درس پانصد و نودم

افعال وضوء

مسألة 39: « إذا اعتقد التقية أو تحقق إحدى الضرورات الاُخر ‌فمسح على الحائل ثمَّ بان أنه لم يكن موضع تقية أو ضرورة ففي صحة وضوئه إشكال ».[1]

مسألة 40« إذا أمكنت التقية بغسل الرجل فالأحوط تعينه‌ وإن كان الأقوى جواز المسح على الحائل أيضاً »[2].

برخی احکام تقيه

كلام در وضوء تقيه‏اى بود. آن احكامى كه مترتّب است بر وضوء تقيّه‏اى، آن احكام بنا شد بحث بشود. قبل از اين كه ما وارد بشويم در بحث حكم وضوء تقيةً ينبغى تكلّم بشود در حكم اعمالى كه انسان و مكلّف آنها را در حال تقيّه اتيان مى‏كند كه به حسب الادلّه مستفاد از آن ادلّه اين عمل تقيه‏اى چه حكم را دارد. ثمّ بعد از اين كه ملاحظه شد آن ادلّه و عملى كه انسان در حال تقيه اتيان مى‏كند حكمش به حسب ادلّه ظاهر شد، نگاه مى‏كنيم به وضوء تقيه‏اى كه آيا در وضوء تقيه‏اى دليل خاصّى وارد شده است و وضوء تقيه‏اى را از آن احكام خارج كرده است يا وضوء تقيه‏اى دليلى نيست در او بر خلاف آن احكام. پس يؤخذ در وضوء تقيه‏اى به تلك الاحكام و لذا تقيه در ما نحن فيه به سه معنا اطلاق مى‏شود. تارةً انسان عملى را اتيان مى‏كند. يا عملى را ترك مى‏كند و اين اتيان به اين عمل يا ترك عمل يا واجبى را به نحو اخلال اتيان مى‏كنند كه در او خلل هست. يا معامله‏اى را اتيان مى‏كند به نحوى كه در او خلل هست. ولكن اين معامله را و اين واجب را يا آن حرام را كه مرتكب مى‏شود و واجب را ترك مى‏كند، اين به دفع ضرر الغير است كه اگر اين كار را نكند، مى‏ترسد ضرر غير متوجّه او بشود. اين تقيه اطلاق مى‏شود ابتداءً به اين معنا.

 و تقيه معناى دومى دارد و آن معنايش اين است كه من مكلّف هستم عملى را كه اتيان مى‏كنم فعلاً او تركاً يا واجبى را اتيان مى‏كنم يا معامله‏اى را اتيان مى‏كنم، مراعات مى‏كنم مذهب عامّه را. غير همان عامّه است. مذهب او را مراعات مى‏كنم و عمل را بر طبق مذهب او اتيان مى‏كنم. با وجود اين كه مى‏دانم عمل به حسب حكم الله واقعى اين نحو نيست حكمش. ولكن عمل را بر طبق آن مذهب غير كه عامي است اتيان مى‏كنم، دفعاً لضرره. چون كه از ضررش مى‏ترسم عمل را كه اتيان مى‏كنم، به جهت اين كه ضرر او دفع بشود. اين معناى دومى است.

 يك معناى سومى هم دارد تقيّه كه او را هم بحث خواهيم كرد و آن اين است كه نه من كارى مى‏كنم كه صحبت دفع ضرر و خوف ضرر و اينها نيست. من كارى مى‏كنم كه با آن كار جلب مى‏كنم مودّت عامّه را كه آنها هم ملحق بشوند به شيعه. اگر شيعه نشدند، ملحق بشوند در مهمّات شيعه. در آن جايى كه احتياج دارد شيعه به كمك مالى، به كمك بدنى يا معاشرت احتياج دارد. اين از ضرر آنها نمى‏ترسد. اين كار را مى‏كند جلباً لمودّتهم و محبّتهم. اين را مى‏گويند تقيّه مداراتى. اين هم با عامّه است. تقيّه به معناي دوّم و به معناى سومى اين مختص است به عامّه و امّا تقيّه بمعني الاول نه او مربوط به عامّه نيست. هر كسى كه از ضرر او مى‏ترسم عمل را اتيان مى‏كنم يا ترك مي‌كنم دفعاً لضرر او ولو سلطان جائر بوده باشد اين تقيّه است بمعني الاول. ولو سلطان، سلطانى است كه اصلاً به خدا قائل نيست. اصلاً دين ندارد. بدان جهت آن تقيه بمعني الاولى كه هست او است.

 اين كه تقيّه را به سه معنا گرفتيم نه به جهت اين است كه لفظ تقيه سه تا معنا دارد. تقيه معنايش يكى است. بلكه به جهت اين است كه تقيه از عامّه در صورتى كه عمل به دفع ضرر آنها باشد ربّما يقال كه آن حكم مختصّى دارد. بعضى احكام مختصّه دارد كه آن احكام مختصّه در آن تقيه بمعني الاول آن احكام نيست. كذلك در تقيه بمعني الثّالث حكمى دارد كه در تقيه دومى نيست. اين تقسيم بملاحظه ترتّب احكام شرعيه است بر تقيّه و الاّ تقيه به معناى واحد است.

 ولكن شارع بعضى قسمش را مختص كرده است به بعض الافعال كه از او قسم ثانى و هكذا قسم ثالث تعبير مى‏كنيم. آن تقيه‏اى كه بمعني الاول است كه انسان دفعاً لضررى كه از غير متوجّه او است، يا متوجّه بر سايرين است كه مربوط به او است مثل عيالش و اهلش اين كار را مى‏كند، او داخل ادلّه اضطرار است. مثلاً فرض كنيد كه مضطر است مثلاً واجبى را ترك كند يا حرامى را موجود كند يا مضطر است معامله‏اى را موجود بكند تا اين كه ضرر از غير متوجّه او نشود. او داخل ادلّه اضطرار است. بدان جهت آن عملى كه انسان مضطر به او شده است اگر لو لاالاضطرار حرام بود، حرمتش برداشته مى‏شود. اگر عملى بود كه لو لاالاضطرار واجب بود كه مكلّف بايد اتيان كند، وجوبش برداشته مى‏شود. چون كه اگر اتيان كند ضرر متوجّه مى‏شود به او.

 امّا به خلاف التّقية بمعني الثّانى يا بمعني الثّالث او ادلّه خاصّه دارد. چون كه احكام خاصّه دارد، يك مطلبى كانّ ما بين علما يعنى يك مطلب هم نيست. چند امر است ما بين علماء مسلّم است كه مورد خلاف نيست. او عبارت از اين است كه انسان مكلّف اگر اجتناب بكند، مبتلاء بشود در يك موردى پيش عامّه مبتلا بشود به نحوى كه اگر عملى كه پيش خودش حرام است ولكن پيش مذهب آنها حلال است، آن عمل را موجود نكند ضررى متوجّه مى‏شود. مثل اتلاف نفس و هلاكت. يا مثل او يك ضرر اين جورى به خودش متوجّه مى‏شود يا به ساير الشّيعه كه رفقايش شيعه هستند. به آنها متوجّه مى‏شود، متوجّه مى‏شوند كه اين طائفه كه آمده بودند و نشسته بودند اين جا همه‏شان رافضى هستند و حسابشان را مي‌رسند اين شخص عملى را اتيان مى‏كند كه به حسب مذهب خودش شخص عامل حرام است؛ ولكن به نظر مخالفين حلال است. اين اگر اين حرام را مرتكب نشود مى‏ترسد بر ضررى كه بر نفس خودش هست يا بر ديگرى است كه آن ضرر واجب التّحفّظ است. مثل قتل النّفس، سلب الاموال و احراق الاموال كه مضطر مى‏شود عليه آن جايى كه بر فعلى كه فى الواقع حرام است ولكن عامّه او را حلال مى‏دانند اين فعل را مرتكب نشود بر او ضرر اين جورى متوجّه است كه دفعش واجب است. بلااشكال لم يختلف فيه كه اين تقيه در اين صورت واجب مى‏شود. چون كه ضررى كه متوجّه است، واجب التّحفّظ است. مثل چه؟ مثل اين كه گير افتاده است پيش عامّه، جماعتى. آنها شرب نبيذ مسكر مى‏كنند و حلال مى‏دانند او را. خمر نمى‏دانند. بدان جهت مى‏خوردند. خلفايشان هم مى‏خورد. ولكن عند الامامية آن نبيذ حكم خمر را دارد. با خمر حكمش يكى است. اين در مجلسشان الان هم نبيذ را گذاشته‏اند. يعنى اگر نخورد متوجّه مى‏شوند كه اينها رافضى هستند و شيعه هستند، خودش و رفقايش يا خودش مى‏تواند فرار كند امّا رفقايش مبتلا مى‏شوند به يك ضررى كه آن ضرر واجب است از تحفّظ عنه كه آن ضرر اگر متوجّه بود واجب است انسان تكليفاً دفع كند. مثل قتل نفسى، ايجاد جنايتى، مثل قطع يدى، مثل احراق اموالش و امثال آنها. اين تقيه واجب است. اين ادلّه تقيّه نمى‏خواهد. روايات تقيّه نمى‏خواهيم. اگر رواياتى در باب تقيّه نبود باز حكم مى‏گفتيم كه شرب اين نبيذ واجب است. چرا؟ براى اين كه مفروض اين است كه اين مضطر است به شرب النبيذ. چون كه ضررى متوجّه است كه آن ضرر لازم الدّفع است. مضطر است به شرب النبيذ و مفروض اين است ضرر، ضررى است كه واجب التّحفّظ است. خوب ادلّه رفع الاضطرار حرمت آن فعل را برمى‏دارد. ادلّه لاضرر حرمت شرب النبيذ را برمى‏دارد. چون كه ضرر متوجّه است. ادلّه اضطرار و ادلّه رفع الضرر برمى‏دارد حرمت را. آن دليلى كه دلالت كرده است بر اين كه لا تلقوا بايديكم الي التهلكة يا آن كه دلالت كرده است بر اين كه نجات الغير واجب است احياء مؤمن واجب است، يا من ينادى يا للمسلمين فمن يجبه فليس بمسلم كه بايد نجات بدهد او را، مقتضاى آنها اين است كه دفع آن ضرر واجب است. دفع آن ضرر هم نمى‏شود مگر به واسطه شرب اين. بدان جهت در ما نحن فيه ادلّه تقيه نبود ادلّه خاصّه‏اى كه در تقيّه در عامّه است. اگر نبود، اين جا هم مى‏گفتيم كه نه اين فعل حلال است. عيبى ندارد و كذا فرض بفرماييد پيش آنها ثابت شده است كه امروز اول شوّال است و عيد فطر است. همه افطار كرده‏اند. اين هم در مجلس آنها گير افتاده است. يا محبوس است. يا نحو محبوس است. يعنى اگر چيزى نخورد مى‏فهمند. مى‏فهمند گردن خودش و گردن رفقايش مى‏رود. اين ادلّه تقيّه نمى‏خواهد اين جا رواياتى كه وارد است در تقيّه. اينها را نمى‏خواهد. خود ادلّه رفع الاضطرار وجوب صوم را برمى‏دارد. چون به حسب مذهبش اين آخر رمضان است. بايد روزه بگيرد. ادلّه وجوب صوم در اين روز ضررى است و هكذا فرض كنيد مضطر است به ترك الصّوم و ادلّه رفع الاضطرار وجوب را برمى‏دارد. باز آن ادلّه‏اى كه دلالت مى‏كند تحفّظ كند نفسش را از هلاكت و هكذا مسلم را نجات بدهد از هلاكت، مقتضاى آنها عبارت از اين است كه فعل واجب است. بدان جهت در اين قسم اول در جايى كه انسان مضطر شد به ارتكاب حرام واقعى يا مضطر شد به ترك واجب واقعى احتياج به روايات تقيه ندارد.

 سؤال...؟ بدان جهت در ما نحن فيه اين حرف را مى‏گفتيم. ولكن ادلّه‏اى در تقيه وارد است كه به عنوان تقيه امر شده است بر تقيه و لسان روايات هم وجوب تقيه است. اين تقيه از مخالفين است. معناى دومى است. هر جا اين عنوان تقيه يعنى خوف الضّرر از مخالفين انسان در يك جايى احساس كرد در عملى كه اتيان مى‏كند، يا در جايى كه چيزى را ترك مى‏كند، آن جا واجب است كه تقيه را مراعات بكند. رواياتى كه وارد است در تقيّه روايات كثيره است و چون كه روايات، روايات كثيره است، بدان جهت آن روايات را بيان مى‏كنيم ولكن نه همه‏اش را. آنى كه در مطلب ما دخيل است. يعنى تمام مى‏كند مطلب ما را و آن روايات، روايات صحيحه است و بقيه‏اش هم مضمونش مضمون اين روايات است. ولو در بقيه در سند بعضى‏ها خدشه است، امّا اين كه تقيه مشروع است، تقيه بمعني الثّانى از مخالفين اين تقيه، تقيه مشروع است و شارع مطلوب است اين شارع اين يك مرحله است. مرحله اين كه اين مطلوبيّت به نحو وجوب است و به نحو الزام است. تركش جايز نيست. اين هم مرحله دوم است. اين رواياتى كه مى‏خوانم، بعضى‏ها دلالت مى‏كند به اصل مشروعيّت و مطلوبيّت بقيه و بعضى‏ها دلالت مى‏كند كه مشروعيّت و مطلوبيّت به نحو لزوم است، الزام است و بر مكلّف جايز نيست كه اين تقيه را ترك بكنند.

صحيحه حريز

 در صحيحه حريز الوسائل، باب 24 از ابواب امر به معروف و نهى از منكر در آن جا روايت 13 است[3].

«وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ» كلينى نقل مى‏كند عن على ابن ابراهيم «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ» از او نقل مى‏كند، محمد ابن عيسى ابن عبيد است كه از يونس ابن عبد الرّحمن روايت مى‏كند. بدان جهت على ابن ابراهيم عن محمد ابن عيسى عن يونس. هر وقت بعد از كلمه على ابن ابراهيم قمّى محمد ابن عيسى ديديد و بعد از محمد ابن عيسى يونس ديديد اين را بدانيد آن على ابن ابراهيم كه صاحب تفسير است. محمد ابن عيسى، محمد ابن عيسى ابن عبيد است و يونس، يونس ابن عبدالرّحمن است و سند صحيحه مى‏شود. يونس هم نقل مى‏كند «عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ» كه عبد الله ابن مسكان است كه از اجلاء است عن حريز كه دلالتش واضح است. «عَنْ حَرِيزٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ: التَّقِيَّةُ تُرْسُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ» كه مشروع شده است، خدآند اين را تشريع كرده است، اين را كانّ سپر قرار داده است براى خلقش كه به واسطه اين خودشان را حفظ مى‏كنند تُرس الله است يعنى تشريع كرده است خدآند او را.

صحيحه هشام بن سالم

در صحيحه هشام ابن سالم هم اين است كه روايت 15 است. اين روايت 15 را صدوق در معانى الاخبار نقل كرده است[4]:

«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِيهِ» از على ابن الحسين كه پدر خودش است. او هم نقل مى‏كند «عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ» از على ابن ابراهيم باز همان صاحب تفسير است روايت صحيحه است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ» اين يونس ابن عبد الرّحمن از هشام ابن سالم نقل مى‏كند. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْ‌ءِ» عبادت نشده است براى خدآند به شيئى احبّ از خبء بوده باشد. «قُلْتُ وَ مَا الْخَبْ‌ءُ قَالَ التَّقِيَّةُ». اين دلالت به مشروعيّت مى‏كند. به الزام دلالت نمى‏كند. اين كلمه را هم بگويم اين كه گفتيم اين على ابن ابراهيم است، آن محمد ابن عيسى است، آن يونس ابن عبدالرحمن است، اين را از هوا نمى‏گوييم. اين به ملاحظه اسناد اخبار شده است. مى‏بيند كه خبر دومى يونس عبد الرّحمانش در آمده است. در اخبار ديگر محمد ابن عيسى عبيدش ذكر شده است، اين مدلول را كه ملاحظه كرديد معلوم مى‏شود كه على ابن ابراهيم، محمد ابن عيسى، يونس چه كسانى هستند و هكذا و هكذا در ساير موارد. نه اين كه كسى گفته است ما تبعيّت تقليد از او مى‏كنيم. اين به واسطه خود همين است.

صحيحه معمّر بن خلّاد

 بعد امّا رواياتى كه دلالت مى‏كند بر اين كه تقيه‏اى كه است تقيه واجب است، ملزم است، آن تقيه لازم است و تركش هم جايز نيست. يكى از اين روايت صحيحه معمّر ابن خلّاد است که در همين باب، روايت [5]4است:

 «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى» نقل مى‏كند از شيخ خودش محمد ابن يحيى الاشعرى العطّار از اجلاّء است «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» احمد ابن محمد ابن خالد هم باشد عيبى ندارد. ولكن احمد ابن محمد ابن خالد از معمّر ابن خلاّد روايتى ندارد. اين احمد ابن محمد ابن عيسى است. «عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ» معمّر ابن خلاّد از اجلاّء و از اصحاب امام رضا سلام الله عليه است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْقِيَامِ لِلْوُلَاةِ» سؤال كردم از امام (ع) از قيام للولاة كه قيام للولاة دو جور مى‏شود. يكى تعظيم و اينها مى‏شود، ديگرى هم اين است كه به كارهاى آنها انسان وارد بشود. «فَقَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع التَّقِيَّةُ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي- وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ» اين معنايش الزام است. اين معنايش اين است كه اگر در يك موردى عنوان تقيه به او منطبق شد همين جور است.

صحيحه عبدالله بن يعفور

 در صحيحه عبد الله بن يعفور[6] كه روايت 7 است، در همين باب:

«وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ» همان محمد ابن ابى سبحان همان خزّاز است رضوان الله عليه اشعرى قمّى است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ» نقل مى‏كند از محمد ابن اسماعيل بن بزيع آن هم نقل مى‏كند از على ابن نعمان «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ» سند جليل و اجلاّء است. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ- وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِنِ- وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ». ايمان ندارد اين معنايش لسان، لسان الزام است. در معتبره معلّي ابن خنيس همين جور است كه لا دين لمن لا تقية له. ايمان ولو ظاهرش همان چيز است كه كسى بگويد نفى ايمان دلالت بر وجوب نمى‏كند. لا دين لمن لا تقية له. اين در صحيحه معلي ابن خنيس كه معلي بن خنيس يك مطلبى دارد بعد ذكر مى‏كنيم به مناسبت آن مطلب. روى اين اساس تقيه در مواردى كه تقيه از مخالفين در مواردى كه آن تقيه جورى باشد كه اگر ترك بشود به ضررى متوجّه مى‏شود كه تحفّظ بر آن ضرر واجب است، اين تقيّه واجب مى‏شود. بعضى‏ها فرموده‏اند گفتيم اين تقيه احتياج به روايات تقيّه ندارد ديگر. اين جور گفتيم. بعضى‏ها فرموده‏اند اين روايات تقيّه كه تقيّه را واجب كرده است فرقش ما بين تقيه بالمعني الاول اين است در اين تقيه از مخالفين انسان از ضرر اين جورى ندارد. كى جرأت دارد كه اين جور ضررى به من برساند؟ يك ضرر مختصرى مى‏تواند برساند. آن ضررى كه واجب التّحفظ است كه فرض اول بود نه آن جور ضررى نمى‏رساند. يك ضررى مى‏رساند كه آن ضرر تحمّلش عيبى ندارد. فرض بفرماييد يك فحشى مى‏دهد و رد مى‏شود. پدرسوخته ببين چه جور وضوء مى‏گيرد و الاّ ضرر اين جورى كه واجب التّحفظ بوده باشد و اينها باشد نه ضرر آن جورى نمى‏رساند. فرموده‏اند فرق ما بين تقيه بمعني الاول و تقيه بمعني الثّانى اين است كه اگر ادلّه تقيّه بالمعني الاول بود، او دلالت نمى‏كند كه تقيه در اين صورت واجب است كه او يك فحشى مى‏گويد و رد مى‏شود. ضرر يسيري است. هيچ اشكالى ندارد. يا اين كه مثلاً انسان يك مال مختصرى دارد كه هزار تومان بيشتر نمى‏ارزد آتش مى‏زند او را خوب بزند اگر ادلّه تقيّه بمعني الاوّل بود، ادلّه رفع الاضطرار نمى‏گيرد آن جا را. چون كه ضرر يسيري است معتنابه است ولكن تكليف ندارد كه او را حفظ كند از او. تحمّلش عيبى ندارد. در اين مورد ولو ضرر يسير باشد ادلّه‏اى كه در تقيّه بمعني الاول گفتيم نمى‏گيرد ولكن ادلّه چون كه عامّه است، تقيه بمعني الثّانى كه از مخالفين است، نه اين ادلّه مى‏گويد نه. اين تقيّه هم واجب است. ادلّه تقيه بمعني الاول نمى‏گويد واجب است در اين موارد. ولكن در اين موردى كه ضرر يسير است و قليل است، اين ادلّه مى‏گويد كه اين ضرر و يسير در اين مورد تقيه واجب است. واجب است بر اين كه عمل را بر مذهب آني كه فحش مى‏گويد اتيان بكنى. اين واجب است تكليفاً يعنى تركش حرام است. مقتضاى نفي الايمان اين است. من لا تقية له لا ايمان له. لادين له. مقتضايش اين است. عنوان در ما نحن فيه تقيه است و نفى دين مى‏كند.

 سؤال...؟ غير از اين چيز ديگرى نداريم. عرض مى‏كنيم در اين مواردى كه تقيه بالمعني الثّانى است در اين موارد دليل دارند. بدان جهت بعضى‏ها فرموده‏اند بر اين كه فرق است ما بين تقيه بالمعني الاول در آن مواردى كه ضرر لازم الدّفع نيست تقيه بمعني الاول واجب نمى‏شود. ولكن اگر از مخالفين بود ولو ضرر يسير بوده باشد، نه تقيه واجب است. چرا؟ براى اين كه ادلّه‏اى كه وارد است در خود تقيّه، خود اطلاق آنها مى‏گيرد. خود اين ادلّه مى‏گويد بر اين كه اين تقيّه واجب است. ولو ادلّه نفى الاضطرار، نفى الاكراه جارى بشود وجوب را نفى مى‏كند. حرمت را نفى مى‏كند. امّا اين تقيّه واجب است، اين را اثبات نمى‏كند. ولكن ادلّه وجوب التقية در اين قسم اثبات وجوب را مى‏كند. اين غايت چيزى است كه فرموده‏اند. اين به نظر قاصر ما محلّ اشكال است. بدان جهت به نظر ما اين است كه اگر در اين مواردى كه بر تقيّه مترتّب است ضررى كه آن ضرر واجب الدّفع است، اگر تقيّه اين جور بوده باشد از عامّه باشد يا از غير عامّه بوده باشد، آن تقيّه واجب مى‏شود اخذاً به ادلّه تحفّظ از آن ضرر و امّا اگر نه، ضرر، ضررى بوده باشد كه تحمّلش عيبى ندارد و ضرر، ضرر يسيرى هست، فرقى نمى‏كند. چه از عامّه باشد، چه از غير عامّه، تقيّه واجب نيست. غاية الامر مى‏تواند اتيان بكند. ولكن واجب باشد اتيان بكند نه وجوبى ندارد. چرا؟ براى اين كه ما در رواياتى داريم كه در آن روايات حتّى پيش اين قائل تقييد شده است تقيّه. آن تقيه‏اى كه شارع به او امر كرده است، آن تقيه‏اى كه هست تقييد شده است و مقتضاى آن ادلّه اين است كه در هر موردى كه اضطرار صدق كرد كه مكلّف مضطر است به اتيان اين، آن جا مورد تقيه است. مثلاً اگر من اين كار را نكنم خانه‏ام را آتش مى‏زند. بچّه‏ها را از بين مى‏برد يا شيعه را از بين مى‏برد. اين اضطرار صدق مى‏كند و امّا اگر اين كار را نكنم يك فحشى مى‏گويد خوب بگذار بگويد. اين اضطرار نيست.

صحيحه زراره

 بدان جهت در صحيحه زراره در باب 25 از ابواب امر به معروف و نهى از منكر است. روايت 1 است:

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِيٍّ عَنْ زُرَارَةَ» است كه پدر على ابن ابراهيم، ابراهيم ابن هاشم نقل مى‏كند از حمّاد كه آن حمّاد، حمّاد ابن عيسى است. حمّاد ابن عيسى هم نقل مى‏كند از ربعى. اين ربعى ابن عبد الله است و از ثقات است و از اجلاّء است. ربعى هم از زراره نقل مى‏كند تقيه‏اى كه امر كرديم هر كسى آن را نداشته باشد ايمان ندارد و مسلمان نيست، آن تقيه در هر ضرورت مى‏شود. ضرورت يعنى ناچارى. ناچار هستند. ضرورت ربّما به معناى احتياط مى‏آيد، نه او مناسبت ندارد. يعنى خلاف ظاهر است. در معناى ظاهر و منصرفه از ضرورت همان اضطرار است...ربّما به قرينه اطلاق به حاجت هم مى‏شود. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ» ظاهرش حصر است. تقيّه‏اى كه تشريع شده است و امر به او شده است كه لا ايمان لمن لا تقية له لا اسلامً آن تقيّه در كلّ ضرورت است و صاحبها اعلم. ملاك ندارد. صاحب تقيه، آن كسى كه مبتلا به تقيّه است او مى‏داند ضرورت را. او بايد تشخيص بدهد كه در اين صورت، صورت ضرورت است. نكنم اين جور مى‏شود.

صحيحه معمّر بن يحيي السام

 و در روايت 2 كه آن هم صحيحه معمّر ابن يحيى السّالم است و محمد ابن مسلم و زراره است. روايت [7]2 است.

«وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ الْجُعْفِيِّ وَ مَعْمَرِ بْنِ يَحْيَى بْنِ سَامٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ زُرَارَةَ » است از اسماعيل ابن جعفى يعنى اسماعيل ابن جابر الجعفى كه از اجلاء است. آن جا دارد و معمّر ابن يحيى هم اسماعيل ابن جعفى نقل مى‏كند عمر ابن اذينه از چهار نفر نقل مى‏كند. «قَالُوا سَمِعْنَا أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْ‌ءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّهُ لَهُ» ابن آدم. تقيّه در شيئى‏ مى‏شود كه مورد اضطرار بشود كه اگر مورد اضطرار شد، فقط احلّه الله له. خدآند حلال كرده است. بلكه واجب كرده است. بدان جهت در ما نحن فيه اين طلب شما هم بوده باشد آن صحيحه‏اى كه بعد خواهد آمد «انّما شرعت التقية ليحقن بها الدّمامء و اذا بلغ التقية الدماء فلا تقية له» که خواهيم گفت كه تشريع به جهت اين است كه اين ضرر متوجّه نشود. غاية الامر ملحق مى‏شود به اين ضرر و آن ضررهايى كه فرض بفرماييد تشريع بنحو الوجوب اين به جهت اين است كه حقن الدّما بشود آنى كه مثل حقن الدّماء است در وجوب التّحفظ مثل اين كه آتش مى‏زند، مى‏كشد، جنايت وارد مى‏كند و امثال ذلك و امّا يك فحشى مى‏گويد و رد مى‏شود، ولو كسى بگويد تقيه صدق مى‏كرد آن جا انسان از آن فحش گفتن اجتناب بكند به وضوء گرفتن به مسح على الخف يا براي اين كه فحش نگويد آن نبيذ را بردارد بخورد. التّقية لا ايمان لمن لا تقية له. ولو كسى اين حرف را مى‏گفت و ما هم تصديق مى‏كرديم كه تقيه اطلاق دارد مواردى كه ضرر يسير است آن جا هم منطبق مى‏شود، اين ادلّه حاكمه نمى‏گذاردعنوان تقيه به او اطلاق بشود. اين ادلّه حاكمه تخصيص مى‏دهد كه اين تقيه در مواردى است كه ضرورت بوده باشد. در مواردى كه ضرورت نبوده باشد اين تقيه نيست. پس اين فرقى كه ما بين تقيه بالمعني الاول و تقيه بهذا معنا الثّانى گفته شد، اين به نظر قاصر ما صحيح نيست و الحمد الله ربّ العالمين.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.

[3] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ: التَّقِيَّةُ تُرْسُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص207.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْ‌ءِ- قُلْتُ وَ مَا الْخَبْ‌ءُ قَالَ التَّقِيَّةُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص207.

[5] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْقِيَامِ لِلْوُلَاةِ- فَقَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع التَّقِيَّةُ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي- وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص204.

[6] وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ- وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِنِ- وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ الْحَدِيثَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص205.

[7] وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ الْجُعْفِيِّ وَ مَعْمَرِ بْنِ يَحْيَى بْنِ سَامٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ زُرَارَةَ قَالُوا سَمِعْنَا أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْ‌ءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّهُ لَهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص214.