مسألة 39: « إذا اعتقد التقية أو تحقق إحدى الضرورات الاُخر فمسح على الحائل ثمَّ بان أنه لم يكن موضع تقية أو ضرورة ففي صحة وضوئه إشكال ».[1]
مسألة 40« إذا أمكنت التقية بغسل الرجل فالأحوط تعينهوإن كان الأقوى جواز المسح على الحائل أيضاً »[2].
عرض كرديم در تقيه بالمعني الثّانى آن جايى كه انسان موافقت مىكند در عملش مذهب العامّة را حيثٌ كه خوف دارد اگر موافقت نكند عامّه را، ضررى متوجّه او مىشود يا على ساير المؤمنين. اين جا فرمودهاند كه ضرر ولو يسير بوده باشد، تقيه واجب است. عرض كرديم در تقيه بالمعني الثّانى اين جور فرموده بودند در جايى كه مكلّف مخالفت كند عامّه را و عمل را بر طبق وظيفه شرعى واقعى خودش اتيان كند از اين عمل اگر بترسد ولو به ضرر يسير تقيه واجب است. يعنى بايد مذهب العامّة را در عمل مراعات كند. ما در جواب عرض كرديم در جايى كه ضرر يسير بوده باشد عنوان اضطرار صدق نمىكند كه تحمّل او تحمّلى است كه عيبى ندارد، مانعى ندارد. جايز است تحمّلش. در اين صورت اضطرار صدق نمىكند تا تقيه واجب بشود. اضطرار در جايى است كه ضرر، ضررى است كه اجتناب از او تكليف است. مثل قتل النّفس، مثل اين كه فرض كنيد هتك عرض مىكنند خودش را يا شيعه را. تاراج اموال مىكنند. از هستى مىاندازند شخص را. آن جاها است كه ضرر به خودش يا به ديگرى متوجّه بشود آن جاها دفع آن ضرر واجب است و من هنا مىگفتيم روايات تقيه هم نبود مىگفتيم او واجب است. بايد دفع آن ضرر را بكند. خوب كسى اگر اشكال كند و بگويد اگر اين جور است، در مواردى كه غير آن ضرر بوده باشد تقيه واجب نيست، پس امام (ع) در اين روايات چه مىفرمايد؟ من لا تقية له لا دين له. چون كه در آن موارد كه ضرر، ضررى است كه قتل نفس است، او به اين تشديد احتياج ندارد. اين روايات هم نبود مكلّف مىكرد. چون كه حفظ نفس واجب است. اين رواياتى كه مىگويد من لا تقية له لا دين له پس اين روايات چه مىگويند. عرض مىكنيم بله اين روايات دو مطلب را بيان مىكنند.
يكى در بعضى عوام النّاس بلكه در اكثر عوام النّاس پيدا مىشود. مىگويد من گردنم هم برود از مذهبم رفع يد نمىكنم. اين جور است ديگر. مىگويد نه من آنى كه مذهبم اقتضاء مىكند و يقين دارم آن جور اتيان مىكنم ولو گردنم برود. اين لا ايمان له. ديگرى هم اين است كه نقل است.
مسأله نقل مهم بود. مىآمدند در مجلس امام (ع) از امام (ع) مطالب را مىشنيدند مثل اينكه هر كسى كه به گفته ما عمل نكند و آن ديگرىها را عمل بكند هباءً منثوراً ولايت ما را نداشته باشد و حق با ما است و غصب شده است. چون كه ائمه (ع) هم زعامت دنيوى دارند و هم زعامت دينى دارند. زعامت دينى را كه قضات داشتند. زعامت دنيوى و زعامت النّاس را هم كه خلفا داشتند. عرض مىكنم بر اين كه در ما نحن فيه كه گفتيم تقيه واجبه در مواردى است كه بر تركش ضررى مترتّب بشود كه آن ضرر فى نفسه واجب الدّفع است شرعاً مثل هلاكت نفس، مثل تاراج اموال و امثال ذلك. اين حرف را كه ما گفتيم و عرض كرديم در موارد ضرر يسير تقيهاى كه هست تقيه واجب نيست مشروع است. ولكن واجب نيست. اگر كسى به اين مطلب اشكال كرد و فرمود بر اين كه اگر اين دفع ضرر يسير باشد واجب نيست. فقط آن ضرر عمده كه واجب الدّفع است آن جاها تقيه واجب است، پس اين روايات چه مىگويد كه لا دين لمن لا تقية له؟ لا ايمان لمن لا تقية له؟ خوب مردم در آن مواردى كه هست در آن مواردى كه قتل نفس و اينها است تقيه مىكردند ديگر. چون كه موارد، موارد تكليف است. بايد تحفّظ بر نفس كنند. مىگوييم جوابش اين است كه نه در اين روايات لا دين لمن لا تقية له دو تا را مىگويد.
يكى اين كه اشخاصى پيدا مىشوند كه مىگويند گردنمان هم زده بشود ما بر طبق مذهب عمل مىكنيم. ما بر طبق مذهب آنها عمل نمىكنيم. بابا تكليف است. ضرر، ضرر مهمى است و صدمه بر شيعه است. مىگويند ما تكليفمان اين است. خدا هم مىداند كه ما تكليفمان را عمل مىكنيم. ما با آنها كارى نداريم. يكى اين نوع مردم بود.
ديگرى هم يك نوع مردمى بودند كه در مجالس ائمه (ع) حاضر مىشدند و در مجالس چون كه خالى از اغيار بود مطالب را امام (ع) به آنها تفهيم مىكرد که مطلب اين جور است. اساس بنا اين جور است. رسول اكرم، جدّ ما قرارش و تكليف از ناحيه خدا اين جور بود. اينها نگذاشتند. هر عملى كه ما نگوييم باطل است و هر عملى كه از ما اخذ نشود باطل است. ولايت ما نباشد اين جور است. حقّ ما مغصوب است. اين حرفها را مىگفتند كه خالى بشوند تا برسانند. بعضىها مىآمدند بيرون و ديگر به سياه و سفيد نگاه نمىكردند. هر جا مىرسيدند نقل مىكردند. اين ضربهاى بود بر شيعه و بر ائمه عليهم السّلام كه ابتلا درست مىكرد. ائمه عليهما السّلام اين را مىفرمايد كه لا دين لمن لا تقية له. اين كسى كه اضاعه سر مىكند و نگه نمىدارد اين مطالب را، اينها دينى ندارند.
ببينيد مصحّحه معلّي بن خنيس را كه ديروز وعده كردم. اين مصحّحه معلي بن خنيس روايت از ابواب امر به معروف. آن جا كلينى[3] دارد:
«سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ» مصحّحه تعبير كردم به واسطه معلي بن خنيس است كه سابقاً گفتيم عدل و ثقه است. آن جا دارد بر اين كه « قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا» كتمان بكن امر ما را «وَ لَا تُذِعْهُ» اضاعه نكن. پخش نكن. معلي بن خنيس از اصحاب خاص بود. «فَإِنَّهُ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَا يُذِيعُهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا- وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ»- - اين تقيه، تقيه واجبى است. «يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ دِينِي وَ دَيْنُ آبَائِي» اين كبرى را اين جا مىفرمايد: «وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ» آن كسى كه تقيه نكند دينى ندارد. روى اين حساب اين تعبير در روايات درست است ولكن وجوب تقيه منحصر به آن مواردى است كه در آنها اذاعه سر است، صدمه بر شيعه است، صدمه بر ائمّه است، ظلم بر شيعه است، ابتلا شيعه است و هكذا عملى است كه خودش را مبتلا بكند. يا ديگران را مبتلا بكند به ضررى كه آن ضرر واجب التّحرز است. اين تقيه بالمعني الثّانى بود.
در ما نحن فيه گفتيم يك تقيه بالمعني الثّالث است. آن تقيه بالمعني الثّالث از او تعبير مىكنند به تقيه مداراتيه كه انسان در آن موارد اگر تقيه نكند، و عمل را بر طبق مذهب عامّه اتيان نكند در آن صورت هيچ ضررى به او متوجّه نمىشود. نه بر خودش، نه بر ديگران. ضررى نيست. نه قليل، نه كثير. نه واجب الدّفع و نه غير واجب الدّفع. ولكن اگر اين كار را بكند تحبيب حاصل مىشود. حبّ عامّه حاصل مىشود. آنها نزديك مىشوند به شيعه. آنها موجب مىشود كه نفع برسانند به شيعه در مواردى كه شيعه احتياج به كمك دارد. روى حب و مودّتى كه جلب شده است به آنها يا كسى پيش آنها بدگوئى از شيعه كند مىگويند بابا ساكت بشو. آنها آدمهاى خوبى هستند. «رحم الله جعفر ابن محمدا». چه شيعههايى تربيت داده است. «كونوا لنا زينا». اين فقط اين تقيهاى كه مىكند در اين تقيه دفع الضّرر نيست. جلب مودّت است و تحبيب قلوب اينها است كه ربّما ممكن است نفع برسانند به واسطه اين به شخص يا به شيعه. گفتهاند اين تقيّه بهذا المعني مستحب است. تقيه واجبى نيست. مشروعيّت دارد. استحباب دارد اين معنا. تارةً كسى كه اين تقيّه را مىكند هيچ محذور شرعى را به حسب مذهب خودش مرتكب نمىشود. مثل اين كه مىرود در مسجد آنها و با آنها مىايستد و نماز مىخواند خوب نمازش را قبلاً خودش خوانده است در بيتش. مىرود با آنها كه جلب قلوب بكند. قصد نماز هم نمىكند. مىگويد خدا مىدانى كه اين نماز نيست. با اينها ايستادهام كه مودّت اينها را جلب بكنم. هيچ محذورى ندارد. هيچ عملى كه آن عمل محرّم بوده باشد به حسب مذهب ما، او را مرتكب نمىشود. فقط در اين مواردى كه هست، فقط نتيجهاش جلب مودّت است. مىرود آنها يك نفرشان مُرد، مىرود جلو براى تشييع؛ لا اله الاّ الله می گويد آنها را مشايعت مىكند. مجالس ختم حاضر مىشود. مجالس فرحشان حاضر مىشود كه جلب مىكند مودّت اينها را. اين را اگر جمع بكند، خوب جلب مودّت به شيعه مىشود. يك نفر بكند جلب مودّت به او ربّما تعدّى نمىكند. ولكن نو بكند، خوب جلب مودّت مىشود كه آنها خوب هستند. به ما عزّت مىدهند. مىآيند مجالس ما. احوالپرسى مىكنند. معناى اين مودّتى كه هست جلب اين مودّت، اين تقيّه، تقيّه مستحب است. مشروعيّت دارد. اين ديگر مختص به موردى دون موردى نيست. بله، اگر اين تقيه موجب بشود كه به واجب شرعى على مذهبنا كه به او خلل برسد چون كه اگر رفت آن جا نمىتواند ديگر نماز را، وضوء را آن نحوى كه وظيفه شرعى است بنا بر مذهب حقّه بگيرد. آنها پيش آنها مىمانند. عين هستند بر اين. اين بايد وضوء را به طريق آنها بگيرد. نماز را به طريق آنها بخواند. دست بسته بخواند. اگر اين جور بوده باشد، اين جور تقيه جوازش نص مىخواهد. آن جايى كه اين تقيّه مداراتى مستلزم محذورى هست، در آن مورد نص مىخواهيم كه بگويد عيبي ندارد اين محذور را مرتكب بشو. اگر نص بود ملتزم مىشويم. اگر نص نبود ولكن اطمينان بود كه ما بين مورد النّص و ما بين اين مورد فرقى نيست. اطمينان بود ولو نص هم نبود اطمينان بود كه ما بين مورد نص و اين جا فرقى نيست عيبى ندارد. از رواياتى كه دلالت مىكند اين تقيه مداراتى مستحب است و مشروعيّت دارد و مطلوبيّت دارد، يكى اين روايت است. در باب 5 از ابواب صلاة الجماعه[4].
«أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ» مرحوم برقى در محاسن نقل مىكند. صاحب وسائل از محاسن برقى نقل مىكند. برقى يعنى احمد ابن ابى عبد الله برقى قمّى در محاسنش نقل كرده است«عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» از حسن ابن محبوب «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لَا تَحْمِلُوا النَّاسَ عَلَى أَكْتَافِكُمْ » آنها را با خودتتان دشمن نكنيد. «فَتَذِلُّوا إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ فِي كِتَابِهِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً ثُمَّ قَالَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ- وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ- وَ اشْهَدُوا لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ- وَ صَلُّوا مَعَهُمْ فِي مَسَاجِدِهِمْ» به مردم خوب بگوييم. اين قولوا مقتضاى تعليل امام (ع) اين است كه ولو در موارد ضرر نبوده باشد. قولوا حسن معاشرت داشته باشيد. عودوا مرضاهم مريضهاى آنها را عيادت كنيد. واشهدوا جنائزهم به جنايز آنها حاضر بشويد. «و اَشهِدوا لهم و عليهم» در مقام قضاوت اگر شما شاهد آنها بوديد برويد پيش قاضى شهادت بدهيد. من شهادت مىدهم كه فلانى از فلانى قرض گرفت. يا ملكش را فروخت به او. «و اَشْهِدوا لهم و عليهم» به آنها شهادت بدهيد. «و اشهدوا لهم و عليهم و صلّوا معهم فى مساجدهم». در مساجدشان نماز بخوانيد. خواهيم گفت مقتضاى اطلاقش اين است كه به آن صلاة اكتفا مىتوانيد بكنيد. اين بحث بعدى است. اين قدر است كه صلاة مورد نص است. ولو در صورتى كه اخلال برسد. ديگر نتوانند عيبى ندارد. اين كافى است. اين نمازى كه در ما نحن فيه هست كافى است. اين چرا؟ دليلش را مىگوييم. ولو در صورتى كه انسان نتواند دارد بر اين كه در صحيحه هشام ابن كندى هشام ابن حكم كندى رضوان الله عليه اين در باب 26 از ابواب امر به معروف يا 46 نمىدانم. درست خوانده نمىشود. روايت 2[5] است:
«محمد ابن يعقوب عن محمد ابن يحيى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامٍ الْكِنْدِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ- فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ» والدش به عمل او عار درست مىشود بر او. «كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً» بر ما زين بشويد «وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً- صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ» در عشائر آنها نماز بخوانيد. آنهايى كه اهل هستند مىدانند شخصى كه پيش عشائر رفت، بايد اقلاً يك روز و دو روز بماند آن جا. خصوصاً عشائرى كه دور هستند. خوب آنها در عين هستند. مىبينند اين را و اعمالش را كه چه كار مىكنند. اين دليل بر اين است كه ولو اخلال ببعض ما يعتبر فى الصّلاة بشود يا فى الوضوء بشود و نحو ذلك عيبى ندارد. اين عيبى ندارد. اين كار را بكنيد. بدان جهت اگر در جايى نصّى شد، كه از او استفاده كرديم كه با اين محذور عيبى ندارد، بدان جهت تعدّى مىكنيم فقط به آن جايى كه اطمينان بعدم الفرق است. ما مىگوييم از خود روايت استفاده مىشود. احتياج به تعدّى نيست. براى اين كه كسى كه عشائر رفت مىداند. مبتلا به خوردن متنجّس مىشود بنا بر مذهب ما. چون كه آنها مراعات نمىكنند تطهير را. آن ظرفشان ميته است. چون كه ذبائح اهل كتاب را آنها حلال مىدانند. پيش ما ميته است. همين جور توى همان ظرفى كه اين گوشت را پخته بود الان آش پخته است و آورده است اين جا. نه عيبى ندارد بخوريد. اين اكل متنجّس عيبى ندارد. اين از خود روايت استفاده مىشود.
سؤال...؟ عيب ندارد. تقيّه معنايش اين است كه آن بغض عداوت را نه معنايش اين است كه تحبيب قلوب بكنيد. نه. ما قلباً با آنها بغض داريم. ولكن در عمل نشان مىدهيم كه نه با شما خيلى خيلى رفيق هستيم. بدان جهت در مقام اين تقيه، تقيه اصطلاحى نيست. بدان جهت تقيه مداراتى حقيقتاً تقيه نيست. اسمش را تقيه گذاشتهاند. ولكن در جايى كه مستلزم محذورى نشود استحباب دارد. اين نه تحبيب قلبى است. او منع شده است. اين تحبيب عملى است که انسان نشان بدهد با آنها است كه آنها محبتشان را جلب بكند. ربّما بعضىهايشان كه مىفهمند كه بابا اين كارها را كه مىكنى اينها حيله است. من مىدانم توى قلبت چيست. بدان جهت در ما نحن فيه ربّما اين جور مىشود، جلب مودّت مىشود و اينها مىشود تحبيب مىشود و به شيعه انتفاع مىرسد. نفع مىرسد. در اين موارد صلّوا فى عشائرهم دلالت بر اجزاء مىكند. چون كه صلاة را در عشيره آن كسى كه اهلش است يا از اهلش بپرسد مىبيند آن وقتى كه انسان در عشيره است به مرآى آنها است. نمىتواند صلاة را طورى اتيان بكند بر اين كه بر خلاف آنها باشد. در جماعت آنها حاضر نشود. اينها را آن شخص مىداند كه دلالت بر اجزاء مىكند. اين اجزاء مسأله بعدى است. فعلاً مهمّ ما نيست. بدان جهت اين را فقط مىخواهم بگويم. در تقيه تحبيبى، در تقيه مداراتى اين در صورتى استحباب دارد اين تقيه است يعنى ظاهراً خودش را دوست نشان مىدهد و با آنها رفيق نشان مىدهد من حيث العمل و حال آن كه مذهبش اين است كه با آنها دشمن باشد در باطن. او مذهبش همين است. به اين مناسبت به اين تقيه مداراتي گفتهاند. بدان جهت در ما نحن فيه اين استحباب دارد. محذورى ندارد فى كلّ موردٍ كه مستلزم اخلال به واجب يا ارتكاب محرّم نشود و امّا در جايى كه اخلال به واجب يا ارتكاب محرّم شد تابع نص است. نصّى بود در آن مورد كه عيبى ندارد مثل اين موارد كه عرض كردم ملتزم مىشويم والاّ مىگوييم نه. اگر به وظيفه شرعىاش خلل مىرساند نكند. اين حاصل مطلب.
پس تقيه پيش بعضىها تقيه از عامّه واجب شد على الاطلاق، ولكن تقيه مداراتى را آنها واجب نمىدانند. آن تقيه را، حقيقتاً تقيه نيست. او مستحب است. پيش ماها تقيه مداراتى و آن تقيه از عامّه كه به معناى قسم ثانى است، آن هم بعضى قسمش مشروع است وجوبى ندارد و امّا در مواردى كه ضرر، ضررى بود كه لازم الدّفع بود، نه در آن موارد تقيه لزوم دارد. پس تقيه هم واجب است و در بعضى موارد مشروع است.
بعضىها يعنى آنهايى كه متعرّض شدهاند به تقيّه، چند موردى را از اين مشروعيّت تقيّه و وجوب التّقية چند مورد را استثناء كردهاند. گفتهاند در اين موارد تقيّه نه مشروع است و نه واجب، يا مثلاً وجوبى ندارد. ولكن مشروع است.
يكى از آن موارد كه مسأله، مسأله مهمى است اگر ملتفت باشيد مىبيند كه محلّ ابتلايى هست فى عصرنا الحاضر. يكى تقيه در دماء است. تقيه در دماء ولو تقيه فعلاً بحث ما نسبت به تقيه عامّهاى است. من اگر بخواهم بر طبق مذهب عامّه رفتار كنم، بايد شخصى را بكشم. يا اگر بخواهم به مذهب حقّم علم بكنم بايد شخص ديگرى را بكشم. هر دو مثالش را مىگويم. متوجّه باشيد. يك وقت اين است كه انسان تنها مىرود در بيابان. از آن طرف هم مىبيند كه يك سنّى همين جورى مىرود. مىترسد اين جا وقت نماز است. وقت نماز هم مىگذرد. اين مىترسد اگر وضوء بگيرد به طريق شيعه كه شيعه است نماز به طريق شيعه بخواند، مىترسد اين سنّى بگويد اين رافضى است اين را در اين بيابان كه تنها است بكشم. انسان مىگويد خوب قبل از اين كه من وضوء بگيرم و نماز بخوانم بروم اول خودم او را بكشم و بيندازم توى چاه و بيايم راحت وضوء بگيرم و نمازم را بخوانم. هيچ محذورى ندارد که اين جا عمل به وظيفه شرعى موقوف به قتل است. يك جا نه تقيّه يعنى عمل به مذهب عامّه اين موقوف به قتل است. مثل چه؟ مثل اين كه دو نفر شيعه سفر مىكردند كه محل ابتلا مىشود. رسيدند بين جماعتى. نشستند چايى خورند و صحبت شد و اينها، اين رفيقش گفت به فلانى لعنت. اسمش را هم گفت. آن فلانى فرض كنيد اسمش را هم گفت. به هر دو تا لعنت، به هر سه تا لعنت، به آن بقيه هم لعنت. اين حرف را پيش اينها گفت. اينها هم سنّى بودند. عصبانى شدند. اين فهميد كه اينها سنّى هستند پى بردند ما رافضى هستيم الان هر دو تايمان را مىكشند. اين چه زبردستى مىكند. پا مىشود و تقيةً مىگويد احمق چه گفتى؟ چه جسارتى كردى؟ كافر شدى. شمشيرش را كشيد. مىخواهد بكشد اين را که اگر بكشد اين را خودش خلاص مىشود. مىگويند بابا گول زده بود اين رافضى اين را. اين هم از ما بود که در ما نحن فيه در تقيه يعنى عمل به مذهب عامّه او به قتل مىشود. خود عمل كردن به مذهب عامّه. اين كه ظاهر كلمات اين است كه اگر تقيه مستلزم قتل شد جايز نيست اين دومى است. چون كه در اولى تقيه نيست كه. ولو حكم او هم ظاهر خواهد شد از آنى كه در اين صورت مىگوييم. خوب در ما نحن فيه گفتهاند نه. كشتن اين رفيقش جايز نيست. ولو خودش هم كشته بشود، كشتنش جايز نيست. چرا؟ استدلال كردهاند اين را به دو تا روايتى كه يكى از آنها صحيحه محمد ابن مسلم است که صاحب وسائل قدس الله سرّه الشريف بابى را در باب امر به معروف عنوان كرده است. باب 31[6] آن جا فرموده است عدم الجّواز التّقية فى الدم. در دم تقيه نمىشود. يعنى مكروه نيست. خود روايت هم قرينه دارد كه مراد نفى مشروعيّت است[7].
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ» ابن ادريس قمّى رضوان الله عليه است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ» محمد ابن عبد الجبّار هم ديروز عرض كردم كه ابى سبحان است «عَنْ صَفْوَانَ عَنْ شُعَيْبٍ الْحَدَّادِ» شعيب الحدّاد شعيب ابن اعين الحدّاد است كه از اجلاّء است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ- فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَيْسَ تَقِيَّةٌ» ديگر تقيه نيست. تقيه تمام مىشود مشروعيتش جعل يعنى شرّع. ظاهر جعل شرّع است. يعنى تشريع تمام مىشود. بدان جهت در ما نحن فيه قتل جايز نيست. يكى اين روايت است.
ديگرى هم موثّقه ابى حمزه ثمالى است كه روايت 2[8] است.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الطُّوسِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ يَعْقُوبَ يَعْنِي ابْنَ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ» اين روايت من حيث السّند موثّقه است. على ابن حسن فضّال را دارد. «عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَمْ تَبْقَ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا مِنَّا عَالِمٌ- يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ» اين روايت شريفه و مباركهاى است. دلالت مىكند بر وجود امام زمان سلام الله عليه روحى و ارواح العالمين له الفداه. آن جا دارد در ابى حمزه ثمالى قال ابو عبد الله (ع) لم تبق الارض الاّ و فيها منّا عالمٌ. زمين نمىماند در هيچ زمانى. مگر اين كه در آن زمين منّا عالمٌ يعرف الحقّ من الباطل. حق را از باطل مىداند. يعنى كلّ الحق و كلّ الباطل را. منّا ظهورش امام (ع) است. «قَالَ إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ- فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» در ذيلش هست كه انّما جعلت التّقية ليحقن به الدّم كه با او دم حفظ بشود. «فاذا بلغت التقية الدّم فلا تقيّة». تقيهاى ندارد. ديگر تقيه مشروع نيست. مثل آن روايت اولى است. بعد امام (ع) يك درد و دلى كرده است. غرض دارم از اين نقلها. دارد «وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا»- قسم به خدآند لو دعيتم لتنصرونا اگر شما را دعوت كرديم كه بياييد به ما كمك كنيد، حقّمان را بگيريد. در اين صورت اگر اين را مىگفتيم لقلتم لا نفعل. مىگفتيد نه ما حال دعوا كردن را نداريم. «لَقُلْتُمْ لَا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي» مىگفتيد ما تقيه مىكنيم. «وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ- وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ- مَا احْتَاجَ إِلَى مُسَاءَلَتِكُمْ». تقيه مىكرديد. ولو قد قام القائم اگر قائم ما پا شود ديگر از شماها سؤال نمىكند. لما امحتاج الى مسئلتكم عن ذلك و لاقام فى كثيرٍ منكم من اهل النّفاق حدّ الله كه اكثرتان كه اهل نفاق هستيد حدّ الله را اقامه مىكرد. اين صدر و ذيل روايت است. در دلالت روايت ثانيه انّما جعلت التقية ليحقن به الدّم، در دلالت روايت ثانيه اشكال است. چرا؟ جاى مناقشه است كه صدر روايت با ذيل روايت با اين معنايى كه شما كرديد انّما جعلت التقية ليحقن بالدّم نمىسازد. خوب در وسط امام (ع) يك كلامى را فرموده است كه نه به صدر مربوط است و نه به ذيل. اگر انّما جعلت التقية ليحقن به الدّم به آن معنا باشد كه ما معنا كرديم. ربّما گفته مىشود كه معناى اين، اين است كه امام (ع) مىفرمايد تقيه تا وقتى است كه هر زمانى در ارض امام عادلى هست. منّا كه يعرف الحقّ من الباطل. هر زمان آن امام عادل امر به قتال كرد، تقيه تمام مىشود. انّما شرّعت التقية ليحقن به الدّم كه دم محفوظ بشود فاذا بلغت الدّم يعنى وقتى كه نوبت رسيد به امر به دم چون كه مقاتل خون مىدهد. كشته مىشود از مقاتل هم از طرف كه كشته مىشود از اين طرف هم و اذا بلغت الدّم وقتى كه تكليف به اراقة دم رسيد يعنى به قتال رسيد فلا تقية. آن جا تحفّظ به دم نيست. بدان جهت امام روحى له الفداء در ذيلش فرمود، يك دفعه ديگر مىخوانم روايت را «لَمْ تَبْقَ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا مِنَّا عَالِمٌ- يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ» يعنى امر به قتال بكند اين حق است «و قال انّما جعلت التّقية ليحقن به الدّم» اين امر به قتال دفاعى نيست كه هجوم بكند عدو. او احتياج به امام ندارد. «فاذا بلغت التقية الدّم فلا تقيّة». وقتى كه تقيه به دم رسيد ديگر تقيهاى نيست «وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا- لَقُلْتُمْ لَا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي» تقيه مىكنيم و حال آن كه تقيه تمام شده است. تقيه تا آن وقتى بود كه مسأله امر به دم نيايد«وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ- وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ- مَا احْتَاجَ إِلَى مُسَاءَلَتِكُمْ عَنْ ذَلِكَ- وَ لَأَقَامَ فِي كَثِيرٍ مِنْكُمْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ حَدَّ اللَّهِ» مىگوييم اين كه شما گفتيد در اين روايت انصافاً مطلب، مطلب خوبى است. روايت دومى معنايش اين است كه سازگار با صدر و ذيل بشود. ولكن اين روايت لا تمنع كه اخذ به ظهور روايت اولى بكنيم. ظهور روايت اولى اين به واسطه قرينه رفع يد شد و الاّ آن روايت اولايى كه گفتيم «انّما جعلت التّقية ليحقن بها الدم فاذا بلغت الدم فلا تقية» ، ظهور او همين بود كه وقتى كه بنا بود كه رفيقت را بكشى تا دمت را حفظ كنى اين نمىشود. ظاهرش اين است كه تقيه به اراقه دم رسيده است. خود تقيه. اين ظاهرش همان است. بدان جهت ظاهر روايات اولى را مىگيريم. چون كه روايت ديگرى است. محمد ابن مسلم از امام باقر نقل مىكند. اين منافات ندارد. اين جمله در او دو تا معنا مراد بوده باشد. هر دو تا معنا مراد بوده باشد. در روايت دومى يا فقط معناى دومى مراد بوده باشد، در روايت اولى معناى اولى مراد بوده باشد. بدان جهت در ما نحن فيه اين جور مىشود. اراقه دم در تقيه جايز نيست. بدان جهت علما ديگر فهميدهاند. خصوصيتى ندارد. اگر تقيه نشد صحبت تقيه نيست، جائرى به من گفت كه اين را بكش. اگر نكشى خودتت را مىكشم. من نمىتوانم بكشم. چونكه در مورد تقيه امام فرمود كه نمىتوانى بكشى. در آن موردى كه مورد تقيه هم نيست جائر گفته است، هيچ احتمال فرقى نيست. بدان جهت اگر اكراه كرد انسان را يا انسان مضطر شد من مىدانم كه يك نفر با من خيلى دشمن است. اگر فلانى را كه مسلمان است من به ناحق بكشم، او خوشش مىآيد و ديگر از من رفع يد مىكند. نكشم، جائر به من صدمه مىزند. نمىتوانم بكشم. چون كه همين صحيحه دلالت مىكند، ولو تقيه ظهورش در تقيه از عامه است، الاّ انّه در ما نحن فيه احتمال فرقى ما بين او و اين نيست. اين حرف است كه بدان جهت در موارد اضطرار و در موارد اكراه تعدّى شده است و گفته شده است كه نه قتل نمىشود. ولكن بعضىها فرمودهاند در موارد اكراه مىشود غير را قتل كرد. انشاء الله روز شنبه.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[3] سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا وَ لَا تُذِعْهُ- فَإِنَّهُ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَا يُذِيعُهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا- وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ- يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ دِينِي وَ دَيْنُ آبَائِي- وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ- يَا مُعَلَّى إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي السِّرِّ- كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي الْعَلَانِيَةِ- وَ الْمُذِيعُ لِأَمْرِنَا كَالْجَاحِدِ لَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص210.
[4] أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لَا تَحْمِلُوا النَّاسَ عَلَى أَكْتَافِكُمْ فَتَذِلُّوا- إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ فِي كِتَابِهِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً ثُمَّ قَالَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ- وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ- وَ اشْهَدُوا لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ- وَ صَلُّوا مَعَهُمْ فِي مَسَاجِدِهِمْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج8، ص301.
[5] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامٍ الْكِنْدِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ- فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ- كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً- وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً- صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ- وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ- وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ- وَ لَا يَسْبِقُونَكُمْ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ- فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ- وَ اللَّهِ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْءِ- قُلْتُ وَ مَا الْخَبْءُ قَالَ التَّقِيَّةُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص219.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص234.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ شُعَيْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ- فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَيْسَ تَقِيَّةٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص234.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الطُّوسِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ يَعْقُوبَ يَعْنِي ابْنَ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَمْ تَبْقَ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا مِنَّا عَالِمٌ- يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ- قَالَ إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ- فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ- وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا- لَقُلْتُمْ لَا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي- وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ- وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ- مَا احْتَاجَ إِلَى مُسَاءَلَتِكُمْ عَنْ ذَلِكَ- وَ لَأَقَامَ فِي كَثِيرٍ مِنْكُمْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ حَدَّ اللَّهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص234-235.