درس پانصد و نود و هفتم

افعال ضوء

مسأله 39: «إذا اعتقد التقية أو تحقق إحدى الضرورات الأخر‌فمسح على الحائل ثمَّ بان أنه لم يكن موضع تقية أو ضرورة ففي صحة وضوئه إشكال».[1]

مسأله 40«إذا أمكنت التقية بغسل الرجل فالأحوط تعينه‌و إن كان الأقوى جواز المسح على الحائل أيضا»[2].

ادامه بحث اجزاء عمل اضطراری از عمل واقعی در صورت اخلال به جزء يا شرط يا مانع آن

كلام در اين مسأله بود كه انسان اگر واجب را در موارد اضطرار با اخلال اتيان كند به ترك الجز او الشرط او الاتيان مع المانع آيا در موارد اضطرار كه عمل مع الاخلال اتيان مى‏شود آن واجب واقعى اختيارى مع الاخلال اتيان مى‏شود، اين عمل اجزاء دارد از مأمور به واقعى اختيارى يعنى دليلى داريم كه دلالت بكند بر اجزاء فى كلّ موردٍ بنحو العموم و الاطلاق بحيثٌ كه در موردى ملتزم شديم به عدم الاجزاء بايد دليل بر عدم الاجزاء پيدا كنيم در آن مورد. دليل باشد. يا اين كه در موارد اضطرار دليلى يا ادلّه‏اى نداريم كه دلالت بكند بر اجزاء عملى كه مع الاخلال اتيان مى‏شود. يكى از ادلّه رفع عن امتي ما اضطروا اليه بود كه ديروز بيان كرديم كه از اين فقره اين روايت اجزاء استفاده نمى‏شود در مواردى كه اضطرار بمعني العام مراد بوده باشد و امّا در مواردى كه اضطرار، اضطرار خاص بشود مثل موارد تقيه از مخالفين كه عمل را انسان بر مذهب آنها اتيان مى‏كند تقيةً و آن واجب واقعى على ما هو عليه را ترك مى‏كند اين اجزاء حتّى در اينها نيست، در اين موارد تقيه بمعني الخاص است اين در جواب از استدلال وجه دوم ذكر خواهيم كرد كه الان شروع مى‏كنيم انشاء الله. چون كه جواب يكى است. امر دومى كه شيخ قدس الله نفسه الشّريف[3] بنا گذاشته است به آن دليل بر اجزاء كه مى‏شود گفت بر اين كه ادقّ الوجوه است در وجوهى كه به اجزاء استدلال شده است، اين وجه ثانى است كه در بعضى روايات هست ما من شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم فقد احلّه الله در بعضى روايات كه سه تا روايت توى ذهنم هست اين مضمون است كه دوتايش را سابقاً خوانديم كه ما من شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم الا و قد احلّه الاضطرار. مرحوم شيخ قدس الله نفسه الشريف به اين روايت و به اين طائفه استدلال فرموده‏اند كه اجزاء قاعده اولى است در موارد اضطرار. چه بمعني العام بشود، چه بمعني التقية بشود و براى اين كه فرمايش ايشان را منقّح كنيم و خللش را تصحيح كنيم كه اشكال پيدا نكند و تمام بشود يعنى تمام بشود به حسب الصّورة. اين جور عرض مى‏كنيم. اين را شما مى‏دانيد حلال تارةً يعنى كثيراً و غالباً اطلاق مى‏شود. اراده مى‏شود از او از حلال تكليفى كما اين كه حرام اطلاق مى‏شود و اراده مى‏شود از او حرام تكليفى غالباً.

حليت و حرمت وضعی در اعمال اضطراری و تقيه ای

ولكن در مقابل اين حلال غالبى و حرام غالبي يك حلال و حرامى هم هست كه از او تعبير مى‏كنند بالحليّة و الحرمة وضعيين كه حكم وضعى است. مثلاً كسى كه وضوء مى‏گيرد فرض بفرماييد يك مقدار از آن ذراعش را نمى‏شورد. شما به او مى‏گوييد كه بابا اين حرام است. وضوءيت باطل است. بايد آن جا را هم بايد بشورى. اين حرام نه معنايش اين است كه بر اين عقاب هست. نه اين يك وضوئی ديگر مى‏گيرد. اين حرام است يعنى معنايش حرام وضعى است. يك معنايش اين است كه عمل را باطل مى‏كند. بايد همه جا شسته بشود. يا مثلاً كسى غسل مى‏خواهد بكند. به بدنش قير چسبيده است كه اين مانع است. بايد اين را برطرف كند. ولكن الان اضطرار دارد. اين كه آن جاى قير را نشورد حرام است در غسل. ولكن الان مضطر به آن حرام است. چون كه نمى‏تواند رفع كند. قير كه با آب نمى‏رود. نفت مى‏خواهد. نفت هم نيست. اين در ما نحن فيه مضطر است به حرام وضعى. نه اين كه مضطر به حرام تكليفى است. نه مضطر به حرام وضعى است.

ديدگاه مرحوم شيخ انصاری (قدس)

 اين روايت شيخ قدس الله نفسه الشّريف[4] ادّعا فرموده است حاصلش اين است كه كلّ شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم فقد احلّه الله هم حرام تكليفى را و هم حرام وضعى را مى‏گيرد و هم ترك واجب و امثاله را مى‏گيرد. در تمامى موارد شارع حكم به حلّيت كرده است. موارد حرمت تكليفى و مثل حرمت تكليفى كه ترك واجب است، حلّيت تكليفى مى‏شود و در مواردى كه حرمت، حرمت وضعى مى‏شود و آن جا حرمت تكليفى نيست، حلّيت در آن موارد حلّيت وضعيه مى‏شود. يعنى آن كسى كه الان اين قير به پشت بدنش چسبيده است و نمى‏تواند او را ازاله كند. آب هم كه او را ازاله نمى‏كند، از كسى مى‏پرسد يك آخوند مى‏گويد كه براى تو حلال است. همان بقيه جاها را بشور. نمى‏خواهد آن جاى قير را بشورى. براى تو حلال است يعنى غسل در اين حال براى تو شرط نيست.

 آن شخص اين جور گفته است. منتهى از روى دليل گفته است، يا از غير دليل، على اي حال اين جور تعبير مى‏شود كه براى تو حلال است كه نشورى. چون كه نمى‏تواند. اين حلّيت، حلّيت وضعيه است. بدان جهت ايشان قدس الله نفسه الشّريف فرموده است وقتى كه انسان در واجب ارتباطى مضطر شد جزئى را ترك كند سوره را بعد قرائت حمد نخواند خوفاً من العامه، يا مانعى را اتيان بكند اين تكتّفى كه مبطل است به حسب ادلّه اوليه در صلاة، نه اين مضطر است تكتّف كند. آن مانع را اتيان كند. يا مضطر است بر اين كه شرط را ترك كند. مثل آن ديروزي كه مى‏گفتند نه آب دارد و نه خاك، مضطر است بر اين كه در صلاة طهارت را ترك كند. خوب صلاة را بدون طهارت خواندن حرمت وضعى داشت. يعنى باطل بود. بدان جهت صلاتش را بلا طهارة خواند. خودش هم ملتفت نبود كه از ناحيه قصد اشكال پيدا كند بعد يادش افتاد كه نه وضوء داشت، نه غسل داشت، نه طهارت داشت، اين اتيان كرده بود حرام وضعى است. يعنى فاسد است. ايشان مى‏فرمايد بر اين كه شمول اين حديث در آن جاهايى كه انسان مضطر شد بر اين كه حرام وضعى را كه ترك الجزء است در واجب كه در حال اختيار جزء را ترك بكند سوره را مبطل است. يا ترك الشّرط بكند، بلاوضوء نماز بخواند كه مبطل صلاة است. در حال اضطرار اگر بخواهد اين جز را ترك كند چون كه مضطر به تركش است يا شرط را ترك كند كه مضطر به ترك شرط است، يا مانع را اتيان بكند كه مضطر به اتيان المانع است، همه اينها حلال است. حلال است يعنى آن حرمتى كه بود. در غير حال اضطرار مفسد بود. حرمت وضعى بود. آن حرمت برداشته شده است. اين معنايش رفع مانعيّت است. لازمه اين كلام عبارت از اين است كه آن اجزاء و عملى كه مضطرّ به ترك آنها نيست در اين حال، به آنها امر است كه آنها را بياور. كل امر ندارد. ولكن ساير اجزايى كه مضطر به ترك آنها نيست، آنها امر دارد. خوب امر دارد به ما بقى اتيان كرده است و مقتضاى اين امر اين است كه صلاة تو همين است كه دارى اتيان مى‏كنى كه به او مضطر هستى. صلاة تو همين است كه بدون طهارت بخوانى. چون كه فاقد الماء و التّراب هستى. نه آب دارى و نه تراب. همين جور نماز بخوان. يا فرض بفرماييد چون كه مضطر هستى سوره را ترك بكنى، عيب ندارد. ترك بكن. جزئيت ندارد. اين حلال، حلال وضعى است. مى‏بينيد ركن اين كلامى كه شيخ فرموده است مغزش و ركنش اين است كه اين حلّيت و حرمت مى‏گيرد هم موارد حلّيت تكليفيه و هم موارد حليّت وضعيه را كما اين كه هم حرام تكليفى و هم حرام وضعى را مى‏گيرد. منتهى هر جا به مناسبت خودش، به مورد خودش، مورد، مورد حرمت تكليفى بود فقط، حرمت را برمى‏دارد. مورد حرمت وضعى تنها بود او را برمى‏دارد. مورد هم حرمت تكليفى دارد و هم وضعى هر دو تا را برمى‏دارد. بدان جهت نتيجه‏اش اين مى‏شود كه عملى كه در او نقص است و اخلال است او امر دارد. چون كه برداشتن جزئيت و شرطيّت به اين است كه به ما بقى امر كند و الاّ ديروز گفتم كه جزئيت و شرطيّت را برداشت، بايد امر به كل را بردارد. چون كه اينها امر انتزاعى است. اگر به ما بقى امر كرد، صدق مى‏كند رفع و جزئيت و شرطيّت. چون كه به ما بقى امر ديگر كرده است.

 و امّا اگر امر ديگر نكرد، آن جا اصل آن تكليف اولى برداشته شده است. نه اين كه شرطيت و جزيئت. شرطيّت و جزئيت وضع شده است. گفتيم شرطيّت مطلقه اين است كه انسان اگر مضطر بشود و قادر به رعايت او نباشد، تكليف به مشروط ثابت مى‏شود كه ديروز مى‏گفتيم كه نه صلاة بدون طهارت را نخوان. تكليف از صلاة ساقط شده است. شرطيّت اگر مطلقه شد آن وقت معنايش عبارت از اين است كه اصل آن تكليف ساقط است. تكليفى ندارد. آن وقتى شرطيّت از مطلقه بودن خارج مى‏شود و شرطيّت و جزئيت و مانعيّت اختياريه مى‏شود كه به ما بقى امر كند شارع. امر ديگر. به ما بقى از اجزاء امر كند. آن وقت شرطيّت آنى كه مضطر است به ترك او و به عدم رعايت او، شرطيّتش مى‏شود اختيارى. در اين حال نه شرط نيست و در جايى كه فعل هم مورد حلّيت است و حرمت تكليفى است هم وضعى، هر دو تا را برمى دارد اضطرار كه نتيجه‏اش اين مى‏شود كه به ما بقى امر است و جزئيت و شرطيت و مانعيّت قهراً منحصر مى‏شود به حال اختيار. مى‏بينيد مغز اين كلام اين است و حقيقت اين كلام اين است اين احلّه الله حلّيت وضعى و تكليفى هر دو تا را مى‏گيرد. محرّم هم حرمت حرام وضعى و تكليفى هر دو تا را مى‏گيرد و لازمه رفع مانعيّت و جزئيت و شرطيّت يعنى لازمه حلّيت وضعى عبارت از اين است كه به مابقى از عمل بايد شارع امر كند تا جزئيت و شرطيّت مرتفع بشود. منتهى ايشان در كلامش از جزئيت و شرطيت خدا رحمتش بفرمايد تعبير به امر غيرى كرده است. فرموده است كما اين كه اين روايت و اين حديث امر نفسى و حرمت نفسيه را رفع مى‏كند، امر غيرى را هم بنا بر اين كه اجزاء وجوب غيرى دارند، وجوب غيرى را هم رفع مى‏كنند. به جهت اين كه خدشه نشود كه اين وجوب غيرى در اجزاء نيست و اينها است ما اين جور توضيحش كرديم كه هم حرمت وضعى و هم حرمت تكليفى حلّيت هم وضعى و هم تكليفى را مى‏گيرد. اين غايت تقريبى است كه مركّب از دو تا مطلب است. يكى اين كه حلّيت و حرمت عام است در اين حديث الوضعيه و التكلفيه و ديگرى اين است كه لازمه اين كه شيئى را حلال وضعى كند ترك جزء جايز نبود در حال اختيار ترك شرط. بخواهد اين ترك جز و ترك شرط يا اتيان به مانع را حلال بكند، لازمه‏اش اين است كه به ما بقى من الاجزاء، به ما بقى من العمل امر بكند. امر آخرى و امر آخر كه شد جزئيت و شرطيّت مطلقه نمى‏شود در آنها. مى‏شود جزيئت و شرطيت اختيارى. امر بكند لازمه آن امر هم اجزاء است. چون كه امر كرده است ما بقى را بياورد ديگر. مطلوبيّت دارد و همان ملاك را دارد. منتهى به تمام مراتب يا به مرتبه لازمه آن‌ها مهم نيست. مجزى مى‏شود. اين اساس مطلب ايشان است. ما براى ايشان اشكالى كه داريم و مى‏گوييم اين فرمايش درست نيست و قبول نداريم اين را، اين تارةً در اضطرار بمعني العام است و اضطرار هم بمعني العام مستوعب في الوقت نيست. اصل اضطرار بمعني العام مستوعب در وقت نيست. اول وقت است. جنب است. مى‏خواهد غسل بكند، اين جا قير چسبيده است. نمى‏تواند او را ازاله كند. ولكن آخر وقت بگذارد و برسد منزل آن جا نفت است، با نفت پاك مى‏كند. غسل هم مى‏كند، نمازش را هم مى‏خواند. عرض مى‏كنيم يا شيخنا و يا شيخ المشايخ شما اگر در اين اضطرار بمعني العام با عدم استيعاب الاضطرار الوقت بگوييد اين احاديث شامل است، اصل اين احاديث شامل نمى‏شود. ولو ما آن دو تا مقدمه را قبول كنيم كه حلّيت اعم از تكليفى و وضعى است. حرمت اعم است و امر به ما بقى هم هست. اين جا جايش نيست در جايى كه اضطرار مستوعب نباشد. چرا؟ چون كه من در صورتى كه مى‏توانم بروم منزل و در آن جا غسل تام كنم قبل خروج الوقت، آنى كه شارع از من خواسته است طبيعى صلاة الظهرين را خواسته است. طبيعى صلاة ظهرين صرف الوجودش را خواسته است. صرف الوجود را بين الحدّين خواسته است. يعنى بين اول وقت و آخر وقت. آنى كه واجب است اين است. آنى كه تكليف الزامى است اين است و من هنا گفتيم اگر كسى صلاة را در اول وقت اتيان بكند كه خصوص اين صلاة را شارع واجب كرده است، اين افتراء على الله است. كى صلاة اول وقت را شارع واجب كرده است؟ صلاة به قيد اول وقت؟ او را مستحب كرده است. افضل الافراد كرده است. آنى كه متعلّق وجوب تكليفى است، صرف وجود طبيعى است بين الحدّين.

 خوب كلّ شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم يا كلّ حرامٍ اضطرّ اليه ابن آدم من در ما نحن فيه اضطرار ندارم كه در آن واجب واقعى كه عبارت از صلاة مع الغسل تام است، من در او اضطرارى ندارم كه ترك كنم شى‏ء را. چون كه بين الحدّين مى‏توانم او را اتيان كنم. اضطرارى ندارم در آن واجب واقعى اختيارى كه بر من تام واجب است بين الحدّين، من اضطرارى در ترك شى‏ء او ندارم. من اضطرار در فرد دارم. اين كه اول وقت مى‏خواهم غسل بكنم، در اين غسل اضطرار دارم. كى اين غسل را شارع واجب كرده است.؟ كى خصوص اين غسل را شرط قرار داده است؟ طبيعى غسل بين الحدّين كه در حال صلاة بايد صرف وجود غسل جنابت را از شخصى كه جنب است داشته باشد. تا جنابتش رفع بشود. بدان جهت در ما نحن فيه اصل مواردى كه اضطرار استيعاب نيست، اين احاديث اصلاً نمى‏گيرد. بله. ربّما انسان فردى را شروع كرد يك تكليف آخرى مى‏آيد كه بايد اين تكليف را تمام بكند، در صلاة همين جور است. وقتى كه صلاة را در اول وقت ولو در بيتش اتيان كرد، در اثناء نمى‏تواند ول كند. چون كه قطع صلاة واجبى حرام است. يعنى صلاة واجبى را انسان به فردى شروع به امتثال كرد، مى‏تواند امتثال نكند به اين فرد و بگذارد آخر وقت. ولو فضيلت اين بيشتر است. اين را مى‏تواند. تكليف الزامى نيست. ولكن اگر شروع كرد بايد تمام كند. در اين صورت ما صلاة را شروع كرديم، در اثناء مضطر شديم به اخلال به اين. اين جا آن تكليف برداشته مى‏شود. آن تكليفى كه اين است انسان صلاتى را شروع كرد، قطعش حرام است، من مضطر هستم آن تكليف را مخالفت كنم. نه مضطر هستم كه در طبيعى الصّلاة سوره را يا طهارت را يا غير ذلك را ترك كنم. مضطر هستم اين تكليف آخرى كه تكليف آخر است و قطع صلاة حرام است، او را مخالفت بكنم. چون كه عارضه‏اى پيدا شد كه نمى‏توانم اين را تمام بكنم. يعنى نمى‏توانم ضرر دارد بر من. طلبكار فرار مى‏كند. زوركى از دور ديدم كه اين را قطع كنم و بدوم و بروم و بگيرم او را. بله اين جا مى‏گوييم عيبى ندارد. قطع كن. چون كه آن تكليف چون كه اضطرارى است و ضررى است برداشته مى‏شود و اين غير از تصحيح عمل است. پس در جاهايى كه استيعاب مستوعب نشد اين احاديث نمى‏گيرد. انّما الكلام و كلّ الكلام كه گفتيم ادقّ الوجوه است در صورتى است كه اضطرار مستوعب باشد. نه انسان نه از اول ظهر، نه تا آخر غروب آفتاب متمكّن نيست كه آن قير را رفع كند از بدنش. غسل بكند، همان است كه بايد روى قير بشورد. آن اطراف شسته مى‏شود. ولكن آن محلّى كه قير آن جا هست شسته نمى‏شود. اضطرار مستوعب است. در اين موارد گفته شده است كه صدق مى‏كند. ما من شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم. من مضطر هستم الان اين موضع غسلش را ترك بكنم، احلّه الله. اين را خدآند حلال كرده است. گفتيم حلّيت وضعيه كه جزئيت را بردارد يعنى به غسل ساير المواضع امر كرده است. وقتى كه به غسل ساير المواضع امر كرد، مى‏شود آن طهارت شرط صلاة. مجزى مى‏شود. آنى كه جاى استدلال است و شخص مى‏تواند مطلب شيخ را بگويد، مطلب درستى هست و مطلب صحيحى هست در او اضطرار مستوعب است. او را هم مى‏تواند بگيرد. آن جا مى‏تواند ادّعا كند و امّا آن جا هم صحيح نيست. چرا صحيح نيست، وجهى ذكر مى‏كنيم در ما نحن فيه چرا صحيح نيست که اين وجه دقّت دارد كما اين كه فهميدن مطلب ايشان در ما نحن فيه در مورد اضطرار جا مى‏افتد توى ذهن كه حرف صحيحى هست، اگر توجّه به جواب بكنيد معلوم مى‏شود كه نه جواب حرف صحيحى است. او درست نيست و الوجه فى ذلك اين را اگر يادتان بوده باشد كرّات و مرّات گفتيم هيچ خطابى كه حكم در آن جا به عنوان قضيه حقيقيه ذكر مى‏شود، آن خطاب حافظ موضوع خودش نيست. يعنى تعيين موضوعش را در خارج نمى‏كند. الخمر شربه حرامٌ و نجسٌ اين مى‏گويد اگر مايعى در خارج خمر شد امّا در خارج كدام مايع خمر است يا نيست اين تعيين نمى‏كند. اين حكمش را بيان مى‏كند كه اگر خمر شد شربش حرام است و خودش نجس است و كذلك ساير خطابات. يجب تجهيز كلّ ميتٍ مسلم يعنى اگر در خارج ميّت مسلمى شد، تجهيزش واجب است. امّا اين ميّت مسلمان است يا نيست، اين قضيه تعيين نمى‏كند آن را هيچ خطابى كه حكم را به عنوان قضيه حقيقيه بيان مى‏كند، تعيين موضوعش را خارجاً نمى‏كند. يكى از اين خطاب‏ها هم اين است. مى‏گويد كلّ حرامٍ كه يضطرّ اليه ابن آدم فقد احلّه الله او را حلال مى‏كند. امّا اضطرار به حرام كجا محقق مى‏شود، كجا محقق نمى‏شود تعيين نمى‏كند. هر جا كه محقق شد. حرف ما اين است در جايى كه شخص مثال حقيقى و واقعى است فاقد الطّهورين شد در مجموع الوقت، مضطر است بر اين كه اگر صلاة بخواند بلاطهارة بايد بخواند همين جور بدون طهارت از حدثى نماز بخواند. در اين موارد آن وقتى صدق مى‏كند كه انسان مضطر است به ترك الطّهارة كه معلوم بشود كه ذات الصّلاة امر دارد. خوب اگر ذات الصّلاة امر دارد به من بگويند كه چرا طهارت اتيان نمى‏كنى، مى‏گويم كه مضطر هستم. نمى‏توانم. نه آب است و نه خاك. ما دعوايمان اين است كه حديث فقد احلّ الله حلّيت وضعيه را نمى‏گيرد. ما من محرمٍ حرمت وضعيه را نمى‏گيرد. نه مى‏گيرد. صحيح هم هست.

 ولكن اين معنا بايد معلوم بشود اين قضيه، مثل ساير خطاباتى كه متكفّل قضيه حقيقيه است تعيين موضوعش را نمى‏كند. ما حرفمان اين است صدق اضطرار به ترك الجزء و الشّرط و اتيان به مانع آن وقتى اضطرار بترك الجز و الشّرط و المانع صدق مى‏كند كه به ما بقى امر باشد. به ما بقى امر باشد ترك اينها اضطرارى است و امّا اگر ما بقى امر نداشته باشد. امر همان امر اولى بود كه به صلاة تام مع الطهاره بود آن هم برداشته شد. من اضطرار ندارم كه در صلاتم طهارت را ترك كنم. اصلاً اضطرار به اتيان صلاة ندارم. صلاة را اصلاً نمى‏خوانم. كما اين جور هم گفتيم. گفتيم فاقد الطّهورين در وقت مكلّف به صلاة نيست.

 سؤال...؟ با فرض امر اگر امر به ما بقى باشد، اضطرار صدق مى‏كند. نمى‏شود. امر اولى را كه مكلّف نيست. او قطعاً مرتفع است. اين عرف، عرف عوامى است كه اگر درست عرضه بكنيد مى‏فهمد. كرّات و مرّات گفتيم اين تسامحات عرفيه كه به او بگوييد مى‏فهمد، اين تسامح است. اعتبارى به او نيست. خوب من چه مضطر هستم طهارت را ترك كنم. اصلاً نماز نمى‏خوانم. پس اضطرار آن وقتى صدق مى‏كند به ترك الجزء و الشرط و الاتيان بالمانع كه ما بقى بدانيم امر دارد. پس اين اين حديث ما من شيء، آن وقتى مى‏گيرد ترك جزء يا شرط يا اتيان مانع را بدانيم كه ما بقى امر داشته باشد و مفروض اين است كه ما بقى امر دارد را مى‏خواهيم از اين حديث بفهميم. از حكمى كه در حديث ذكر شده است. بدان جهت مى‏گويند اين حكم حافظ موضوع خودش نمى‏شود. اين حكم در جايى سرايت مى‏كند كه قطع نظر از اين حكم موضوع حكم آن جا باشد و جايى كه بود موضوع در آن موردى موقوف به سرايت اين حكم در آن جا باشد تا موضوع موجود بشود، آن جا را نمى‏گيرد. بدان جهت در ما نحن فيه مى‏گوييم من مضطر به ترك جزء نيستم. دو جور مى‏شود. امر به مابقى داشتم مضطر به ترك الجز هستم. امر به ما بقى نداشتم مضطر به مخالفت تكليف واقعى اولى هستم. مضطر هستم به او. منتهى شما بگوييد از كجا تعيين مى‏كنيد كه اين اضطرار به مخالفت تكليف اولى است؟ نه مخالفت تكليف به ما بقى. شايد در واقع ما بقى تكليف دارد. مى‏گوييم معيّن داريم. اطلاق ادلّه جزئيت و شرطيّت كه مى‏گفت صلاة بدون طهارت نمى‏شود، لا صلاة الاّ بطهارةٍ مقتضايش اين است كه اين جا اضطرار به ترك واجب اولى است. آن تكليف چون كه من مخالفت مى‏كنم آن تكليف را چون كه آن تكليف مضطر هستم حلال است. حلال است يعنى آن تكليف نيست. بدان جهت در ما نحن فيه اگر هضم بفرماييد اين حرفى كه هضمش مطابق با تصديقش است. در اين موارد اين حديثى كه هست، آن وقتى اضطرار را تصحيح مى‏كند كه امر به ما بقى باشد و مفروض اين است آن امر را مى‏خواهيم از اين شمول حديث بفهميم. اين دورى مى‏شود استدلال. نمى‏خواستم لفظ دور را استعمال بكنم كه مرحوم آخوند در مثل اين موارد مى‏گويد. مى‏فرمايد ولكن آمد ديگر. ذكر كردم. حقيقتش برمى‏گردد به استدلال دورى. آن وقت شما اگر بگوييد كه خوب اين حرف شما را ما تصديق مى‏كنيم در اضطرار بمعني العام و امّا در موارد تقيه بمعناه المعروف ديگر اين اشكال بر شيخ وارد نيست. چرا؟ چون كه در موارد تقيه بمعني الخاص ما بقى امر دارد قطعاً. آن روز گفتيم فرق ما بين تقيه بمعني الخاص از مخالفين و ما بين اضطرار بمعني العام در موارد اضطرار بمعني العام تكليف نيست به آن فعلى كه با او انسان اضطرارش را دفع مى‏كند. فقط آن القاء نفس فى الهلكه حرام است. اين را مقدمةً به او اتيان مى‏كند. به خلاف موارد تقيه. ظاهر ادلّه تقيه بمعني الخاص التّقية دينى و دين آبائى جعلت التقية تُرْساً للمومن و غير ذلك من لا تقية له لا دين له كه مقتضايش اين است كه خود آن عملى كه يتّقى به كه به عمل تطبيق شده بود در روايات به مسح الخفّين، به شرب المسكر و امثال ذلك ظاهر ادلّه اين است كه ما يتّقى به خودش واجب است. مايتقّى به اگر تقيه بمعني الخاص بوده باشد، اين است كه من با آن سنّى‏ها بدون طهارت نماز بخوانم. يا با اين خلل نماز بخوانم با اين خللى كه خلل هست ولكن در مذهب آنها خلل نيست، با آن خلل نماز بخوانم. فرض بفرماييد با نبيذ مسكر وضوء گرفتم چون كه آنها تجويز مى‏كنند. يا با آب مضاف وضوء گرفتم آنها تجويز مى‏كنند. خودشان هم گفتند. من هم گرفتم شروع به صلاة مى‏كنم. در اين جا چرا نمى‏گويد؟ چون كه ما بقى عملى كه هست متعلّق تكليف است. اين جا صدق مى‏كند ما من شى‏ءٍ اضطرّ اليه ابن آدم يعنى مضطرّ به ترك جزء و شرط و اتيان به مانع كرد. چون كه ما بقى امر دارد در موارد تقيه خاصّه. فقط احلّه الله. مى‏گوييم اين هم درست نيست. چرا؟ در موارد تقيه بمعني الخاص اگر ملتزم شديم امرى هست، ما بقى عمل امر ندارد. عملى كه با اخلال هست، آن عمل با اخلال امر دارد و من هنا فتوا مى‏دهند كه كسى در موارد تقيه واجبى نه مسح خفّين كرد، نه غسل رجلين كرد، همان مسح رجلينى كه در روايات ائمه سفارش كردند همان را كرد. گفت من خودم را هم به كشتن بدهم، من آن جور وضوء نمى‏گيرم. من همين جور وضوء مى‏گيرم. على الله. مى‏گويند نماز بخواند، نمازش باطل است. چرا؟ چون كه شارع امر كرده است به  وضوئی كه مع مسح خفّين است يا مع وصف چيزى كه هست غسلين است. منتهى آن جا در باب وضوء روايت خاصّه داريم اجزائش كه مى‏گويند. بدان جهت در ما نحن فيه در فتواى عروه هم خواهد آمد. مسائلى را كه در عروه خواهيم خواند همين را خواهيم رسيد كه ايشان اشكال كرده است كه در صحّت صلاتش با وضوء اختيارى اشكال هست. پس اين سرّش اين است كه شارع به عمل به قيد الاخلال امر كرده است. اين عمل به قيد الاخلال امر كرده است به ملاك آخر هم هست. آن ملاك حفظ نفس است يا حفظ شيعه است. يا امثال ذلك است. اين واجب آخرى است. امر به بقية الاجزاء نيست. بدان جهت از اين ادلّه‏اى كه مى‏گويد اين واجب آخر واجب است خوب واجب آخر واجب است. چه ربطى به واجب واقعى دارد؟

 سؤال...؟ واجب است. نه اين كه ما بقى عمل وجوب دارد که شرطيّت و جزئيت را قيچى كند و مانعيّت را قيچى كند از مطلقه بودن در بياورد. نه آنها منافات ندارد. آنها در اطلاقشان باقى است. اين هم يك واجب ديگر است. بدان جهت اگر تقيّه در اول وقت شد، در بعضى وقت شد، بايد آن نماز را آن جا بخواند با همان نبيذ مسكر وضوء بگيرد و بخواند و بيايد در خانه‏اش نماز را قضا كند. اگر تقيه در تمام الوقت شد، آن نماز را همين جور بخواند. چون كه تقيه را بايد بكند. امر است به تقيه. به خلاف ساير ضرورات كه آن جا محذور ديگرى را نداشت مى‏توانست بر اين كه اصل عمل را ترك كند. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست در ما نحن فيه اگر تقيه مستوعب فى الوقت نباشد هر دو تكليف را امتثال مى‏كند.

 سؤال...؟ چون كه متمكّن به او است. تقيّه در تمام وقت نيست. من متمكّن هستم صلاة با وضوء واقعى، با غسل واقعى، با تمام اجزاء و شرايط به صرف الوجود دليلى مى‏گيرد. روايات تقيه غاية الامر مى‏گويد كه اين عمل يتّقى به اين واجب شرع است. عيبى ندارد. ديروز هم عرض كردم كه ما كه مى‏دانيم كه ضرورت قائم است براى مكلّف در شبانه روز بيشتر از پنج نماز واجب نيست، به عنوان نماز. نه به عنوان اين كه اين جا نمازم را خوانده‏ام و رسيدم پيش سنّى‏ها. اگر نماز بخوانم نمى‏كشند مرا. نماز را خوانده‏ام. خوب اين جا واجب است اتيان كردن. اين به عنوان تقيه است. آنى كه ضرورت است بيشتر از پنج نماز واجب نيست به عنوان صلاة. نه به عنوان آخرى كه مثل تقيه باشد. آن جا ممكن است بيشتر از دو نماز واجب باشد. باز جلوتر رفتن به اين فرقه ديگرى از آنها رسيدم و هكذا و هكذا. پيش هر دهى رسيدم بايد يك نماز ظهر بخوانم. اين عيبى ندارد. اين اشكالى ندارد. آن هم ملتزم مى‏شويم به وجوبش. بدان جهت اگر اضطرار مستوعب نشد، مى‏گوييم كه عمل را بايد اتيان كند در وقت اختياراً اگر مستوعب شد مى‏گوييم مقتضاى اطلاق ادلّه جزئيت و شرطيّت اين است كه واجب واقعى فوت شده است در جايى كه فوت واجب واقعى قضا دارد. مقتضاى اطلاق اينها اين است كه صلاة ترك شد از او، صلاة واقعى كه مكتوباً و مفروضاً على المومنين كه او اگر تقضى مافات من صلاتك و صومك، اين قضاء را مى‏گيرد. چون كه از ادله فهميده شده است كه صدق فوت موقوف به فعليّت و تكليف نيست. بدان جهت شخصى نائم باشد در تمام وقت صلاة و امثال ذلك بايد قضاء كند. مقتضاى اطلاق ادله شرطيت و جزئيت اين است كه نه بايد اين عمل فوت شده بايد قضاء بشود.

عدم دلالت روايات عام دال بر حليت کل ما يضطر اليه بر اجزاء

بدان جهت يا شيخنا و يا شيخنا الانصارى قدس الله نفسه الشريف فرمايش شما تمام، يعنى بيانش را تمام كرديم ولكن از اين طائفه ثانيه كه «ما من شى‏ءٍ يضطرّ اليه ابن آدم فقد احلّه الله»، از اين اجزاء استفاده نمى‏شود.

عدم دلالت روايات وارده در ارتباط با تقيه بر اجزاء

آن وقت كلام باقى مى‏ماند در رواياتى كه شيخ انصارى و بعضى آخر به اين روايات تمسّك كرده‏اند و گفته‏اند اين رواياتى كه هست كه نوعشان در تقيه بمعني الخاص است از اين روايات استشمام اجزاء مى‏شود. يا دلالت بر اجزاء هست در اين روايات. يكى از اينها صحيحه ابي الصّباح كنانى قدس الله سرّه است كه سيف ابن عميرة از او نقل مى‏كند. اين ابي الصّباح كنانى است. چون كه سيف ابن عميرة ولو اين جا تعبير مى‏كند عن ابي الصّباح ولكن روايت ديگرى دارد كه آن جا تعيين كرده است كه ابي الصّباح خود سيف ابن عميره تعيين كرده است كه آن روايت ابي الصّباح، ابي الصّباح كنانى است. بدان جهت روايت من حيث السند تمام است و آن در باب 12 من كتاب الايمان در جلد 16 و روايت 2 است.

صحيحه ابی صباح کنانی

«محمد ابن يعقوب عن محمد ابن يحيى وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ قَالَ: وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع إِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِيَّهُ التَّنْزِيلَ وَ التَّأْوِيلَ- فَعَلَّمَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع- قَالَ وَ عَلَّمَنَا وَ اللَّهِ- ثُمَّ قَالَ مَا صَنَعْتُمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ» كلام در اين كبرى است. ما صنعتم من شى‏ءٍ صلاة را دست بسته خواندى. يا به وضوء خواندى. «أَوْ حَلَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ يَمِينٍ فِي تَقِيَّةٍ فَأَنْتُمْ مِنْهُ فِي سَعَةٍ». ظاهرش تقيه بمعني الخاصّه است فانتم منه فى سعةٍ. در او سعه است. نماز بدون وضوء سعه دارد. ديگر غصه او را نخور اين جور استدلال شده است.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.

[3] شيخ مرتضی انصاری، رسائل الفقيهة، (قم کنگره بزرگداشت شيخ انصاری، چ1، 1414) ، ص89.

[4] شيخ مرتضی انصاری، رسائل الفقيهة، (قم کنگره بزرگداشت شيخ انصاری، چ1، 1414) ، ص89.