مسألة 39: « إذا اعتقد التقية أو تحقق إحدى الضرورات الاُخر فمسح على الحائل ثمَّ بان أنه لم يكن موضع تقية أو ضرورة ففي صحة وضوئه إشكال ».[1]
مسألة 40« إذا أمكنت التقية بغسل الرجل فالأحوط تعينهوإن كان الأقوى جواز المسح على الحائل أيضاً »[2].
كلام در رواياتى بود كه در آنها نفى شده بود تقيّه درمسح على الخفين و شرب المسكر و يكى هم التمتع فى الحج. عرض كرديم در اين روايات كه وارد شده است لايتقى يا لااتقّى سه تا احتمال است.
احتمال اول اين بود كه اصل در اين موارد موضوع و مورد براى تقيه نيست. تقيه اين است كه انسان موافقت كند مذهب العامه را تقيه بمعني الخاص و موافقت كند مذهب الغير را. دفعاً للضرر يا لخوف الضرر. اگر مخالفت كند او را خوف و ضرر دارد. فرموده بودند بر اين كه انسان خفينش را مسح نكند در او خوف و ضررى نيست. مخالفت كند و مسح على الخفين نكند، نه ضررى هست و نه احتمال الضرر. پاهايش را مىشورد. حيثٌ كه كسى از عامّه ملتزم نشده است كه در باب الوضوء مسح على الخفّين متعيّن است. اين را كسى از عامّه ملتزم نشده است و بدان جهت در ما نحن فيه رواياتى هم هست كه امر شده است به غسل الرجلين كه انسان رجلينش را در مقام تقيه بشورد. پس تقيهاى نيست. من اگر ترك كنم لا اتقى لا يتقى به جهت اين كه موضوع ندارد. اگر مسح نكنم خفّين را احتمال ضرر نيست. فضلاً از قطع بالضرر يا خوف الضرر و تأييد فرموده بودند اين مطلب را به مسأله اين كه در اين روايات شرب المسكر ذكر شده است. در شرب المسكر كه مورد تقيه نيست. كسى از عامّه اجماع المسلمين است بر تحريم شرب الخمر. تحريم شرب الخمر و شرب المسكر مورد تقيه واقع نمىشود و هكذا بدان جهت تقيه اصلاً منتفى است آن جا و هكذا در آن حجّ تمتّع آن هم ديروز بيان كرديم كه نه، انسان مىتواند حجّ تمتّع را اتيان بكند بدون اين كه ضررى داشته باشد. چون كه فرق حجّ تمتع با حجّ افراد فرقش بالنية است و فرق خارجى كه تقصير است بعد از طواف و سعى عمره تمتع آن تقصير يك شيئى است كه مخفيانه هم موجود مىشود. احرام حج هم كه به قصد است تلبيه گفتن مشترك است. بدان جهت در ما نحن فيه تقيه محقق نمىشود. اين فرمايش فرمودهاند احتمال اول است. عرض مىكنم ظاهر اين روايت اين است كه در ما نحن فيه به مسح الخفين تقيه نمىكنند يا لا يتقى در چند موردى يكى هم مسح على الخفين است، ظاهرش اين است كه تقيه است ولكن مراعات نمىشود. ندارد كه لا تقية بلكه دارد لا اتقى لا يتقى. اين تقيه مراعات نمىشود. يعنى در ساير جاها كه مراعات مىشود در اين سه مورد تقيه مراعات نمىشود. ظاهر اين عبارت اين است و شرب مسكر هم گفتند منافات ندارد. يكى مسح على الخفين است، يكى هم شرب مسكر است، اولاً در شرب مسكر ندارد كه تقيه مىكنم يعنى مسكر را نمىخورم. مخالفت تقيه مىكنم و مسكر را نمىخورم. معنايش اين است كه در شرب الخمر امام (ع) مىفرمايد لايتقى. تقيه نمىشود. يعنى اگر ظالمى، جائرى او را نوشيد بايد گفت كه حرام است اين در شريعت. تقيه نمىشود. تقيه در اين روايتى كه هست ما دليل نداريم كه تقيه به معني الخاص است. لا يتقى يعنى مراعات غير در ما نحن فيه در اين سه مورد نمىشود. علاوه بر اين كه معنايش محتمل است در شرب مسكر اين تقيه نمىشود يعنى حرمتش بيان مىشود علاوه بر اين از بعضى روايات ظاهر مىشود يك قسم از مسكر كه از او تعبير به نبيذ مىكردند او نه، او اين جور نبود. مثل اين كه بعضىها تجويز مىكردند از عامّه. يا تجويز مىكردند و يا مىگفتند حكم خمر را ندارد آن نبيذ که در حقيقت آن نبيذى كه هست آن نبيذ را يا تجويز مىكردند، يا مىگفتند بر اين كه نه حكم خمر را ندارد. حد ندارد شرب او. از بعضى روايات اين ظاهر مىشود. بعضى روايات بعضش را مىگويم.
يكى از اين رواياتى كه هست صحيحه حنان ابن سدير است. در جلد 6 كافى در باب النبيذ صفحه 415 آن جا هست. روايت [3]1 است.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ» محمد ابن اسماعيل بن بزيع است رضوان الله عليه. «عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا وَ هُوَ يَقُولُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِي النَّبِيذِ» حنان ابن سدير مىگويد شنيدم مردى را كه به امام صادق اين جور عرض مىكرد. عرض مىكرد «فَإِنَّ أَبَا مَرْيَمَ يَشْرَبُهُ وَ يَزْعُمُ أَنَّكَ أَمَرْتَهُ بِشُرْبِهِ» در نبيذ چه حكم مىفرماييد؟ فانّ ابا مريم يشربه. ابا مريم كه اسم شخصى بود كه شخص معروفى بود او مىخورد او را «و يزعم انّك امرته بشربه» و ادعا مىكند كه امام صادق خودش امر كرد كه برو بخور. « فَقَالَ صَدَقَ أَبُو مَرْيَمَ» ابو مريم درست گفته است. ولكن اشتباه كرده است. «سَأَلَنِي عَنِ النَّبِيذِ فَأَخْبَرْتُهُ أَنَّهُ حَلَالٌ از من از نبيذ سؤال كرد گفتم حلال است «وَ لَمْ يَسْأَلْنِي عن المسكر». از مسكر سؤال نكرد. نبيذ دو قسم داشت.
يك قسمش اين بود كه آبهاى حجار در سابق الايام تلخ بود. در مدينه و در مكه اين آبها تلخ بودند. خورده نمىشد. رسول الله (ص) و هكذا ائمه امر مىكردند يك مقدارى خرما مىريختند توى آن آب. صبح مىريختند عصر آن خرما حلاوتش را به آب مىداد. آن تلخى آب گم مىشد و مىخورند او را. اين را مىگفتند نبيذ. يك نبيذ معنايش اين است. اين عيب ندارد كه. مثل اين است كه انسان توى آب شكر بريزد.
يك نبيذى هم اين بود كه آن قسم مسكر بود که مىگذاشتند نبيذ يا خمر آن حالت را پيدا كند تا مسكر بشود. امام مىفرمايد «صدق ابو مريم سألنى عن النبيذ فقلت انّه حلالٌ ولم يسألني عن المسكر». از مسكر سؤال نكرد. « قَالَ ثُمَّ قَالَ ع إِنَّ الْمُسْكِرَ مَا اتَّقَيْتُ فِيهِ أَحَداً سُلْطَاناً وَ لَا غَيْرَهُ» در مسكر من از كسى تقيه نكردم. فانّ المسكر ما اتّقيت احداً سلطاناً او غيره. سلطان باشد يا غيرش. اين تقيه بمعني اظهار فتوا است. معنايش اين است كه گفتهام كه مسكر حرام است. جدّ ما رسول الله (ص) هر مسكرى را تحريم كرده است. پس اين كه فرض بفرماييد اين كه در شرب مسكر تقيه نمىكنيم معنايش اين نيست كه ما شرب مسكر را هيچ وقت نمىخوريم تقيةً. نه تقيه نمىكنيم معنايش اين است كه حكمش را بيان مىكنيم. معنايش اين است. اين اولاً و ثانياً اين كه سلطان يا غير سلطان مىخورد خوب بايد در آن زمان كه خلفا بودند بايد يك مستمسكى در يدشان بوده باشد. در آن نبيذ يك مستمسكى بوده باشد كه در آن مستمسك اين موجب بشود كه بگويند بله فلانى اين را تحليل مىكند و مىگويد حكم خمر را ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه من مىخورم. در آن صحيحه امام (ع) اين جور مىفرمايد، جلد اول وسائل است. باب 28 ابواب الوضوء است. روايت 3[4] است.
كلينى نقل مىكند عن على ابن ابراهيم عن ابيه از پدرش عن حمّاد ابن عيسى عن ابراهيم ابن عثمان اين ابراهيم ابن عثمان ابو ايّوب خزاز رضوان الله عليه است. او نقل مىكند عن سليم ابن قيس هلالى. اين ابراهيم ابن عثمان كه از سليم نقل مىكند، در ساير روايات مع واسطتين است. خودش از سليم بن قيس كه از اصحاب امير مومنين سلام الله عليه است از او به دو واسطه نقل مىكند. اين جا بلاواسطه است. اين جا توى ذهن ما اين است كه اين واسطهها افتادهاند. اين ابراهيم ابن عثمان بلاواسطه نقل نمىكند. على كلّ تقديرٍ آن جا اين جور است كه خطب امير المومنين (ع) فقال امير المومنين (ع) خطبهاى خواند، لابد در زمان خلافتش بود. «فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِي أَعْمَالًا- خَالَفُوا فِيهَا رَسُولَ اللَّهِ ص» ولات قبل از من اعمالى را مرتكب شدهاند كه با رسول الله (ص) در آن اعمال مخالفت كردهاند. خالفوا رسول الله (ص) «مُتَعَمِّدِينَ لِخِلَافِهِ». عمداً رسول الله را مخالفت كردهاند. «وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى تَرْكِهَا لَتَفَرَّقَ عَنِّي جُنْدِي» اگر من در زمان خلافتم كانّ از آن اصحاب خاص است مىگويد يا خطبه مىخواند در جايى كه اصحاب خاص بودند لقد عملت الولاة قبلى اعمالاً خالفوا فيها رسول الله(ص) متعمّدين لخلافه. ولو حملت النّاس على تركها اجبار مىكردم ناس را بر ترك آنها لتفرّق عنّي جندي ديگر خلافت از بين مىرفت. ديگر نمىتوانستم در رأس خلافت بمانم جند متفرق مىشود. -« أَ رَأَيْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ- فَرَدَدْتُهُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ فِيهِ» كه فعلاً هست مثل اين كه در مقام اول نقل شده است. مكانش آن جا نبود. «إِلَى أَنْ قَالَ- وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَى الْخُفَّيْنِ- وَ حَدَدْتُ عَلَى النَّبِيذِ- وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَيْنِ- وَ أَمَرْتُ بِالتَّكْبِيرِ عَلَى الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَكْبِيرَاتٍ- وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ- إِلَى أَنْ قَالَ إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّي» مسح على الخفّين را من تحريم مىكردم و حددت على النبيذ. بر شرب النبيذ حد مىزدم. يا به جهت اين كه آنها مىگفتند اصلاً حرام نيست اين، يا مىگفتند حرام است ولكن خيلى مؤكّد نيست. مثل خمر نيست. روى اين اساس است بر اين كه در اين روايات امام (ع) فرموده است بر اين كه من در سه چيز تقيّه نمىكنم. يعنى شرب المسكر را مىگويم حرام است و هكذا بر او حد دارد و حكم الخمر است، اين جاى تقيه است ديگر. تقيه از سلطان است، از جائر است، از اينهايى كه در مسند نشسته بودند و مىكردند اين كار را.
بدان جهت امام (ع) مىفرمايد اين جا جاى تقيه درست است. منتهى امام مىگويد من تقيه نمىكنم. من مىگويم حرام است. جد من رسول الله (ص) اين را تحريم كرده است. فتحصّل مما ذكرنا. از ذكر اين كه مسكر كه در اين روايات ذكر شده است، اين قرينه نمىشود كه نفى تقيه نفى موضوعى است. چون كه مسكر متسالمٌ عليه است حرمتش. اولاً اين شرب مسكر تقيه كردن بيان حكمش بود كه گفتيم و ثانياً اين جور ظاهر مىشود كه آنها نبيذ را سهل مىگرفتند. يا اصلاً مىگفتند حرام نيست يا مىگفتند كه حد ندارد. حد اجرا نمىكردند. مىگفتند حرمتش خفيف است. بدان جهت يك احتمال اول را و ظاهرش هم همين است كه لا اتّقى يعنى مخالفت مذهب عامه را نمىكنم. لا اتقّى در آن مسح على الخفّين تقيه نمىكنند. لا يُتقى. از آن جا معلوم شد يك اميدى بر شما شد. آن اميد اين است كه ما اتقيت مسح على الخفين يعنى مىگفتند مشروع نيست. در فتوايش تقيه نمىكنند. هر جا بوده باشد لا اتّقى. بيان مىكنم. در روايات هم هست. كسى نقل كرد به امام (ع) كه على ابن ابيطالب نقل كرد كه مسح على الخفّين مىكرد. مولانا امير المؤمنين فرمود أقبل قبل نزول سوره مائده بود يا بعد از او. امام (ع) فرمود كه بعد از نزول نبود. مسح على الخفّين مشروع نيست ديگر. بدان جهت در ما نحن فيه مسح على الخفّين تقيه نمىكنم يعنى مىگويند اين مجزى نيست. معنايش عبارت از اين است. نه معنايش عبارت از اين است كه يك جايى انسان مىبيند مسح على الخفّين نكند بر وضوءئش گردنش مىرود نه مسح على الخفّين نكند. در مسح على الخفّين تقيه نمىكنند يعنى مىگويند كه اين مجزى نيست. بدان جهت با لا اتّقى هم مناسبت دارد كه مىگويند مجزى نيست كه وظيفهاش بيان است، بيان مىكنند كه مجزى نيست. لا يتّقى گفته مىشود كه مجزى نيست. اين احتمال دارد در اين روايت و در حجّ تمتّع هم همين جور است. در حجّ تمتّع گفته مىشود بابا رسول الله (ص) خودش با اصحابش كه آمدند امر كرد به حجّ تمتّع و خودش فرمود اگر من سياق حدى نكرده بودم حجّ تمتّع مىكردم. اين را بيان مىكنيم ما که حجّ تمتّع مشروع است و وظيفه است و امر رسول الله (ص) كه هست در ساير موارد اگر فتوايمان را اظهار نكنيم توى دلمان بگذاريم بلكه از بعضى اصحاب هم اخفا كنيم در اين سه مورد تقيه نمىكنيم و در اين سه مورد تقيه نمىشود. بايد گفته بشود. چون كه مدرك دارد اين گفتهها. فعل رسول الله (ص) است. تحريم رسول الله (ص) است كه آن مردى آمد پيش رسول الله و هى پرسيد كه مسأله نبيذ را اين جور مىكنيم و كشمش را اين جور مىكنيم. ظاهراً از رسول الله (ص) است كه فلانى اَطَلْتَ الكلام اسِكر اين كه شما گفتيد مسكر هست. كلّ مسكرٍ حرام. اگر مسكر هست، مسكر حرام بشود. اين بايد گفته بشود. على هذا الاساسى كه هست اين در اين روايات اين احتمال را دارد. بدان جهت منافات ندارد اين روايات با روايات ابى وردى كه سابقاً گفتيم كه امام فرمود بر اين كه مسح على الخفّين جايز نيست الاّ من عدوٍ تتّقه او ثلج تخاف برده با او منافات ندارد. اين بيان گفتن عدم اجزاء است كه اين مجزى نيست در حالى كه انسان مىتواند بكند تقيه نمىتواند بكند. اين يك احتمال بود كه در مقابل اين يك احتمال، اين يك احتمال را ما آورديم كه با آن يك احتمال ما چهار احتمال مىشود. احتمال دومى چيست؟ قطع نظر از ما ذكرنا. احتمال دومى عبارت از اين است كه ظاهرش كه لا يتّقى فى المسح على الخفين يعنى تقيه مراعات نمىشود در مسح على الخفّين. تقيه در مسح على الخفين مشروع نيست. خوب اگر تقيه در مسح على الخفّين مشروع بود چه مىشد؟ يا اين كه شارع تجويز مىكرد در مقام تقيه انسان مىتواند وضوء بگيرد به قصد اين كه شارع امر كرده است به غسل الوجه و اليدين و مسح الرّأس و مسح الخفّين. قصد كند كه شارع امر كرده است به اين. اگر مشروع بود اين جور بود يا علاوه بر اين جور اتيان كردن مجزى هم بود كه لازم نيست دوباره تدارك بكنى و يك وضوئی واقعى بگيرى. با همين وضوء مسح على الخفّين مىتوانى نماز بخوانى. معناى سوّمى اين است كه هم به قصد تشريع اتيان مىشود و هم مجزى است. احتمال دوم اين است كه امام (ع) كه مىفرمايد لا يتّقى در مسح على الخفّين يعنى انسان قصد كند من غسل الوجه و اليدين و مسح الرّأس و مسح الخفّين مىكنم كه شارع در اين مقام امر كرده است نه امر نكرده است. تقيه نيست. تقيه مشروع نيست در اين جا. يا اين كه احتمال سوم. هم اين جايز نيست و هم مجزى نيست که احتمال، احتمال سومى مىشود. خوب اگر اينها را گفتيم معنايش اين است، آن وقت در شرب الخمر چه مىشود؟
شيخ قدس الله نفسه الشّريف در رساله به همين معنا حمل كرده است كه مثلاً معناى اين لا يتّقى اين است. بعد در شرب الخمر چه م[5]ىشود؟ خوب در شرب الخمر اگر تقيه مشروع نباشد، شربش حرام مىشود ديگر. در شرب الخمر تقيه مشروع نيست يعنى باز حرمتش هست. حتّى در مقام تقيه. مىدانيد اين لازمهاش چيست؟ لازمهاش اين است كه من مىدانم اگر از اين سلطانى كه نبيذ را مىخورد، نخورم من پيشش كه مىفهمد با او مخالفت بكنم گردنم را مىزند. خوب معنايش اين است كه در شرب النبيذ تقيه نيست. بگذار گردنت برود. مقتضايش اين مىشود ديگر. آن حرمتى كه شرب النّبض دارد به تقيه از بين نمىرود. سابقاً هم گفتيم كه تقيه شرعى در مثل اين موارد مدخلّيتى ندارد. علاوه بر اين كه تقيه در اين روايت هم معلوم نيست. تقيه فقط در مذهب بوده باشد. سلطان جائر هم، او را هم مىگيرد. خوب انسان خودش را به كشتن مىدهد. شيخ قدس الله نفسه الشريف گفته است كه اين روايت اين فقرهاش كه سه تا را استثناء كرده است اين سه تا استثناء معرضٌ عنه اصحاب است. روايت در اين سه تا طرح مىشود. چون كه نمىشود ملتزم شد كه گردنت برود آن نيم استكان شرب النبيذ كه هست واجب است نخورى و خودتت را به كشتن بدهى. اين را نمىشود ملتزم شد. انسان خواهد آمد مسألهاش. كفر بگويد، مقدّسات را منكر بشود، در مقام تقيه عيبى ندارد. ولكن نيم استكان ظهرمار حرمتش از آنها بالاتر شد. نمىشود اين را. محتمل نيست.
شيخ فرموده است معرض عنه اصحاب است. اين بناءً على ما ذكرنا كه احتمال داديم اين اشكال نمىشود. ما گفتيم تقيه در اين يعنى حرمتش بايد گفته بشود. جاى تقيه نيست ولو ضرر هم به انسان متوجّه بشود، بايد اين را بگويد. منتهى غاية الامر ضرر اگر مثل قتل النّفس و اينها شد، آن جاها ممكن است كسى بگويد بر اين كه در اين جاها گفتند جايز نيست در صورتى كه انسان بداند گردنش مىرود اگر حرمتش را بگويد. اين جا گفتهاند جايز نيست. ممكن است كسى بگويد نه گردنش هم اگر برود بايد بگويد در اين مورد. خمر حرمتش بايد حفظ بشود. غرض اين معناى ثانى و ثالث اين محذور را دارد بر اين كه ملتزم شدن بر اين كه در اين موارد تقيه مشروع نشده است، آن حرمت واقعى در شرب الخمر است و انسان نمىتواند مرتكب بشود اگر اينها را معناى دوم و سوم را بگويد محذور دارد. يا بايد بگوييم اينها معمولٌ به عند الاصحاب نيست، مثل شيخ قدس الله نفسه الشّريف در رساله تقيه. اين كه تقيه مشروع است. لا دين لمن لا تقية له در بعضى از اين روايات است، آنها را اخذ مىكنيم. اين استثناء كه استثناء شده است معرض عنه اصحاب است. عيبى ندارد. اين را شيخ مىگويد. يا بايد آن جور بگوييم كه اصل موضوع تقيه نيست كه فرمودهاند اين خلاف ظاهر است. يا آن جورى بگوييم كه ما خدمت شما عرض كرديم كه در ما نحن فيه معنايش بيان الحكم است در مسح الخفين و در شرب الخمر و در حجّ تمتع اين معنا مناسبت دارد با همين رواياتى كه عرض كردم ثمّ لو فرض اگر از اين روايات استفاده شد كه مسح على الخفين در مقام تقيه هم به قصد انّها من الوضوء در مقام تقيه جايز نيست. اگر از اين روايت اين معنا استفاده شد. خوب سابقاً يك روايت ابى وردى را خوانديم كه در آن روايت ابى ورد امام (ع) اين جور فرمود على تقدير صدورها عنه (ع) فرمود بر اين كه مسح على الخفّين نكن، مسح على الرّجلين بكن الاّ من عدوٍ تتقه او ثلج تخاف على رجلك. سابقاً گفتيم اين ابي الورد توثيق ندارد. همين جور هم هست. توثيقش ثابت نشده است. معاريف هم نيست كه بگوييم از معاريف است. روايات مختصرهاى دارد. بدان جهت اين روايت من حيث السّند ضعيف بود. امّا اگر كسى گفت نه اصحاب به اين روايت عمل كردهاند، و گفتهاند در مقام ثلج و در مقام تقيه مسح على الخفّين مىشود. خوب ما هم اگر گفتيم كه نه اصحاب عمل كردهاند روايت معتبر است. خوب آن روايت موجب مىشود بر اين كه نفى مشروعيت تقيه در مسح على الخفّين در اين روايات بنا بر اين كه مراد از اين لايتّقى يعنى مسح نمىشود. نه اين كه گفته مىشود مسح مجزى نيست. بنا بر اين كه معنايش اين است كه مسح نمىشود معنايش اين بوده باشد، آن روايت ابى ورد قرينه مىشود كه لا يتقى در مسح على الرجلين را حمل بر كراهت مىكنيم. معنايش چيست؟ چون كه آن روايت ابى ورد ظاهرش اين است كه در مقام تقيه انسان بدلاً عن مسح على الرّجلين خفّين را مسح كند در مقام تقيه مشروع است. او صريح است در مشروعيت. بلكه ظاهر در اجزاء است. ظاهر روايت ابى ورد اين است كه هم جايز است آن جور وضوء گرفتن، هم با او نماز خواندن مجزى است. چرا؟ چون كه به او عطف كرده است او ثلج تخاف على رجليك. مقام تقيه نيست. كفش را دربياورى، جوراب را دربياورى، مىترسى. سرما است. كشته مىشوى.آن جا مسح على الخفّين بكن. آن بلااشكال معنايش اين است كه با همان وضوء نماز بخوان. آن معنايش اين است. مجزى است. همان نمازت را با آن وضوء خواندى خدا قبول ميكند. اين هم كه او تخاف عدواً او تخاف الثلج اين معنايش اين است كه يك نحو از امر است. ظاهرش اجزاء است. امّا صريح در مشروعيت است. غاية الامر اين روايات ظهور داشتند در عدم المشروعيّت. منتهى ممكن بود مراد اين است كه نه تعيّن ندارد. غسل رجلين را بكن درمقام تقيه. چون كه تقيه به او هم رفع مىشود. ممكن بود اين است كه تعين ندارد در مقام تقيه مسح على الخفين. ممكن است مرادش اين بوده باشد. نكن يعنى مرجوح است. غسل را اختيار بكن. بدان جهت آن روايت باعث مىشود كه از ظهور اينها رفع يد كنيم. بگوييم كه تقيه به مسح على الخفين اين مرجوح است نسبت به تقيه به غسل الرّجلين. ولكن اگر روايت ابى ورد تمام نشد. مطلب همين جور مىشود كه خدمت شما عرض كردم. يكى از مواردى كه گفتهاند تقيه مشروع نيست آن جايى است كه تقيه كننده كه مخالفت با عامّه مىكند خوف ضرر ندارد. نه ضرر فعلى، نه ضرر مستقبلى. نه هيچ ضررى نيست. مثل فعلاً در اكثر بلاد عامّه كسى كه بخواهد بر مذهب خودش عمل بكند. بر طبق مذهب خودش نماز بخواند نه ضررى نيست نه بالفعل نه مستقبلاً گفتهاند در اين مواردى كه هست تقيه جايز نيست بلكه حرام است که امر ثانى بود. اين را به جهت يعنى بعد از آن سه امر كه بيان كرديم نكتهاش اين بود كه از ما ذكرنا حكم اين معلوم شد. براى اين كه انسان يك وقت تقيه مىكند موافقت با مذهب عامّه مىكند و هيچ محذورى هم ندارد. خودش در خانه وضوء گرفته است. بعد مىآيد پيش آنها وضوء مىگيرد مثل آنها. مثل آنها دستهايش را مىشورد. تمام سرش را مسح مىكند حتّى گوشهايش را هم مثل آنها. مىآيد نماز مىخواند. نماز را هم مثل آنها مىخواند. نماز را در خانهاش وضوء گرفته است و خوانده است. خودش هم قصد مىكند بر اين كه صورت نماز است، صورت وضوء است. اينها را خدا امر نكرده است. من همين را اتيان مىكنم كه خوش باشند اينها. من هم خوش باشم. ضررى ندارد. خوب اتيان مىكنم اين را. خوب اين دليلى بر حرمت ندارد كه. خوب اين تقيه چرا حرام باشد؟ ضرر تقيه مداراتى آن جا گفتيم كه اگر فعلى را انسان اتيان كرد كه آن فعل فى نفسه جايز است و حرمتى ندارد اخلال به واجبى نكرده است آن تقيه عيبى ندارد. اين حرمتى ندارد. بله در جايى كه اين جور تقيه موجب بشود حرامى را مرتكب بشود مثل اين كه آن نبيذ را بخورد كه مىگفتيم يا نمازش به فوت بشود، وضوءيش به فوت بشود و امثال ذلك اين در جايى كه مستلزم فعل حرامى بوده باشد يا مستلزم ترك واجبى بشود، آن احتياج به دليل خاص داشت. هر جا دليل خاص شد در تقيه مداراتى گفتيم. مىگوييم عيبى ندارد. شارع خودش تجويز كرده است. ولو عنوان تقيه حقيقتاً صدق نكند شارع اين مدارات را تجويز كرده است و امّا اگر دليل خاصّى در آن مورد نبود و احتمال فرق ما بين موارد منصوصه و غير منصوصه با آن موارد بود، ملتزم مىشويم جايز نيست؟ چرا؟ چون كه تكليف واقعى مخالفت مىشود. بدون اين كه رافعى در بين بوده باشد. دليلى داشته باشيم كه دليل واقعى مرفوع است يا واجب واقعى ترك مىشود بدون اين كه دليل داشته باشيم. اين مسأله هم بيشتر از اين مورد كلامى ندارد.
مىرسيم به آن مورد استثناى مورد رابع در جمله از روايات وارد شده است كه تبرّى از مولانا امير المومنين (ع) تبرّى از او برائت از او جايز نيست. حتّى در جايى كه انسان تبرّى نكند گردنش به هوا مىرود. اين تقيه هم بمعني الاول است. اضطرار است. چون كه در مذهب عامّه اين جور چيزى نيست تبرّى جستن. مگر اين كه يك عدّهاى مثل خوارج و اينها بوده باشد. شايد پيش آنها اين جور بوده باشد. على كل تقدير در مقامى كه ولو خليفه جائرى امر كرد به تبرّى از امير مومنان(ع) آن تبرى جايز نيست.
مفيد قدس الله نفسه الشريف در ارشادش[6] اين جور گفته است وقد استفاضت الرّوايات كه تبرى ازمولانا امير المومنين سلام الله عليه كسى در مقام تقيه بكند كه اگر تقيه نكند تبرّى بكند كشته مىشود بايد تبرّى نكند. اگر تبرّى كرد نه دنيا دارد و نه آخرت. نه دنيا دارد نه آخرت يعنى تبرّى حرام است حتّى در آن حالت. آخرت ندارد دنيا ندارد كه خيلى خوب نداشته باشد. آخرت هم ندارد معنايش اين است كه تبرّى حرام است حتّى در آن موقع. در بين روايات هست كه آن روايات دلالت به اين معنا مىكند و ما آن روايات را در مقام ذكر مىكنيم. بعد تكلّم مىكنيم كه اين روايات فى انفسها ما بوديم و اين روايات دليل بر نفى مشروعيت تقيه و جوازتقيه مىكند و ثانياً اگر دلالت به اينها تمام شد لو فرض تمام شد اينها معارضى دارند که آن معارض دلالت مىكند كه تبرّى عيب ندارد يا اين كه اينها معارضى ندارند و بايد به اينها بايد اخذ بشود. يكى از اين رواياتى كه هست و در مقام ذكر مىشود.
يكى از اين روايات روايتى است كه در ، باب 29[7] ياز ابواب امر به معروف و نهى از منكر روايت 8.
«الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الطُّوسِيُّ فِي مَجَالِسِهِ» پسر شيخ طوسى قدس الله نفسه الشريف در مجالسش نقل كرده است «عَنْ أَبِيهِ»از پدرش كه شيخ طوسى قدس الله سرّه است آن هم نقل فرموده است عن محمد ابن محمد كه همان استادش مفيد است مفيد هم نقل كرده است «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْجِعَابِيِّ» از اجلاء است. از آن روات الحديث است كه فضلش معروف است. بدان جهت شخصى است كه نمىگويم مثل مفيد و مثل شيخ طوسى است. قريب به آنها است. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ»اين ابن عبده است. احمد ابن سعيد كه جعانى از او نقل مىكند از اجلاء است. اين محمد بن سعيد ابن عبده است. اين هم نقل مىكند كه اين هم از ثقات اجلاء است. بعدش را مانديم. اين نقل مىكند عَنْ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا بْنِ شَيْبَانَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَيْمُونٍ» بكر ابن مسلم فعلاً توى ذهن من نيست فرصتي هم پيدا نكردم كه نگاه بكنم ظاهراً اين شخص مجهول است. اين بكر ابن مسلم هم نقل مىكند عن محمد ابن ميمون. محمد ابن ميمون اگر محمد ابن ميمنون شيبانى باشد كه يحيى ابن زكريا بن شيبان از او نقل شده است توثيقى ندارد. اين محمد ابن نعمان هم مردد است. آن جا دارد بر اين كه «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّي فَسُبُّونِي» زود مىشود كه دعوت مىشويد كهاى اصحاب من كه مرا سبّ كنيد عيبى ندارد. «وَ تُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي فَمُدُّوا الرِّقَابَ- فَإِنِّي عَلَى الْفِطْرَةِ» دعوت مىشويد كه از من برائت بجوييد. ولكن بدانيد كه فمدّوا الرقاب يعنى برائت نكنيد. گردنتان را دراز بكنيد كه گردنم را بزن. من برائت نمىكنم و تدعون الى البرائة منّى فمدّوا الرّقاب گردنهايتان را آن وقت دراز بكنيد فانّى على الفطرة و على دين محمد (ص) هستم. تبرئه نكنيد. اين نهى است ديگر مدوا اعناقكم الى القتل است ديگر. معنايش اين است كه خودتان را به كشتن بدهيد و اين كار را نكنيد.
روايت ديگر دارد باز از پسر شيخ طائفه[8]« عَنْ أَبِيهِ عَنْ هِلَالِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَفَّارِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَلِيٍّ الدِّعْبِلِيِّ» كه اينها توثيقى ندارند. بلكه اين اسماعيل تضعيف هم دارند. اسماعيل ابنعلى الدعبلى پسر برادر همان شاعر معروف است که از پدرش نقل مىكند «عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ أَخِي دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ الْخُزَاعِيِّ» كه همان پدرش است. او هم نقل مىكند آن «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع» برادر همان دعبل است. از او نقل مىكند عن على ابن موسى الرضا (ع). على ابن موسى الرضا از پدرش «أَنَّهُ قَالَ: إِنَّكُمْ سَتُعْرَضُونَ عَلَى سَبِّي- فَإِنْ خِفْتُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فَسُبُّونِي» عرضه مىكرد بر من سب كنيد مىترسيد كه كشته بشويد «أَلَا وَ إِنَّكُمْ سَتُعْرَضُونَ عَلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي» بر شما عرضه مىشود كه برائت از من بكنيد. «فَلَا تَفْعَلُوا فَإِنِّي عَلَى الْفِطْرَةِ» نكنيد اين كار را. فانّى على الفطرة.
روايت ديگر هم كه در خود نهج البلاغه[9] است ديگر. در نهج البلاغه اين است كه « أَمَا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ- مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ- وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ- فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ» بكشيد ولكن نتوانستيد و نخواهيد توانست او را بكشيد. «أَلَا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّي- فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ- وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّي- فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ- وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْرَةِ» اول مهاجر ومؤمن بودهام.
آن وقت مفيد هم گفته است در ارشادش روايت 21 است.[10] محمد ابن محمد ابن مفيد فى الارشاد قال استفاض عن امير المومنين (ع) انه قال. اين را كه مىخوانم قصد دارم. «انّه قال ستعرضون من بعدى على سبّى فسبّونى فمن عرض عليه البرائة منّى فليمدد عنقه فان برء منّى فلا دنيا له و لا آخرة» بدان جهت اينها روايات است كه ببينيم چه جور مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا وَ هُوَ يَقُولُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِي النَّبِيذِ فَإِنَّ أَبَا مَرْيَمَ يَشْرَبُهُ وَ يَزْعُمُ أَنَّكَ أَمَرْتَهُ بِشُرْبِهِ فَقَالَ صَدَقَ أَبُو مَرْيَمَ سَأَلَنِي عَنِ النَّبِيذِ فَأَخْبَرْتُهُ أَنَّهُ حَلَالٌ وَ لَمْ يَسْأَلْنِي عَنِ الْمُسْكِرِ قَالَ ثُمَّ قَالَ ع إِنَّ الْمُسْكِرَ مَا اتَّقَيْتُ فِيهِ أَحَداً سُلْطَاناً وَ لَا غَيْرَهُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ وَ مَا أَسْكَرَ كَثِيرُهُ فَقَلِيلُهُ حَرَامٌ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا النَّبِيذُ الَّذِي أَذِنْتَ لِأَبِي مَرْيَمَ فِي شُرْبِهِ أَيُّ شَيْءٍ هُوَ فَقَالَ أَمَّا أَبِي ع فَإِنَّهُ كَانَ يَأْمُرُ الْخَادِمَ فَيَجِيءُ بِقَدَحٍ وَ يَجْعَلُ فِيهِ زَبِيباً وَ يَغْسِلُهُ غَسْلًا نَقِيّاً ثُمَّ يَجْعَلُهُ فِي إِنَاءٍ ثُمَّ يَصُبُّ عَلَيْهِ ثَلَاثَةً مِثْلَهُ أَوْ أَرْبَعَةً مَاءً ثُمَّ يَجْعَلُهُ بِاللَّيْلِ وَ يَشْرَبُهُ بِالنَّهَارِ وَ يَجْعَلُهُ بِالْغَدَاةِ وَ يَشْرَبُهُ بِالْعَشِيِّ وَ كَانَ يَأْمُرُ الْخَادِمَ بِغَسْلِ الْإِنَاءِ فِي كُلِّ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ كَيْلَا يَغْتَلِمَ فَإِنْ كُنْتُمْ تُرِيدُونَ النَّبِيذَ فَهَذَا النَّبِيذُ؛ محمد بن يعقوب کلينی، الکافی( تهران، دار الکتب الاسلامیة، چ4، ت1407ق)، ج6، ص415.
[4] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِي أَعْمَالًا- خَالَفُوا فِيهَا رَسُولَ اللَّهِ ص مُتَعَمِّدِينَ لِخِلَافِهِ- وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى تَرْكِهَا لَتَفَرَّقَ عَنِّي جُنْدِي- أَ رَأَيْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ- فَرَدَدْتُهُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ فِيهِ إِلَى أَنْ قَالَ- وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَى الْخُفَّيْنِ- وَ حَدَدْتُ عَلَى النَّبِيذِ- وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَيْنِ- وَ أَمَرْتُ بِالتَّكْبِيرِ عَلَى الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَكْبِيرَاتٍ- وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ- إِلَى أَنْ قَالَ إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص458.
[5] ر. ک: شيخ مرتضی انصاری، رسائل الفقيهة، ( قم کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری (ره)، چ1، ت1414)، ص88-91.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْمُفِيدُ فِي الْإِرْشَادِ قَالَ اسْتَفَاضَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ قَالَ: سَتُعْرَضُونَ مِنْ بَعْدِي عَلَى سَبِّي فَسُبُّونِي- فَمَنْ عُرِضَ عَلَيْهِ الْبَرَاءَةُ مِنِّي فَلْيَمْدُدْ عُنُقَهُ- فَإِنْ بَرِئَ مِنِّي فَلَا دُنْيَا لَهُ وَ لَا آخِرَةَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص232. .
[7] الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الطُّوسِيُّ فِي مَجَالِسِهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْجِعَابِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا بْنِ شَيْبَانَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّي فَسُبُّونِي- وَ تُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي فَمُدُّوا الرِّقَابَ- فَإِنِّي عَلَى الْفِطْرَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص228.
[8] وَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ هِلَالِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَفَّارِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَلِيٍّ الدِّعْبِلِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ أَخِي دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ الْخُزَاعِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّكُمْ سَتُعْرَضُونَ عَلَى سَبِّي- فَإِنْ خِفْتُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فَسُبُّونِي- أَلَا وَ إِنَّكُمْ سَتُعْرَضُونَ عَلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي- فَلَا تَفْعَلُوا فَإِنِّي عَلَى الْفِطْرَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص228.
[9] مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الرَّضِيُّ فِي نَهْجِ الْبَلَاغَةِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ قَالَ: أَمَا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ- مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ- وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ- فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ- أَلَا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّي- فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ- وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّي- فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ- وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْرَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص228.
[10] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص232. .