مسأله 39: «إذا اعتقد التقية أو تحقق إحدى الضرورات الأخرفمسح على الحائل ثمَّ بان أنه لم يكن موضع تقية أو ضرورة ففي صحة وضوئه إشكال».[1]
مسأله 40«إذا أمكنت التقية بغسل الرجل فالأحوط تعينهو إن كان الأقوى جواز المسح على الحائل أيضا»[2].
عرض كرديم كلام در اين است ما مىتوانيم از ادله استفاده كنيم در هر موردى كه انسان واجبى را به نحو تقيه اتيان كرد ولو در آن واجب خلل رسانده است به جزئش و شرطش و واجب را مع المانع اتيان كرده است، رعايةً للتقية ما مىتوانيم از ادله استفاده كنيم كه اين عمل مجزى است در تمام موارد از آن واجب واقعى كه او را براى مكلّف اين خدآند متعال واجب كرده است يا اين اجزاء استفاده نمىشود. فقط مستفاد از ادله تقيه حكم تكليفى است كه تقيه در بعض الموارد كه ضرورت هست، واجب مىشود تكليفاً و در مواردى كه اضطرار و ضرورت نيست تقيه مداراتى است يا ضرر، ضرر يسير است كه انسان اضطرار ندارد به تحفّظ از آن ضرر، در آن موارد تقيه مستحب است. مشروع است و امّا الاجزاء از اين ادله عامه كه در تقيه وارد شدهاند، از اينها اجزاء فهميده نمىشود. بله در هر موردى اگر دليلى در آن مورد وارد شد و از آن دليل در آن مورد خاص اجزاء استفاده شد، نلتزم و رفع يد از قاعده مىشود كه عدم الاجزاء بود. چون كه نص بر اجزاء است. دليل خاص بر اجزاء است و امّا اگر در موردى دليل خاص در آن مورد وارد نشد كه از او اجزاء فهميده بشود، حكم وضعى اجزاء مىگوييم بر مكلّف واجب است اگر وقت باقى است آن عمل را تدارك كند بالاعاده و اگر خارج وقت است و در فوت آن عمل قضا است، بايد قضا كند آن عمل را. به خلاف آن كسى كه مثل شيخ انصارى قدس الله نفسه الشريف است[3]. ايشان ادعا مىفرمايد كه از بعضى روايات استفاده مىشود بر اين كه تقيه مجزى است. عمل تقيهاى حكم وضعى دارد. در هر موردى كه تقيه جارى بشود، اجزاء هم آن جا از آن واجب واقعى هست. بدان جهت اگر در يك جايى خواستيم ملتزم بعدم اجزاء بشويم او دليل خاص دارد و به تعبير آخر از ادلهاى كه وارد است در مطلق التقيه فقط حكم تكليفى استفاده مىشود يا هم حكم تكليفى استفاده مىشود و هم حكم وضعى. مدعاى ما اين است كه اگر بتوانيم اين را اثبات كنيم كه تا حال به همان نحو مشي كردهايم از اين ادلهاى كه تا حال گفته شده است، از آنها اجزاء فهميده نمىشود. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست روايات ديگرى هست كه شيخ قدس الله نفسه الشريف به آن روايات استدلال كرده است به حكم الاجزاء.
يكى از آن روايات صحيحه ابي الصّباح كنانى بود كه ديروز خدمت شما عرض كردم. در آن روايت اين جور بود امام (ع)، جلد 16، باب 12، روايت 2 [4]بود.
كلينى نقل مىكند عنه يعنى عن محمد ابن يحيى عن احمد ابن محمد عن على ابن الحكم عن سيف ابن عميرة عن ابي الصّباح كنانى. عرض كردم در اين روايت ولو تصريح به كنانى ندارد. ولكن سيف ابن عميره كه راوى از اين ابي الصّباح است، در مورد ديگرى تصريح كرده است به كنانى. ابي الصّباح كنانى از اجلاء است «قَالَ: وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع إِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِيَّهُ التَّنْزِيلَ وَ التَّأْوِيلَ- فَعَلَّمَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع- قَالَ وَ عَلَّمَنَا وَ اللَّهِ» كلام در اين كبراى كلّى است. «ثُمَّ قَالَ مَا صَنَعْتُمْ مِنْ شَيْءٍ- أَوْ حَلَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ يَمِينٍ فِي تَقِيَّةٍ فَأَنْتُمْ مِنْهُ فِي سَعَةٍ» آن يمين را بگذاريد كنار. آن محلّ كلام ما نيست. آن يمينى كه تقيةً انسان قسم خورد اثرى ندارد. خواهيم گفت. كلام در عموم ما صنعتم است. «ما صنعتم من شىءٍ فى تقيةٍ فانتم من فى سعةٍ» شما از او در سعه هستيد. شيخ قدس الله اين جور فرموده است انسان اگر واجبش را امتثال بكند در مقام امتثال واجب بوده باشد جزئى از آن واجب را ترك كند يا شرط آن واجب را خلل برساند يا مانع اتيان بكند، او محكوم به بطلان است. چون كه نقص جزء است. نقص شرط است. ايجاد مانع است. ولكن اگر اين نقص در حال تقيه واقع بشود و در حال تقيه انسان جزئى را ترك كند، شرطى را خلل برساند او در سعه است. مىدانيم. در مواردى كه اخلال به جز و شرط و اتيان مانع بشود، آن جا انسان در سعه هست، چون كه حكم تكليفى كه آن جا نيست. حكم تكليفى نيست. حكم وضعى است. جزئيت است. شرطيت است. مانعيت است که خلل به او عمل را باطل مىكند، فانتم منه فى سعةٍ در حال تقيه در سعه هستيد. يعنى عمل را باطل نمىكند اين اخلال فى الجزء او الشّرط او الاتيان بالمانع. مجزى مىشود. وقتى كه عمل را باطل نكرد و خلل در عمل حساب نشد در حال تقيه، محكوم مىشود به صحّت و اجزاء. اگر در وقت است ديگر اعاده نمىخواهد. اگر در تمام الوقت است تقيه در خارج الوقت قضاء نمىخواهد آن واجب واقعى. اين وجه استدلال است به اين روايت اخذاً به دو امر.
يكى عموم ما صنعتم كه شامل مىشود اخلال بالجزء و الشّرط و الاتيان بالمانع فى الواجب را.
يكى هم حكمش كه ما صنعتم من شىءٍ فى تقيةٍ در اين صورت فأنتم منه فى سعةٍ. شما در سعه هستيد. يعنى عيبى ندارد. اين مانعى ندارد در حال تقيه فانتم منه از آن شىء در سعه است اين. اين حاصل فرمايشى است و استدلالى است كه در مقام ذكر شده است. عرض مىكنم اگر شما بخواهيد متوجّه باشيد كه اين استدلال صحيح است يا غير صحيح اين نكته را كه ديروز گفتم در نظر داشته باشيد. آن كسى كه جزئيت جزء دليلش اطلاق دارد كلام ما در آن جا است و شرطيّت شرط اطلاق دارد و مانعيّت المانع اطلاق دارد. معناى اطلاق اين نيست كه اين در هر حال بايد اتيان بشود چه متمكّن باشى، چه نباشى. اين نمىشود. در حال تمكّن امر به شيئى نمىشود. اطلاق جزئيت معنايش اين است كه آن مركّب بدون اين حاصل نمىشود. بدون من طهارت لا صلاة الاّ بطهارتٍ. صلاة بدون طهارت حاصل نمىشود. چه متمكّن بر من طهارت باشى، چه نباشى صلاة بدون طهارت نمىشود. لازمه اين اطلاق اين است كه امر به صلاة ساقط بشود آن وقتى كه انسان فاقد الطّهورين است. چون كه شارع اگر بخواهد در اين حال امر كند به صلاة مع الطّهارة من الحدث اين تكليف به ما لا يطاق مىشود. چون كه متمكّن از طهارت نيست. تراباً او ماءً و اگر به ما بقى امر بكند اين خلاف اطلاق شرطيّت است. اطلاق شرطيّت اين است كه صلاة بدون من نمىشود. چه متمكّن از من باشى، چه نباشى. چون كه حكم وضعى است. گفتيم به صورت امر هم بگويد كه «اذا قمتم الي الصّلاة فاغسلوا وجوهكم» كه در كتاب مجيد فرموده است، باز اين فاغسلوا امرش ارشادى است. يعنى آن صلاتى كه فريضة الوقت است، او بدون وضوء و غسل و تيمم نمىشود. امر ارشادى مقيّد به قدرت نمىشود. امر متعلّقش را انسان بايد قادر بشود. ولكن آن در امر تكليفى نفسى است و امّا در جايى كه امر، امر ارشادى بشود يا امر غيرى بشود، اين ارشاد بر اين است كه مركّب بدون اين نمىشود، يا امر غيرى است كه هر وقت امر به ذى المقدمه شد منع هم واجب است. امّا او كى واجب است او را تعيين نمىكند. هر وقت واجب شد. بدان جهت در ما نحن فيه وقتى كه اين را در نظر گرفتيم ما در موارد تقيه كه جزئى را از واجب ترك كردهايم، سوره نخواندهايم، يا تكتّف كه مانع است در حال تقيه اتيان كردهايم كه مانعيّت و جزئيت اينها اطلاق دارد. در صلاة دليل خاص است كه عيبى ندارد. در آن جاهايى كه دليل خاص نيست و مع غمض نظر آن دليل خاص. ما بوديم كسى كه در صلاة سوره را نخواند يا تكتّف كرد مانع را موجود كرد آن ميته را پوشيد كه دبّاغى شده است نماز خواند اين يكى از دو كار را مرتكب شده است. على سبيل مانعة الجمع يكى از اينها را مرتكب شده است. براى اين كه اگر آن مانع و جز و شرط در اطلاقش باقى بماند جزئيتش و شرطيتش و مانعيتش، آن كارى را كه مكلّف كرده است، واجب نفسى را ترك كرده است. چون كه جزئيت و شرطيت و مانعيت مطلقه است. كارى كه كرده است آن تكليف واقعى كه امر به صلاة بود در ساير حالات، آن تكليف را در ما نحن فيه موافقت نكرده است. خوب آن وقت دو جور مىشود.
يك وقت اين است كه تقيه در بعض الوقت است. انسان در ما نحن فيه مىتواند صلاتش را بعداً بخواند آن صلاة واقعى را. در اين صورت اصل اين روايت ما صنعتم من شىءٍ فى تقيةٍ فهم فى سعةٍ اين جا را نمىگيرد. چرا؟ چون كه اين كارى كه كرده است در بعض وقت صلاة واقعى را ترك كرده است. خوب اين عيبى ندارد. اين محذور نداشت كه. در همه حال انسان مىتواند ولو غير حال تقيه بوده باشد مىتواند صلاة را در اول وقت ترك كند. بدان جهت اين روايت در ما نحن فيه را اصلاً نمىگيرد. چون كه در ما نحن فيه من شيئى نكردهام كه اگر تقيه نبود در او محذور بود. محذورى نداشت.
و امّا اگر تقيّه مستوعب بوده باشد به نحوى كه تكليف صلاتى را آن صلاة واقعى را در تكليفش را موافقت نكند، اين من تقيةٍ است. چيزى است كه در حال تقيه من كردهام که اگر تقيه نبود محذور داشت. فلا شىء عليه يعنى در ترك آن صلاة فى الوقت عقابى ندارد. امّا دلالت نمىكند كه قضاء نكن. چون كه موضوع قضاء فوت صلاة است. نه فعل من است. سابقاً گفتيم. آن جايى كه فعل من موضوع تكليفى هست و موضوع ثقلى هست كه در حال تقيه اتيان كردهام كه اگر تقيه نبود آن فعل موضوع ثقل بود، حد داشت، تعذير داشت، كفّاره داشت، و امثال ذلك بود او را برمىدارد در حال تقيه. آنى كه من كردهام چون كه وقت تمام شده است من آن كه كردهام صلاة را موافقت نكردهام. ولكن موضوع وجوب القضا اين نيست. موضوع وجوب القضا فوت الصّلاة است که فوت وصف به صلاة است. بدان جهت صلاة را بايد قضا كنم. چون كه موضوعش موجود است. پس اگر جزئيت و شرطيّت و مانعيّت مطلقه باشد، ما صنعتم ترك موافقت واجب واقعى است و امّا اگر نه، جزئيت و شرطيت و مانعيّت در مطلقه نباشد در حال تقيه اين به چه مىشود كه در حال تقيه ديروز گفتيم؟ در حال تقيه و اضطرار شىء متروك جزئيت و شرطيت نداشته باشد، يا فعل مأتى به مانعيّت نداشته باشد اين به اين مىشود كه به ما بقى امر ديگر بكند. چون كه دليل اولى متعلّق به كل شده بود که يكى هم از آن اجزاء كل اين جزء بود. اين شرط بود و هكذا مقيّد به عدم اين بود. اگر شارع بخواهد در ما نحن فيه جزئيت را از اطلاق خارج بكند، بايد يك امر ديگرى به ما بقى بكند در حال تقيه. آن امر را بردارد رأساً يك امر ديگرى، يك وجوب ديگرى اعتبار بكند به ما بقى كه آن ما بقى ديگر آن جزء را و شرط را و يا عدم مانع را ندارد. آن وقت جزئيت سوره مرتفع مىشود. انسان وقتى كه از خواب پا شده است و مىبيند آفتاب كم است كه بزند صلاة صبحش به فوت برود مىترسد كه سوره بخواند بعد الامر، شارع در اين حال امر كرده است به صلاة به حمد تنها. جزئيت افتاده است. اين امر ديگرى است. اين شخص حائفى كه حائف است فوت وقت الصّلاة را در ما نحن فيه امر كرده است به صلاتى كه فقط حمد دارد در ركعتين من صلاة الصّبح. بدان جهت بايد يك امر ديگر بكند. آن وقت صدق مىكند كه آنى كه من كردم در حال تقيه فقط ترك جزء و شرط و اتيان به مانع كردم. ترك جزئى كردهام كه در اين حال هم جزء نيست. در اين حال هم شرط نيست. در اين حال هم مانع نيست. بدان جهت اين تركها هم كه محذور ندارد. من در سعه هستم. قهراً در اينها چون كه امر به ما بقى دارم من واجبم را اتيان كردهام. قهراً مجزى مىشود. چون كه امر اول از بين رفته است و شارع امر ديگر و تكليف ديگر كرده است و تكليف ديگر را هم امتثال كردهام. نه احتياج به اعاده دارد چون كه تكليفم همين بود. نه هم قضاء دارد. چون كه فوت نشده است. همين صلاة را شارع امر كرده بود. صلاة من اين است. پس مىبينيد ما صنعتم اگر بخواهد به ترك الجزء و ترك الشّرط و فعل المانع منطبق بشود فقط، اين معنايش، لازمهاش اين است كه ما بقى امر داشته باشد. پس شمول اين روايت به ترك الجزء و الشّرط و المانع نه ترك الواجب شمولش كه انطباق ما صنعتم بر ترك الجزء و الشّرط موقوف است بر اين كه ما بقى امر داشته باشد و مفروض اين است، سؤال؟ چون كه در ترك واجب هم توسعه است. ديروز عرض كردم هيچ قضيهاى حافظ موضوع خودش را نيست. ما صنعتم به چه چيز منطبق مىشود در ما نحن فيه ما صنعتم من شىءٍ تعيين نمىكند. اين را ما بايد تعيين كنيم از خارج كه چه كردهايم. اگر دليل جزئيت و شرطيّت و مانعيّت مطلقه باشد امر ديگرى هم به باقى اجزاء نداشته باشد، ما صنعتم ترك الواجب است. ترك واجب اولى. آن ترك واجب اولى اگر در بعضى وقت است كه اصلاً ضيق نداشت. جايز بود بر من. طبيعى هم نبود. اگر در تمام وقت است كه تقيه مستوعب بود، آن ضيق برداشته شده است. من كار حرامى نكردهام. معصيتى نكردهام. اين در صورتى است كه ما صنعتم منطبق بشود بر ترك الجزء و الشّرط و المانع. در اين صورت اگر بگويد ترك جزء و شرط و مانع ما صنعتم اين باشد، مىگويد در سعه است. آن وقت مىشود. ولكن انطباق ما صنعتم كه من جز را ترك كردهام و شرط را فقط ترك كردهام و فقط مانع اتيان كردهام. نه واجب واقعى را ترك كردهام فقط اينها را كردهام و واجب واقعى را ترك نكردهام، اين موقوف بر اين است كه ما بقى امر داشته باشد. بدان جهت اگر امر بوده باشد در ما بقى و امر واقعي باشد من از آن تركى كه ترك كردهام در سعه هستم. چون كه در اين حال جزئيت و شرطيت و مانعيّت ندارد. امر به ما بقى شده است. پس احراز اين كه ما صنعتم منطبق بر ترك جزء و شرط و مانع است، اين موقوف است كه احراز كنيم به بقيه. در اين حال امر دارد و مفروض اين است كه بقيه امر دارد را مىخواهيم از اين روايت استفاده كنيم. شيخ مىخواهد بقيه امر دارد و بقيه مأمور به است، بايد از اين روايت استفاده كنيم و اين معنايش به همان استدلال دورى مىشود كه ديروز گفتيم. يك تقريب ديگرى كه ديگران هم فرمودهاند در ما نحن فيه ذكر مىكنم كه بهتر به ذهنتان بچسبد.
سؤال...؟ جعل نمىكند كه. اخبار است. نه جعل سعه است. اگر جعل سعه بود مىگوييم به اين امر جعل مىشود. اين خبر از سعه است. ما هم سعه را قبول داريم عمومش را. ولكن مىگوييم ما صنعتم چيست؟ اين تعيين نمىكند. ما صنعتم اگر جزئيت و شرطيّت در ما نحن فيه ساقط بشود كه سقوطش به اين مىشود كه آن امر به كل از بين برود و شارع به بقيه امر كند. اگر اين جور باشد ما صنعتم ترك الجزء و الشّرط و اتيان به مانع است و امّا اگر آن امر ثانى نبوده باشد، ما صنعتم ترك الواجب است. فى بعض وقت اصلاً ضيق نداشت. جايز بود. قطع نظر از تقيه هم او را نمىگيرد. اگر مجموع وقت بود او را مىگيرد و آن وقت اين است كه آن تكليف عقاب ندارد. يك تقريب ديگرى براى شما بگويم كه وسوسه توى ذهنتان نماند كه اين تقريب را ديگران فرمودهاند و تقريب هم تقريب صحيحى هست و آن اين است كه ظاهر اين روايت اين است آن جايى كه اگر تقيه نبود در ما صنعتم ضيق بود، در آن مورد كه ضيق مترتّب بر ما صنعتم است لو لا التقيه به طريان عنوان تقيه بر ما صنعتم آن ضيق برداشته مىشود. فرمودهاند بر اين كه در واجبات يكى وجوب اداء است، يكى هم وجوب القضا است. همين جور است ديگر. فرمودهاند در ما نحن فيه كه من واجبى را اتيان مىكنم تقيةً جزئى از او را ترك كردهام يا شرطى را ترك كردهام يا مانعى را ترك كردهام اگر تقيه نبود اين موضوع حكم ضيق نبود. اين كارى را كه من كردهام اگر تقيه نبود موضوع حكمى نبود. چرا؟ چون كه اگر وقت وسيع است، موضوع وجوب الصّلاة اين است كه من زال له الشّمس و لم تغرب عليه بر آن مكلّف بالغ كه قادر است صلاة ظهرين را بياورد. موضوع او است. زال الشّمس بر من. غروب هم نكرده است. متمكّن هستم. بايد صلاة را اتيان كنم. اين عملى را كه اتيان كردهام مثل خوابيدن است. چه جور خوابيدن مسقِط نيست، اين هم الان مسقِط نيست. چرا؟ چون كه اين مصداق مأتى به كه نيست. اين اثرى ندارد. آن ضيقى كه بر اين عمل مترتّب بود لو لا التقية آن ضيق برداشته مىشود عند التقية از او. آنى كه ما صنعتم است كه صلاة اتيان كردهام بدون جزء يا بدون شرط يا با مانع وجوب الصّلاة فى الوقت مترتّب بر بود و نبود اين نيست. اگر تقيه نبود وجوب الصّلاة نه بود اين و نه بود اين مترتّب بر اين نيست. بدان جهت موضوع وجوب الصّلاة باقى است و بايد صلاة را اتيان كند. تمام شده است وقت، تقيه مستوعب است، موضوع وجوب القضا هم فوت است. فوت اين ما صنعتم نيست. فوت وصف صلاة است. حاصل شده است. بايد قضا كند. اين موضوع اثرى نيست. فقط آن كسى كه مىتواند بگويد اين اثر دارد، اين صحّت و عدم صحّت است. اين عمل اگر تقيه نبود باطل بود. الان كه مىخواهد تقيه بشود مىگوييم صحيح است. بيشتر از اين شيخ نمىتواند ادعا كند و مىدانيد كه صحّت و فساد مأتي به مربوط به حكم شارع نيستند در واجبات. اگر متعلّق امر منطبق به مأتي به است، صحيح است. نيست، صحيح نيست. بدان جهت در ما نحن فيه شارع تعبّد نمىكند روايتى اگر وارد مىشد در باب صلاة. مىگفت آن صلاتى را كه تقيةً اتيان كردهاى، او صلاة است. فرد صلاة است. اين اجزاء ثابت مىشد. جعل بدل بود.
و امّا اين عموم است. اين عموم ما صنعتم من شىءٍ فى تقيةٍ فانتم منه في سعة اين ظاهرش اين است كه آن احكام شرعيهاى كه مترتّب است بر مأتي به كه لو لا التقية آن احكام ضيق بود، چون كه تقيةً اتيان شده است آن احكام ضيقه برداشته مىشود. احكام شرعيه ضيقة و آن اين است كه حد برداشته مىشود. كفّاره برداشته مىشود يا احكام ديگرى و امّا در ما نحن فيه مأتي به وجوب القضا يا وجوب الادا هيچ كدام مترتّب بر مأتي به بودش، نبودش نيست. آنى كه مترتّب است بر او، موضوع حكم آن است، موضوع قضاء هم آن است. آنى كه مىشود گفت و شيخ مىتواند ادّعا كند بگويد اين صحّت شارع مىتواند بر اين كه تعبّد به تماميّت اين بكند. مىگوييم بله. شارع مىتواند تعبّد بكند مثل قاعده فراغ كه تعبّد به تماميّت است. ولكن ظاهر كلام شارع اين است، آن ضيق شرعى كه در مأتي به بود، لو لا التقية به طريان تقيه آن ضيق شرعى برداشته مىشود و صحّت و فساد اينها حكم عقل هستند. شارع مىتواند تعبّد به صحّت بكند. قابل است. يا تعبّد به فساد بكند. الاّ انّه در ما نحن فيه اين داخل در مدلول روايت نيست. بدان جهت در ما نحن فيه اين احكامى كه در ما نحن فه بحث مىكرديم كه آيا جزئيت و شرطيّت و مانعيّت منحصر بوده باشد به حال غير تقيه و در حال تقيه نبوده باشد، اين روايت اينها را دلالتى ندارد. يك دفعه ديگر روايت را مىخوانم. مىگويد بر اين كه ما صنعتم من شىءٍ آن كارى را كه كردى فى تقيةٍ فانتم منه فى سعةٍ بايد آن كار فى نفسه ضيق داشته باشد لو لا التقية. ضيق شرعى داشته باشد كه تقيه كه آمد تقيه او را مبدّل كند به سعه شرعى و در ما نحن فيه مأتي به ما ضيق شرعى نداشت. مأتي به ما آنى كه ضيق تكليف است موضوع ادا متعلّق به او است، موضوع وجوب قضاء متعلّق به او است و اين فقط صحّت و فساد داشت که او حكم عقلى است. ظاهر روايت اين است كه آن قابل تعبّد است. ولكن ظاهر روايت اين است كه آن ضيق شرعى كه قبلاً بود، در اين ما صنعتم به تقيه آن ضيق شرعى مرتفع مىشود. پس دو تا بيان بود. يك بيان اين است كه اين روايتى كه هست اصل موارد اخلال بالجزء و الشّرط را نمىگيرد. چون كه در آن جا لو لا التقية اثر شرعى نبود. يكى هم اين بود كه اگر ما صنعتم را بخواهيم منطبق بكنيم بر ترك جزء و شرط و اتيان به مانع بايد امر به ما بقى محرز بشود و الاّ ما صنعتم ترك موافقت تكليف واقعى است و آن هم در يك صورت در سعه وقت ضيقى ندارد و در تقيه مستوعبه ضيق دارد و آن ضيق برداشته مىشود كه عقاب بر اين نمىكنند كه چرا صلاة را در وقتت ترك كردى. اين دو تا تقريب هر دو تقريب صحيح است خصوصاً آن اولى كه عرض كردم.
سؤال...؟ وجوب است نه عقاب. ضيق وجوب بود. وجوب را برداشته است. در ما نحن فيه شرطيّت امر به كل است. امر به مشروط است. او را برداشته است. ما هم مىگوييم. امّا كلام اين است كه ما بقى امر داشته باشد. تا ما بقى صحيح بشود و مجزى بشود. امر مىخواهد و اين كه ما بقى امر دارد، از اين روايت استفاده نمىشود. هر كس تأمّل و تدبّرش را بيشتر بكند يقين و جزم پيدا مىكند به ما ذكرنا که ما صنعتم چيست، اين قضيه حافظ او نيست. ما صنعتم بايد موضوعش از خارج احراز بشود و انطباق ما صنعتم على احد الامرين است كما ذكرنا و يكى هم ظهور سعه در آن ضيق شرعى است كه برداشته بشود، تقريب ديگر.
در ما نحن فيه يك روايت ديگرى هست كه لعلّ عمده نظر شيخ قدس الله نفسه الشّريف از روايات به اين روايت بوده باشد از روايات. اين روايت در ، باب 25 از ابواب امر به معروف، روايت سوّمى[5] است:
اين جا دارد محمد ابن يعقوب عنه يعنى عن على ابن ابراهيم عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عُمَرَ الْأَعْجَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ: لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ» دينى نيست بر كسى كه تقيه نكند «وَ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ- إِلَّا فِي النَّبِيذِ وَ الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ» تقيّه در هر شيئى هست. الاّ در نبيذ و مسح علي الخفّين. اين روايت را استدلال كرده است شيخ قدس الله نفسه الشّريف. به چه بيان استدلال كرده است؟ فرموده است اين مسح على الخفّين كه در مستثنى ذكر شده است، اين شاهد قطعى است كه رفع در موارد تقيه هم شامل حكم تكليفى مىشود و هم شامل حكم وضعى مىشود. در شرب النبيذ در حال التقية لو لا التقية حرام بود. آن حكم تكليفى برداشته شده است مثلاً. ولكن در مسح الخفّين اگر تقيّه نبود مسح و خفّين كه حرام شرعى نيست. يكى از محرّمات شرعيه نيست. يا مسح الرّجلين از واجبات شرعيه مستقّله نيست. مثل صوم و اينها. وجوب اينها و حرمت اينها حرمت وضعى است و وجوب وضعى است كه ديروز مىگفتم. اين كه مىفرمايد در مستثنى در اين حرمت وضعى در مسح و خفّين برداشته نشده است. چون كه استثناء معنايش اين است. اگر اين روايتى كه هست فقط ناظر به حكم تكليفى بود و حكم وضعى را جزئيت و شرطيّت و مانعيّت را نداشت رفع آنها را نمىگرفت ذكر مسح الخفّين لغو بود. چون كه مسح خفّينى كه هست حرمت تكليفى ندارد كه بگوييم در تقيّه برداشته نمىشود. حرمت مسح الخفّين حرمت وضعى است. يعنى وضوء را باطل مىكند لو لا التقية. شارع مىگويد در حال تقيّه هم همين جور است. چون كه تقيّه در هر شيئى جارى است، الاّ در مسح الخفّين. در مسح الخفّين تقيّه جارى نمىشود. يعنى در ما نحن فيه حرمت وضعى كه در مسح الخفّين بود، آن حرمت وضعى برداشته نمىشود. لازمه استثناى اين سه تا اين است كه در ساير الموارد كه آن موارد، موارد حكم تكليفى و حكم وضعى هستند در ساير اجزاء و شرايط من ساير الاعمال اگر تقيّه شد، نه تقيّه آن جا حكم وضعى را برمىدارد. اين روايت كالصّريح است استثناء خفّين قرينه و شاهد قطعى است بر اين كه رفع در موارد التقية منحصر به حكم تكليفى نيست. بلكه حكم وضعى كه شرطيّت است او را هم رفع مىكند. منتهى تقيه در مسح الخفّين رافع نمىشود ولكن در ساير موارد رافع مىشود.
اين وجه استدلالى است كه شيخ قدس الله در مقام فرموده است. اين نكته را به جهت تقريب مطلب ايشان ذكر كنم. از بيانى كه ما گفتيم اين استدلال فقط از مختصات اين روايت است. امّا در روايات ديگر كه وارد شده بود ثلاثةٌ لا اتّقى يا لا يتّقى فى ثلاثةٍ به آنها نمىشود استدلال كرد. چون كه آنها مىگويند در سه چيز تقيه نيست. امّا در تمام اشياء ديگر تقيه است، عدد مفهوم ندارد. در اين سه چيز تقيه نيست، در ساير اشياء هم نيست. عدد مفهوم ندارد. به خلاف اين روايت. اين روايت مىگويد در غير اين دو تا همه چيز تقيه دارد. در اين روايت دارد بر اين كه التّقية فى كلّ شىءٍ چه آن شىء واجب بشود يا محرّم بوده باشد يا واجب غيرى بشود يا واجب نفسى بوده باشد، تقيّه در هر شيئى است الاّ در اين دو تا. خوب اشكالى كه اين روايت دارد يك اشكال من حيث السّند است. اين روايت مختص است استدلال به اين روايت.
اين اشكالش اين است كه اين ابى عمر الاعجمى كه هست، خودش آدم مجهول الحالى است و ما هم الى يومنا هذا غير از اين يك روايت از اين روايت ديگرى پيدا نكرديم. فقط آنى كه روايتى كه تا حال پيدا كردهايم از كتب اربعه فقط همين يك روايتى است كه همين يك روايت در باب تقيّه است. بدان جهت نه مشروع است. نه معروف است. نه آدمى است معتبر بلكه مجهول الحال است. حشام ولو جليل القدر است، از او نقل مىكند، ولكن اين دليل بر اعتبار اين روايت نمىشود. اين روايت من حيث السّند ضعيف است. اگر فرض كرديم من حيث السّند هم صحيح بوده باشد در ما نحن فيه يك جوابى ديگران فرمودهاند و آن اين است كه اين استدلال به اين روايت آن وقت تمام مىشد كه استثناء در اين دو مورد كه شرب النبيذ و مسح على الخفّين است، استثناء، استثناء از رفع بود كه تقيه رافع است الاّ در اين دو مورد. آن وقت مىگفتيم كه حكم وضعى را هم مىگيرد. پس در ساير موارد حكم وضعى را رفع مىكند. ولكن فرمودهاند بر اين كه استثناء در اين موارد نفى موضوعى و موردى است که سابقاً فرموده بودند. اصل موضوع تقيه در اين دو مقام متصوّر نمىشود. تقيّه بمعني الخاص كه از عامّه است. چون كه همه عامّه شرب المسكر را حرام مىدانند. بدان جهت در ما نحن فيه كسى ترك كند شرب خمر را يا شرب خمر بكند تقيه محقق نمىشود در اين شرب الخمر. مسح الخفّين هم همين جور است. چون كه يك نفر از عامّه ملتزم نشده است كه در وضوء مسح على الخفّين شرطيّت تعيينه دارد. همهشان گفتهاند بر اين كه نه مخيّر است ما بين غسل الرّجلين و مسح الجورب و الخفّين. اين جور گفتهاند. خوب تقيه نيست كه من غسل الرّجلين مىكنم. در مواردى كه پيش سنّىها هستم. تقيه ندارد. چون كه اين استثناء، استنثاء موضوعى است و موردى است آن وقتى كه استدلال شيخ تمام مىشد كه استثناء، استثناء حكمى بشود. يعنى تقيه رافع است كلّ حكمى را كه فعل متّقى به دارد لو لا التقية الاّ در اين دو مورد. اين جور بود، در اين دو مورد هم تقيه است. ولكن حكم مرتفع نمىشود. ولكن در اين مورد استثناء، استثناء موضوعى است و موردى است. در اين دو مورد اصلاً تقيّه محقق نمىشود. يعنى عبارت اين مىشود كه التّقية فى كلّ شىءٍ. اين مىشود. امّا قرينه داشته باشد كه كلّ شىء واجبات غيريه را مىگيرد، ديگر قرينه از دست گرفته شد. قرينه اين مسح به خفّين بود. از دست گرفته شد. اين جوابى بود كه ايشان فرمودهاند. يك جواب ديگرى هم به نظر قاصر ما اتقن است ما داريم. انشاء الله فردا.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص216.
[3] شيخ مرتضی انصاری، رسائل الفقهية، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1414)، ص99.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ قَالَ: وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع إِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِيَّهُ التَّنْزِيلَ وَ التَّأْوِيلَ- فَعَلَّمَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع- قَالَ وَ عَلَّمَنَا وَ اللَّهِ- ثُمَّ قَالَ مَا صَنَعْتُمْ مِنْ شَيْءٍ- أَوْ حَلَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ يَمِينٍ فِي تَقِيَّةٍ فَأَنْتُمْ مِنْهُ فِي سَعَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص224.
[5] وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عُمَرَ الْأَعْجَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ: لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ- وَ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ- إِلَّا فِي النَّبِيذِ وَ الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص215.