجد آنها نماز بخوان كه بالملازمه هم فهميده مىشود كه وضوء هم با آنها بگير و نماز بخوان. خود شارع اين بحثش فى ما بعد خواهد آمد.
در باب تقيه ملاك اضطرار به صرف الوجود نيست. ملاك تقيه اين نيست. بدان جهت آن جا مندوحه نباشد اعتبارى ندارد. انسان با وجود اين كه مىتواند در خانه خودش نماز بخواند مىرود در مسجد آنها مىخواند. با آنها. عيبى ندارد.
و امّا غير التقية، او داير مدار اضطرار است که اگر انسان مضطر شد و نتوانست مسح كند على المسح در آن وضوء صرف الوجودى نتوانست صرف وجود وضوء كه معتبر است در صلاة بين الحدّين نتوانست آن صرف الوجود وضوئی را اتيان كند با مسح على البشره، مسح على الخف بكند. چون كه از سرما مىترسد. بدان جهت در ما نحن فيه اگر مندوحه داشته باشد و انسان الان در بيابان است. ولكن ماشين بنز است و تند مىرود. بيابان خيلى سرد است. وضوء بگيرد و پاهايش را مسح كند، خشك مىشود. ولكن نيم ساعت ديگر مىرسد به شهر. هوا هم گرم است و در آن جا بخارى هم هست وضوء مىگيرد و نمازش را مىخواند. اين در بيابان نمىتواند وضوء بگيرد. بگويد من مسح على الخف مىكنم و نمازم را مىخوانم اين جا. اين نمىشود. چرا؟ چون كه اضطرار ندارد از مسح كردن بر رجلين كه صرف وجود مسح على الرّجلين معتبر است نه مسح در بيابان. خصوص آن مكان يا خصوص آن زمان. از صرف وجود مسح على الرّجلين خوفى ندارد. چون كه صرف الوجود را مىتواند در خانهاش اتيان كند. بدان جهت در اين موارد عدم مندوحه معتبر است، و تقيه خصوصيتى دارد كه ترغيب شده است خودتان را برويد با آنها نماز بخوانيد در فردى كه در خانهاش مىتواند نماز بخواند، فى اهلش مىتواند نماز بخواند كما اين كه خواهد آمد. بدان جهت در ما نحن فيه عدم مندوحه معتبر است. بعد اين تقيه، تفسيرش خواهد آمد.
ولكن در تقيه امر آخرى را مىگويد ايشان در ما نحن فيه. مىگويد ايشان رفت. مىتوانست در خانه نماز بخواند. وضوء حسابى بگيرد و نماز حسابى بخواند. نه دست ببندد، نه مثل آنها نماز بخواند. با وجود اين رفت آن جا. ولكن آن جا يك جورى است كه مىتواند شروط را مراعات كند. ولكن به آنها نشان بدهد كه من نماز شما را مىخوانم. اين را مىدانيد بر اين كه انسان وقتى كه نماز مىخواند بايد مسجدش چيزى بوده باشد كه از ارض بشود يا چيزى بوده باشد كه نبات من الارض است و مأكول نيست. رفته است مسجد سنّىها. مىبيند يك طرفش را فرشهاى عجيب و غريب انداختهاند. يك طرفش ولكن حصير است. اين مىتواند برود طرف حصير بايستد و با اينها جماعت بخواند كه من هم از شما هستم. نماز شما را مىخوانم. ولكن شرط سجود را مراعات كند. چون كه به سجده كه سجده مىكند حصير است. سجده بر او جايز است. مع ذلك نمىرود. مىماند در اين طرفى كه فرش است. در اين جا مىگويد ايشان اين جايز نيست. احوط بلكه اقوا اين است خودش را در موضع تقيه طورى نشان بدهد كه من با شما هستم و عمل شما را اتيان مىكنم، ولكن رعايت واقع كردن ممكن باشد، تعيّن باشد رعايت واقع بكند. يعنى برود آن جا كه حصير است آن جا نماز بخواند. اين جا هم در باب وضوء نه اصلاً از اول ظهر تا غروب شمس با سنّىها است. همه را گرفتهاند و حبس كردهاند يا همه نمىتواند از پيش اينها خارج بشود از اول ظهر تا غروب. موضع تقيه است. يا رفته است. موضع تقيه نبود. رفت پيش آنها. بنا شد وضوء بگيرد. مىتواند آن رفيقش را به صحبت بگيرد كه او اصلاً ملتفت نشود. مسح على البشره كند. اصلاً رفيقش يك صحبتى با او شروع كرده بود كه چشم او به صورت اين بود. اصلاً به پاى اين نگاه نمىكرد. كانّ صحبت مىكند. كانّ پايش را يك جور گرفته است كه كانّ من هم بر خف مسح مىكنم. ولكن در حقيقت به بشره مسح مىكند. ولو به نحوى كه فرض بفرماييد نعالى پوشيده است يا خفّى پوشيده است كه پاره است. يا يك جورى پايش را گذاشته است كه نمىفهمد اين خفّش را درآورد و بندهايش را باز كرد. مىگويد اگر اين ممكن بوده باشد تَعَيَّن. متعيّن مىشود. اين دليلش را فعلاً نمىگوييم. چون كه مبحث تقيه را بعد از اول شروع خواهيم كرد. اين را فرق مىگذارد كه در تقيه اين لازم است. بدان جهت كسى هم رفت با اينها نماز جماعت خواند، قرائت حمد و سوره را بايد خودش بخواند. ولكن يواش بخواند كه آنها نفهمند. حتّى اگر كسى پيشش هست كه خيلى زيرك است لازم نيست كه قرائتى داشته باشد كه صدايش در بيايد. بلكه همين جور است كه فقط قرائت كند فى نفسه قرائت مىكند فى نفسه به نحوى كه خودش هم نمىشنود. او خيال مىكند كه ذكر مىگويد. بدان جهت در ما نحن فيه اين را ايشان ملتزم مىشود كه اين معنا لازم است و بايد اين را رعايت كند. اين را هم بحث خواهيم كرد.
بعد ايشان يك مطلب ديگرى را مىگويد. مىگويد انسان در باب تقيه اگر بذل مال بكند، مال را بذل بكند مىتواند مأمور به واقعى را اتيان كند. مثل اين كه رفته است مسجد سنّىها كه با سنّىها نماز بخواند. وضوء بگيرد با آنها. ولكن آن جا يك خادمى دارد كه آن غرفه كوچكى دارد و آب هم دارد در آن جا. آن خادم را يك ده تومان بدهد يا بيست تومان بدهد كه من بروم آن جا يك كمى استراحت كنم. با آن آب تو وضوء بگيرم. خوب مىگويد بفرما. خيلى خوش آمدى. يك صد تومانى ببيند خيلى خوش آمدى. اين مىرود تو و در را هم مىبندد و وضوء مىگيرد. بذل مال مىكند. مأمور به واقعى را اتيان مىكند. رفع مىكند تقيه را به بذل المال. مىگويد اين لازم نيست. واجب نيست برايش رفع تقيه كردن. اين را اين جا مىگويد.
و امّا رفع الاضطرار. در بيابان سرد است. يك كسى يك خانهاى دارد. به او يك صد تومان بدهد كه من بيايم در خانه تو وضوء بگيرم. مسح على البشره مىكند. در بيرون نمىشود. او هم مىگويد بفرما. مىگويد در اين صورت رفع الضّروره به مثل المال بشود در غير التّقه وجب. فتوا به وجوب مىدهد. مىگويد آن جا بذل المال واجب است. چرا آن جا بذل المال واجب است در تقيه واجب نيست بحث خواهيم كرد و از ما ذكرنا كه عدم مندوحه معتبر نيست، از او هم معلوم شد و ادخال النّفس در تقيه جايز است از او هم معلوم شد كه ادلّه تقيه توسعه دارد.
و امّا اين كه در غير التقية دفع واجب است اين جور استدلال كردهاند كه شارع امر كرده است به صلاة مع ال وضوئی كه مسح الرّأس و بشرة الرّجلين در او است، و اين شخص هم متمكّن است از آن. منتهى يك صد تومانى مىدهد ديگر. اين متمكّن است از آن وضوء اختيارى. چون كه متمكّن از وضوء اختيارى است وجب. واجب مىشود وضوء اختيارى. وضوء اختيارى كه واجب شد بذل مال بايد بكند.
اشكال شده است بر اين كه قاعده لا ضرر كجا رفت؟ اين جور وضوء ضررى است براى مكلّف. اين جور وضوء گرفتن واجب بشود بر مكلّف ضررى است. خوب قاعده لا ضرر وجوبش را دفع مىكند كه اين جور وضوء لازم نيست.
مرحوم حكيم در مستمسك[2] دو جواب داده است از اين اشكال قاعده لا ضرر.
يكى گفته است كه اصلاً وجوب وضوء براى اين شخصى كه هست ضررى است. شارع وضوء را كه براى اين شخص قرار داده است اين وضوء ضررى است. مثل وجوب الزّكات و وجوب الخمس است. چه جورى كه اصل تشريع حكمى درباره شخصى ضررى بوده باشد بر مكلّف قاعده لا ضرر او رفع نمىكند، اين جا وجوب وضوء را هم رفع نمىكند. اين فرمايش ايشان را كه ما نتوانستيم بفهميم كه مرادشان چيست. اصل وجوب الزّكات و وجوب الخمس اصل تشريعشان ضررى است. ولكن وجوب الوضوء كه اصل تشريعش ضررى نيست. ما تا حال وضوء گرفتيم و هيچ ضرر هم نكرديم. بعضاً مىشود كه اين جور احتياج به بذل المال دارد وضوء گرفتن. آن وقتى كه اصل تشريعش ضررى نشد، اطلاق دليل حالت ضرر را گرفت، قاعده لا ضرر حكومت مىكند و مىگويد در حال ضرر اين وجوب نيست. اين جواب اول كه درست نيست. ما هم نفهميديم كه چه جور ايشان قياس كردهاند به باب خمس و زكات. آنها اصل تشريعشان ضررى است.
سؤال؟ نه خيلى آب است كه هيچ ضررى نيست. ما لب شط آن قدر آب تلف كرديم كه به هيچ كس هم ضرر نزديم.
سؤال...؟ اتلاف آب مىگويد ايشان. مال نمىگويد.
در ما نحن فيه وجوب وضوء ضررى است. بدان جهت برمىدارد وجوب وضوء را.
وجه دومى فرمودهاند و آن اين است كه روايت وارد است. اگر آبى را مىفروشند براى وضوء گرفتن ولو ثمنش كثير است، بايد بخرد آب را. از آن روايت استفاده مىشود كه وضوء گرفتن موقوف بشود به بذل المال بايد بذل مال بكند. اين جا هم وضوء گرفتن موقوف به بذل المال است. آن جا وضوء گرفتن موقوف به بذل مال است چون كه آب ندارد، اين جا هم وضوء گرفتن موقوف به بذل مال است چون كه جاى مناسب ندارد. خوب اين مىشود قياس ديگر. آن نص در آن جايى است كه آب نداشته باشد و بذل واجب است و امّا در جايى كه آب دارد ولكن جاى مناسب ندارد آن جاى گرمى ندارد آن جا واجب باشد اين مىشود شبه القياس. بدان جهت اگر انسان وضوء بگيرد در ما نحن فيه، چمدانش را بايد بگذارد. نمىتواند بردارد چمدانش بگذارد اين جا چمدانش را بايد برود آن جا. اگر برود وضوء بگيرد كنار شط اين چمدانش را مىبرند. خيلى هم چيز نيست توى آن. فقط به اندازه هزار تومان جنس است. مىگويند نه، نرود. آن وضوء را هم نگيرد. بگذارد آب از آن جا رد بشود. اين جا تيمم كند و نماز بخواند. چون كه وضوء ضررى است. چه جور آن جاها تعدّى نكردهاند، در ما نحن فيه هم تعدّى نمىشود كرد. بدان جهت گفتهاند فرمايش ايشان كه يجب بذل المال درست نيست. الظّاهر و الله العالم ما احتمال مىدهيم كه كلام مرحوم صاحب عروه اين كلام، كلامى بوده است كه تعبيرش خوب نبوده است و آن اين است كه ما هم مىگوييم بذل واجب نيست. بايد اين جور باشد ديگر. بذل واجب نيست. امّا مسح على الخف نمىتواند بكند. جايى كه به بذل المال مىتواند مسح على البشره بكند، مسح علي الخف نمىتواند بكند. چرا؟ چون كه داخل آن روايت ابي الورد نيست. روايت ابي الورد اين بود كه تو از آن مسح على الرّجلينى كه در وضوء معتبر است كه قيد صلاة است، او صرف الوجود است. از آن صرف الوجود بر رجلينت بترسى. ما در ما نحن فيه از صرف الوجود نمىترسيم. صرف الوجود توى اين حجره هم مىشود كه صد تومان بدهى و بروى آن جا وضوء بگيرى. ما از اين مسح در بيرون مىترسيم بر رجلين. اين كه وجوب ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه مسأله، مسأله اجزاء است. وجب البذل يعنى وضوء مسحى مجزى نيست. در اين صورت بايد اين جور بشود كه اگر به بذل المال رفع اضطرار مىشود بذل مال نكند و مسح على الرّجلين بكند آن وضوء مجزى نيست. چرا؟ چون كه دليل ندارد. دليل ما فقط همان روايت ابي الورد[3] است. مفروض اين است دليل ما او است ديگر. روايت ابي الورد موردش آن صورتى است كه از آن صرف الوجود از وضوء كه در او مسح على الرّجلين معتبر است، او را نتوانى. چون كه بر رجلينت مىترسى. من از او نمىترسم. به رجلينم نمىترسم. از اين در بيرون مسح كردن مىترسم كه اين وضوء مسح خاص است. اين وجوبى ندارد. اين مثل چه مىشود؟ اين مثل مواردى مىشود كه وضوء گرفتن حرجى است. مثل مواردى كه وضوء گرفتن حرجى است. مثل اين كه فرض بفرماييد انسان اگر وضوء بگيرد، آب ته چاه است و چاه هم خيلى مشقّت دارد رفتن تا چاه ضررى ندارد، خوفى ندارد نه از مالى، نه از دست و پا شكستن نمىترسد. ولكن خيلى زحمت دارد توى اين چاه رفتن. خيلى عميق است. حرجى است. مىگويند تيمم كند ديگر. اين جور مىگويند ديگر. آن جا دليل لا حرج چه مىشود؟ دليل لا حرج وجوب را برمىدارد. مشروعيّت وضوء را برنمىدارد. رفت اگر توى چاه وضوء گرفت. برود با او نماز بخواند، نمازش صحيح است. چون كه ادلّه استحباب وضوء است. انّ الله يحبّ المتطهّرين كه سابقاً هم گفتيم كسى كه محدث بالاصغر است، طهارت او وضوء است. اين شخص هم وضوء را متمكّن است. خدآند دوست دارد. مستحب است. او وضوء گرفت با آن مىتواند نماز بخواند. در موارد حرج اين جور است. در اين مورد هم همين جور است. پول داد رفت و وضوء گرفت مىتواند نماز بخواند. امّا اين وضوء گرفتن برايش واجب نيست. چون كه ضررى است. يعنى چه؟ يعنى مىگويند تيمم كند. چرا؟ چرايش عبارت از اين است كه علم داريم بر اين كه كسى كه وضوء برايش واجب نشد تكليف صلاتى ساقط نمىشود. اين معنا را علم داريم از اين كه صلاة ساقط نمىشود از مكلّف، مثل موارد حرج است. فرقى نمىكند. همان حرفى كه در موارد حرج مىگويند وضوء حرجى است تيمم بكند بخواند چون كه علم داريم صلاة ساقط نيست، در اين مورد هم همين جور است. تيمم بكند، ساقط بكند. اگر به روايت ابي الورد عمل كرديد مقتضايش اين است كه در اين موردى كه هست مورد، مورد مسح على الجبيره نيست. مسح على الخف نيست. چون كه در ما نحن فيه اضطرار به صرف الوجود ندارد. ولكن چون كه بذل المال ضررى است، وضوء مىشود ضررى و آن وجوبش برداشته مىشود. وقتى كه برداشته شد، بله اگر خودش اقدام كرد و وضوء گرفت، عيبى ندارد. طهارت است. «انّ الله يحبّ المتطهّرين»[4]. «لا صلاة الاّ بطهورٍ»[5] طهارت شرط صلاة موجود است و امّا اگر وضوء نگرفت وظيفهاش تيمم است. با وضوئی مسح على الخف نمىتواند نماز بخواند. چون كه او وضوء است. طهارت است دليل ندارد. دليلش روايت ابي الورد بود و ابي الورد هم آن صورت را نمىگيرد.
سؤال...؟ عرض كردم در موارد حرج را گفتم. آيه مباركه جمع در وجوب نمىشود. اين جمع در استحباب وضوء و وجوب تيمم نه جمع مىشود. همان جمع تقسيم در وجوب نمىشود. جمع در وجوب نمىشود كه هم تيمم واجب بشود و هم وضوء. اين نمىشود. تقسيم قاطع شركت است و امّا وجوب التّيمم با استحباب وضوء جمع بشود اين عيبى ندارد. مثل موارد حرج كه وضوء حرجى بوده باشد. بدان جهت در ما نحن فيه مكلّف است صلاة را با طهارت بخواند. خودش بذل مال كرد. فهو. نكرد بايد تيمم بكند و نماز بخواند. اين دو مطلبى كه ايشان، در حقيقت سه مقام شد.
يكى اين كه در مقام تقيه عدم مندوحه معتبر نيست.
ديگرى عبارت از اين است كه در مقام تقيه بخواهد عمل را واقعاً اتيان كند و ارائه بكند عمل را بر طبق عامّه، اين متعيّن مىشود.
سوّمى اين است كه دفع المال و بذل المال در مقام تقيه واجب نيست.
اين سه تا امر را بيان فرمودهاند. ما شروع مىكنيم در باب التقية مقاماتى را كه با آن مقامات هم اين سه امرى كه ايشان فرموده است انشاء الله معلوم مىشود و هم غير اينها. روز شنبه انشاء الله تعالى.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص214.
[2] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص401.
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص458.
[4] إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ؛ سوره بقره(2)، آيه222.
[5] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِذَا دَخَلَ الْوَقْتُ وَجَبَ الطَّهُورُ وَ الصَّلَاةُ وَ لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص203.