«الثاني من المطهرات : الأرضوهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ، ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]
کلام در مطهریة الارض بود، عرض می کنیم آن که در مطهریة الارض وارد است یکی تعلیل است که امام علیه السلام در بعضی روایات فرمود که ان الارض یطهر بعضها بعضا،[2] این تعلیل فقط دلالت دارد بر اینکه ارض مطهر هست نسبت به نجاستی که آن نجاست هم ناشی از خود ارض است، و اما کیفیت التطهیر که زمین چه جور پاک می کند، این روایت این تعلیل در مقام بیان او نیست، این تعلیل مفادش مفاد این است که الماء طهورٌ که سابقا گفتیم، الماء طهورٌ دلالت می کند بر اینکه ماء مطهر است، اگر شکی کنیم آیا قسم خاصی از ماء که ماء البحر آن هم مطهر است یا نه به اطلاق تمسک می کنیم می گویم الماء طهورٌ، یعنی هر آب، اما این هر آب چه جور تطهیر می کند اشیاء متنجسه را این در مقام بیان او نیست، بدان جهت اگر شک کردیم در یک متنجسی آیا دو دفعه شستن می خواهد یا به یک شستن پاک می شود نمی توانیم تمسک کنیم که الماء طهورٌ، این ربطی ندارد، این روایت می گوید ماء مطهر است، یعنی اگر شیئی به آن نحوی که شارع تعیین کرده است تطهیر بشود به آب آب پاکش می کند، اما متنجس چه جور تطهیر می شود به آب در مقام بیان او نیست، این تعلیل هم این است که الارض یطهر بعضها بعضا، بعضی از نجاساتی که ناشی از زمین است زمین او را پاک می کند، اما چه جور پاک می کند، کیفیة التطهیر و اونی که معتبر است در کیفیة التطهیر چیست این تعلیل در مقام بیان او نیست، بدان جهت ما کیفیة التطهیر را از روایات استفاده کردیم، که یکی مشی علی الارض است که گفتیم لا اشکال بر اینکه مشی علی الارض مطهر است، مثلاً خف نجس بوده باشد یا باطن القدم نجس بوده باشد بالمشی علی الارض، مشی علی الارض او را پاک می کند، منتهی در صحیحه احول تحدید شده بود[3] که مشی باید پانزده ذراع بوده باشد، عرض کردیم این تحدید در صحیحه احول که فرمود پانزده ذراع بوده باشد از این باید رفع ید کرد، چرا؟ چون که خود این صحیحه احول قرینه ای دارد که این تحدید نیست، او چیست؟ آن أو نحو ذلک است، نحو ذلک یعنی مثل پانزده، خب مثل پانزده چه چیز است؟ دوازده را هم می گیرد، یازده را هم می گیرد، چهارده را هم می گیرد شانزده را هم می گیرد، این أو نحو ذلک با تحدید تنافی دارد؛ چون که او نحو ذلک با تحدید تنافی دارد بدان جهت گفتیم این جری علی القاعده است که انسان اگر مقداری راه رفت آن قذری که در پایش است عینش زایل می شود؛ چون که غالباً اگر در خف یا رجل عین مقذر بوده باشد به یکی دو قدم عین نمی رود و عادتاً مقداری راه رفتن می خواهد. امام علیه السلام هم او را می گوید، و اینکه در عبارت عروه این است که احوط آن است که انسان پانزده خطوه برود این اشتباه است صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف، در روایت تحدید شده است به پانزده ذراع، ذراع کمتر از خطوه است، خطوه خیلی بیشتر از ذراع است، اگر پانزده خطوه بوده باشد این فرض بفرمایید از بیست ذراع سر درمی آورد بلکه بیشتر از بیست، چون که در روایت پانزده ذراع است، بدان جهت این را به پانزده خطوه کردن درست نیست، بدان جهت مشی مطلق المشی علی الارض در صورتی که صدق کند مشی علی الارض این کیفیة التطهیر است، و لکن ملتفت باشید در جایی می گوییم مسمی علی الارض بالمشی کافی است که ازاله عین شده باشد، و اما تا مادامی که ازاله عین نشده از باطن الرجل یا از باطن الخف هر قدر هم برود تا مادامی که عین باقی است پاک نمی شود، ازاله عین معتبر است، برای اینکه اگر ما سی خطوه رفتیم و لکن آن عین عذره ای که به ته کفش چسبیده بود هنوز یک مقدارش هست جدا نشده است، بله ، خیلی کلفت بود اول آن عذره، و لکن آن کلفتیش رفته است یک نازکیش هم هنوز باقی مانده است، این مطهر نمی شود مشی باید عین برود، دلیلش می دانید چیست؟ دلیلش این است که اگر این مقدار از این عین که فعلا در کفش است از اول همین مقدار بود کفش احتیاج به تطهیر داشت بالمشی، اگر بگوییم که نه ولو عین مقدارش مانده باشد باز پاک شده، لازمه اش این است که ملتزم بشویم از اول اگر یک مقداری عین داشت دیگر مشی لازم نیست چون که پاک است دیگر، ما بین ابتدا و انتها فرقی نمی کند به حسب متفاهم عرفی، به حسب متفاهم عرفی اگر گفتیم هنوز لایه عذره ته کفش باقی است منتهی یک چند تا لایه اش رفته است یک لایه اش باقی است پاک است، خب آن وقت می گوید این اگر از اول اینقدر لایه نازک بود پس راه رفتن احتیاجی ندارد خودش پاک بود، چون که فرقی نیست ما بین الابتداء و الانتهاء، بدان جهت اونی که لازم است و به حسب متفاهم عرفی است این است که باید ازاله عین هم بشود، و من هنا گفتیم امام علیه السلام که پانزده ذراع او نحو ذلک فرمود این به جهت این است که ازاله عین بشود، جایی که ازاله عین شده باشد آنجا پاک می شود، اگر از اول عینی نبود به مجرد صدق المشی علی الارض پاک می شود، و اما اگر عین النجس بود باید مشی علی الارض صادق بشود، این مطهر اولی بود که کیفیت تطهیر مشی است.
دیگری مسح بود، درست توجه بفرمایید که مسح بشود او المسح بها باطن الرجل او باطن الخف مسح بالارض بشود، مسح بالارض هم مثل آن مشی است دیگر، اگر گفتیم مسح مطهر است ملتزم شدیم که مشهور ملتزم شده اند ملتزم شدیم مثل المشی است، باید ازاله عین بشود به واسطه مسح، اگر عینی نداشته باشد مسمایش کافی است.
و اما غیر المسح والمشی چون کیفیت تطهیر دیگری هست او در روایات ذکر نشده است، چون که در روایات ذکر نشده است بدان جهت اگر شکی کردیم که مجرد مماسّۀ بالارض که نه مشی است نه مسح، که دیروز مثال می گفتند ذیر مثلا آن باطن القدم خونی هست یا عین نجس دیگری است آن قدر به زمین می گذارد برمی دارد -مسح نیست ها، نه مشی صادق است نه مسح- که آن عین می افتد زایل می شود، این باطن الرجل پاک نمی شود، چون که دلیل نداریم، آن ان الارض یطهر بعضها بعضا در مقام بیان نیست، روایات دیگر هم مشی و مسح را گفته اند، این مماسه نه مسح است نه مشی هیچکدام از اینها نیست. بدان جهت اینها کافی نیست، می دانید چه عرض می کنم؟ رجوع می کنیم به آن روایاتی که دلالت می کند اگر شیئی نجس شد پاک نمی شود الا بالغسل، که در آن موثقه عمار [4]هم بود که یغسل کل ما اصابه ذلک الماء هرچیزی را که ولو باطن اسفل القدم باشد یا باطن الخف باشد آن ماء نجس اصابت کند او را باید بشوریم، خب شامل می شد ولو آن آب ریخته شده بود به زمین انسان پایش را گذاشت رو آن آب، که از زمین نجس شد تا داخل موثقه شد، که آن آب را که متنجس بود آب حبی که متنجس بود به زمین ریختند، بعد کسی پایش را گذاشت روی آن زمین با کفش یا مثلاً کفشی نداشت لخت، آن و یغسل کلما اصابه ذلک الماء می گوید باید بشوری این را، از این خارج شدیم در مورد مشی و مسح علی الارض، این دو تا را گفتیم پاک می شود احتیاجی به غسل ندارد در باطن الرجل و الخف، و اما بر مجرد المماسه، نه، و یغسل ما کل اصابه ذلک الماء می گوید باید غسل بشود، بدان جهت در ما نحن فیه مماسه کافی نیست، تا اینجا رسیدیم.
و لکن در مسح یک کلامی هست. بعد از اینکه ما قبول کردیم مسح هم مثل مشی علی الارض از مطهرات است و باطن الخف و باطن الرجل را پاک می کند، می دانید که مسح دو جور می شود، یک وقتی این است که انسان پایش را به زمین می کشد که زمین ساکن است پایش را حرکت می دهد، آن حرکت مال آن پا یا مال کفش است، جرِّ پا را می کند و جرِّ کفش را می کند بر زمین، این اسمش مسح بالارض است، مسحَ بالارض مثل و امسحوا برئوسکم انسان که در وضوء به سرش مسح می کند سرش مستقر است آن ید مبلله حرکت می کند، وامسحوا برئوسکم رأس مستقر است، اینجا هم مسح بالارض معنایش این است که آن ارضی که هست مستقر است پایش را به او می کشد یا کفشش را به او می کشد، این از مطهرات است، این در کسی که بگوید مسح کالمشی است این مسح را مطهر می داند.
و اما دو قسم دیگر مسح باقی ماند:
یک قسم دیگرش این است که در عبارت عروه است، اجزاء زمین را برمیدارد به کف پایش می کشد، مسح التراب علیهما یعنی مسح کرد تراب را به کف پایش یا به کف کفشش به آن زیر کفشش آن باطن اسفل کفشش، که کفش مستقر است یا باطن الرجل مستقر است تراب را حرکت می دهد یا حجر را حجاره را از زمین برداشته او را حرکت می دهد، ایشان می فرماید در کفایت تطهیر به این اشکال است، یعنی آن مقداری که ما از روایات می توانیم استفاده کنیم او مسح الرجل والخف است بالارض، و اما مسح الارض علی الرجل یا علی الخف یعنی اجزاء زمین را مسح کند او استفاده نمی شود، این را باز تعلیل کرده اند به همان اطلاقی که ما گفتیم، همان اطلاقی که می گوید شیء متنجس شد پاک نمی شود الا اینکه بشوریم آن اطلاق مقتضی این است که باید شسته بشود، فقط در جایی که باطن الرجل را یا باطن الخف را کشیدیم به زمین از آن اطلاق تقیید خورده است و از آن اطلاق رفع ید می شود، و لکن در مابقی صور به آن اطلاق أخذ می شود، اینجور فرموده اند، اگر اطلاق هم نباشد استصحاب بقاء نجاسة الرجل، کفش یا رجل قبلا نجس بود قبل از این مسح کردن تراب به آن زیر کفش یا یا باطن الرجل این مسح کردن نمیدانم پاک شد یا نه، استصحاب بقاء نجاست جاری می شود، اطلاق است اگر اطلاق هم نبوده باشد استصحاب بقاء نجاست هست، بنا بر اینکه استصحاب در شبهات حکمیه هم اعتبار دارد، چون که ما نحن فیه شبهه شبهه حکمی است که نمی دانیم بر اینکه پاک می شود با این مسح اینجوری یا نه؟ اینجور فرموده اند.
و لکن مع الاسف این حرف تمام نیست. اگر ما ملتزم بودیم که مسح کالمشی از مطهرات است باید بگوییم فرقی نمی کند ما بین این مسح و مسح های دیگر، چرا؟ چون که عمده دلیل در ما نحن فیه که مسح مطهر است دو تا روایت بود، یکی روایت حفص بن ابی عیسی[5] بود، دیگری هم صحیحه زرارة بن اعین بود،[6] که در هر دو تا مناقشه کردیم، در یکی به ضعف السند و الدلالة در دیگری به ضعف الدلالة که گفتیم دلالت ندارد، خب اگر اینها را غمض عین کردیم آنها گفتیم دلالت دارند، در آن روایت حفص بن عیسی همين جور بود که قلت لابی عبدالله علیه السلام ان وطئت علی عذرة بخفی و مسحته خف را مسح کردم، حتی لم أرَ فیه شیئا حتی اینکه چیزی نمی بینم، خوب و مسحته حتی لم أرَ فیه اطلاق دارد، چه آن خف را به زمین بکشی یا سنگی را برداری ته خف بکشی مطلق است دیگر، مسحته خف را مسح کردی، نه با ذکر شده نه علی ذکر شده است، خف را مسح کرده این اطلاق دارد، اگر صحیحه زرارة بن اعین را گفتیم در صحیحه زرارة بن اعین این بود که رجلٌ وطئ علی عذرةٍ فساخت رجله فیها أینقض ذلک وضوئه و هل یجب علیه غسلها فقال لا یغسلها الا ان یقذرها و لکنه یمسحها، لکن آن عذره را مسح کند یا رجل را مسح کند حتی یذهب اثرها، این مسح کردن رجل به دو جور می شود، یکی مسح بالارض می شود یکی مسح الارض علیه می شود، در هر دو رجل مسح شده است، اطلاق دارد، خب شما دلیلتان این صحیحه بود این صحیحه اطلاق دارد کجا اشکال می کنید؟ اینکه می گویید بر اینکه فی مسح التراب او الحجارة بر باطن الرجل اشکال است، کجا اشکال است اطلاق تمام است، اگر ملتزم شدید که مسح کالمشی از کیفیت تطهیر است باید ملتزم بشوید که لا فرق که انسان تراب یا حجر را مسح بکند یا پایش را بکشد روی زمین، فرقی ندارد.
یک مطلبی هم بگویم برای شما، یک قسم از مسح باقی ماند که مرحوم سید صاحب العروة ظاهر این است که در او خدشه نمی کند، و لکن دیگران خدشه کردند و آن این است که پا را به زمین می کشد، و لکن نه به خود زمین، چیزی از اجزاء زمین را برداشته است، چه جوری که آنهایی که تیمم می کنیم در خونه خاک دارد در داخل پارچه یا در ظرفی به او تیمم می کنند کسی هم همين جور آجری را برداشته است این آجر یا یک سنگ پاره ای را پاک را ریخته است در یک پارچه ای هر وقتی که لازم شد پایش را می کشد به او، که خاک یا سنگ در پارچه است از زمین جدا شده، ظاهر عبارت عروه این است که این کافی است، چرا؟ چون که مسح رجله بالارض یعنی به اجزاء الارضیه این مسح رجل به اجزاء ارضیه شده پایش را مالیده، و اما بعضی ها اشکال فرموده اند که نه این نمی شود، چرا؟ چون که ظاهر روایات این است که مسح باید مثل المشی علی الارض الفعلیه باشد، این سابقاً ارض بود، وقتی که منفصل از ارض شد در پارچه ریختند این ارض نیست، کانَ من اجزاء الارض، و آن وقت کانَ است فعلیت ندارد، و ظاهرش این است که ان الارض یطهر بعضها بعضا یعنی ارض فعلی اونی که بالفعل ارض است و از اجزاء ارضیه است او نجس را پاک می کند، و اما اونی که کانَ ارضا بعد از ارضیت افتاده است او را نمی گیرد، خب این اشکال را کرده اند.
باز الکلام الکلام، می گوییم بر اینکه ان الارض یطهر بعضها بعضا، اطلاق این روایت اگر این صحیحه را قبول بکنید می گوید مسحته ولو مسح بکنید بما کان ارضا، که همان حجاره را یا آن خاک را برداشتی پایت را رویش می گذاری مسح می کنی، اطلاق این روایت او را هم می گیرد.
بدان جهت اگر این صحیحه تمام بوده باشد تمام صور را می گیرد اطلاقش، و اشکالی پیدا نمی کند، اما مثل ما که این صحیحه و امثال آن روایت ابی العیسی را تمام ندانستیم بله اصل المسح محل اشکال است که مسح مطهر بوده باشد، نه مشی می خواهد.
بعد مرحوم سید قدس الله نفسه الشریف در عروه متعرض می شود به اینکه آن ارضی که مشی علیها او المسح علیها مطهر است، او کدام أرض است؟ آیا مطلق الارض است، خدا رحمتش کند می فرماید: ثم لا فرق فی الارض ما بین این که ارض ارض ترابیه بوده باشد مثل خاک های مثلا اکثر بلاد ایران که خاک هستند اراضیش، یا اراضی رملیه بوده باشد مثل بعضی بیابان های عربستان بلاد عربیه که شن است همه شان، یا ارض ارض حجاریه بوده باشد حجر بوده باشد تمام الارض که همان اراضی که کوهستان است دامنه کوه است همه آنها ارض حجری است، در عبارتش خدا رحمت کند می فرماید ولا فرق فی الارض بین التراب و الرمل و الحجر، فرقی نیست، و لکن این حجر که می گوید حجر اصلی است ها، مثل آن دامنه کوه و کوهستان ها، مراد آن است. و اما آن اراضی که آن ها بالعرَض اینجور شده اند، مثل اینکه مرسوم است دیگر سنگ ها را آورده اند فرش کرده اند، یا رمل را از جای دیگر اورده اند ریخته اند اینجا که بالعرض است، رمل بالعرض است حجر بالعرض است اینها چه جور است؟ ایشان می فرماید اینها همه همين جور است. می فرماید بل الظاهر کفایة المفروشة بالحجر مشی او المسح بالارضی که مفروش بالحجر است او کافی است بل بالآجر والجصّ و النورة، بلکه ارضی که مفروش به آجر است آجر هم همان اجزاء ارض است فرقی نمی کند منتهی پخته شده است، پخته شدن از اجزاء ارضیه خارج نمی کند، نوره هم همين جور است جص هم همين جور است اینها اجزاء ارضیه هستند اینها تجصیص بشود زمین به واسطه اینها عیبی ندارد.
درست توجه کنید، غرض این است که شیئی که سابقاً اجزاء ارضیه بود و فعلا هم اجزاء ارضیه است، فعلا هم متصل به زمین است، و لکن نقل داده شده است از مکانی به مکان دیگر، با تغییرمّائی مثل پختن آجر، یا مثلاً فرض کنید تجصیص که جص را آرد می کنند بعد نوره را باز می کنند بعد تجصیص می کنند، آن اجزاء ارضیه دوباره اجزاء ارضیه شده است فقط نقل داده شده است، می فرماید فرقی نمی کند چون زمین صدق می کند که ان الارض یطهر، دعوای این که این ارض منصرف است به آن ارض اصلی که مفروش بالحجارة است ولی آنی را که انتقال داده شده نمی گیرد، اینها بی خود است چون که در سابق الزمان هم همين جور بود، طرقی که در خود داخل البلاد بود آنها را فرش می کردند به حجر و اینها، حتی در زمان سابق سابقه دارد آثار تاریخیه کشف از این معنا می کند، بدان جهت اراضی اصلیه بوده باشد از اینکه انتقال بشود منصرف است نه هیچ وجه انصرافی ندارد.
خب اگر کسی گفت نه من حرف شما را قبول ندارم. مشی علی الارض که در روایات است این اجزاء ارضیه ای که فعلا هم اجزاء ارضیه هستند متصل به زمین هستند و لکن نقل داده شده اند از مکانی به مکان دیگر، شک می کنم اینها را می گیرد یا نه، شک می کنم این جصی که فرض بفرمایید مالیده اند همين جور به زمین مشی علیه را مشی علی الارض که در این روایات است می گیرد، شک دارم در این.
اینجور گفته اند، گفته اند اگر شک هم بکنی باید حکم بکنی که قدم پاک می شود و خف پاک می شود چرا؟ چون که در ما نحن فیه دو تا استصحاب است، یک استصحاب مال مطهریت این اجزاء است سابقا این اجزاء که نقل داده نشده بودند از مکان اولیشان مطهر بودند و مشی به آنها پاک می کرد قدم را، الان که نقل داده شده اند به این مکان ثانی نمی دانیم باز مطهر هستند یا نه، استصحاب می گوید در مطهریتشان باقی است باز هم اگر مشی بشود پاک می شود، این استصحاب مطهریت، گفته اند این استصحاب مطهریت معارضه دارد با استصحاب نجاست، چون که قبل از اینکه من روی این سنگ ها یا آجرها یا این جص راه بروم زیر پام نجس بود، نمی دانم به این راه رفتن پاک شد یا نشد، استصحاب نجاست می گوید نجس است، این استصحاب مطهریت که استصحاب تعلیقی است که لو مشی سابقا پاک می شد الان استصحاب تعلیقی را کردیم که الان هم اگر بروی پاک می کند، این استصحاب تعلیقی با استصحاب تنجیزی نجاست متعارضین می شود تساقط می کنند رجوع می شود به قاعده طهارت و حکم به طهارت می شود، این را اینجور مرحوم حکیم[7] فرموده است.
اشکال کردند بر این حرف که بابا این درست نیست، استصحاب تعلیقی که اصلا حجیت ندارد از اول در بحث اصول ذکر شده است که استصحاب تعلیقی حجیت ندارد، استصحاب تنجیزی هم حجیت ندارد، چرا استصحاب تنجیزی حجیت ندارد؟ چون که در شبهات حکمیه اصلا استصحاب جاری نیست در مقام حکمی است. پس استصحاب تعلیقی دو اشکال پیدا می کند: یکی اینکه تعلیقی است فی نفسه جاری نیست. دیگری این است که شبهه حکمی است جاری نیست. مثل استصحاب نجاست که آن هم جاری نیست، اینجا رجوع به قاعده طهارت هم نمی شود، چرا؟ چون که رجوع به اصل عملی استصحاب باشد یا قاعده طهارت باشد در جایی است که دلیل اجتهادی نبوده باشد. ما در ما نحن فیه اگر شک کردیم که ارضِ در این روایت اینجور اجزاء ارضیه را می گیرد نتوانستیم اثبات کنیم، آنوقت مخصص ما مجمل می شود مقید ما، چون که مطلقی داشتیم هرچیزی که نجس شد باید بشورید تا مادامی که نشستی نجاستش باقی است، به او یک مخصص و مقیدی وارد شد، که ارض باطن الرجل و باطن الخف را پاک می کند، این مخصص و مقید مجمل است تمسک به آن مطلقات می شود.
این فرمایش اخیری که فرموده اند اینجا جای تمسک به اصل عملی نیست اینجا جای رجوع به مطلقات است، نه به قاعده طهارت رجوع می شود نه به استصحاب، این حرف حرف صحیح است کما بینّا، جای اصل عملی نیست، اگر مقید مجمل شد و از روایات چیزی استفاده نشد رجوع به مطلقات می شود، و اما اینی که فرموده اند ما نحن فیه استصحاب مطهریت استصحاب تعلیقی است و استصحاب تعلیقی فی نفسه حجیت ندارد این درست نیست این اشکال، این استصحاب تعلیقی حجیت دارد، این را ما در بحث مکاسب در بحث ضمان گفتیم در موارد ضمان، مثل اینکه فرض بفرمایید اصل مسأله را بگویم اصل منشأش را، کسی مال کسی را غصب کرد آورد یا فرض کنید غصب نکرد اشتباهاً مال کسی را برداشت آورد، خب ید ید زمانی است دیگر مال دیگری را ید گذاشته بدون اینکه امانت مالکی باشد یا امانت شرعی، ضمان دارد، بعد ملتفت شد که این مال غیر است غاصب بود توبه کرد، غیر غاصب بود ملتفت شد تند برمی گردد، این موقع برگشتن مال اگر در یدش تلف بشود، این بحث در این است که آیا این ضمان دارد، موقع برگشتن ها که برمی گرداند ضمان دارد یا نه؟ آنجا بعضی ها گفته اند بر اینکه استصحاب ضمان می شود، قبل از این برگشتن که ید ید ضمانی بود الان هم استصحاب می کنیم که ید ید ضمانی است، و این استصحاب هم اگر نوبت به او برسد و در شبهه در شبهات حکمیه استصحاب جاری بشود در بحث مکاسب گفتیم این استصحاب اشکالی ندارد، معنای ضمان چیست؟ معنای ضمان این است که لو تلف ینتقل به ذمه اش مثل یا قیمت، معنای ضمان این است، در این موارد گفتیم مستصحب ما تعلیقی نیست. تعلیق دو جور است. یک تعلیق تعلیق خارجی است و یک تعلیق تعلیق داخلی است، اونی که استصحاب در او حجت نیست در تعلیق خارجی است. تعلیق خارجی چیست؟ تعلیق خارجی این است که حکمی را شارع در خطابش معلق بکند به حصیل شرطی بگوید العنب اذا غلی یحرم، که حرمت که یک حکمی است حرمت الشرب و حرمت الاکل را معلق کرده است به یک امری که غلیان است، اینجا گفتیم که اگر این عنب زبیب شد شک کردیم این حکم باقی است یا نه، استصحاب نمی شود کرد. چرا؟ چون که در موارد استصحاب ما حکم سابق در مقام ثبوت را استصحاب می کنیم، آن حکمی که در مقام ثبوت موجود بود سابقاً، آن وقتی که این زبیب عنب بود آن حکمی را که در مقام ثبوتی این عنب داشت او را استصحاب می کنیم، نه آن حکمی که در خطاب ذکر شده است. مدلول خطاب جای استصحاب نیست؛ چون مدلول خطاب اگر دلالت داشت تمسک می کردیم، اما دلالت ندارد، از خطاب حکم در مقام ثبوت را سابقاً کشف می کنیم، و مستصحب ما حکم در مقام ثبوت است، و ما گفتیم و گفتند دیگران قبل از ما و صحیح هم گفته اند تعلیق در حکم ثبوتی معنا ندارد، تعلیق فقط در مقام اثبات می شود، در مقام ثبوت قید الموضوع است، اونی که در مقام الاثبات حکم معلق به اوست در مقام ثبوت قید الموضوع است، یعنی عنبی که بجوشد این عنب خاص موضوع حکم است یعنی عنبی که بجوشد حرام است، هر قیدی که در مقام اثبات ولو قید حکم ذکر بشود او در مقام ثبوت قید موضوع است که فرض وجود می شود. عنب علی فرض این که غلیان داشته باشد یحرم. معنایش این است که شارع در مقام ثبوت عنب خاص را حرام کرده است عنبی که می جوشد، این قید حرمت در مقام اثبات است، و الا در مقام ثبوت بگوید العنب المغلی حرامٌ یا العنب اذا غلی حرامٌ در مقام ثبوت هیچ فرقی ندارد، فقط در مقام اثبات است که اگر بگوید العنب اذا غلی حرامٌ مفهوم دارد که نجوشید حرام نیست، و اما اگر بگوید العنب المغلی حرامٌ مبتنی بر این است که وصف مفهوم دارد یا ندارد، در مقام اثبات اینها فرق دارند و لکن در مقام ثبوت هر دو قید موضوع هستند، پس وقتی که اینجور شد این زبیب آن وقتی که عنب بود در مقام ثبوت حکمی نداشت یعنی حرمت نداشت، چرا؟ چون که حرمتش آن عنب خاص است عنبی بود که بجوشد، سابقاً که این نجوشیده بود. این زبیبی که ما فعلا شک می کنیم که اگر بجوشد حرام می شود یا نه، این سابقه حرمتی ندارد تا ما استصحاب کنیم در مقام ثبوت، چون که آن در مقام ثبوت عنبی که جوشیده بود او را شارع حرام کرده، سابقاً این زبیبی که عنب بود نجوشیده بود و الا زبیب نمی شد، چون که حالت سابقه ندارد استصحاب تعلیقی حجیتی ندارد، سرّ اینکه استصحاب تعلیقی اعتبار ندارد یعنی ارکان استصحاب تمام نیست مستصحب که حکم در مقام ثبوت است در موارد تعلیق در حکم مستحصب حالت سابقه ندارد حکم حالت سابقه ندارد، این در تعلیق خارجی است، و اما تعلیق داخلی اینجور نیست آن وقتی که من ید گذاشتم بر مال الغیر فی مقام ثبوت هم ضمان داشتم، در خود ضمان تعلیق تویش است نه اینکه به ضمان تعلیق وارد شده است، خود ضمان که امری است معتبر عقلایی تعلیق تویش است که لو تلف یکون علی ذمته المثل او القیمة، این تعلیق تویش ضمان است خارجی نیست، این را استحصحاب می کنیم سابقاً که هنوز برنگشته بود پشیمان نشده بود ضامن بود علی الید ما أخذت، الان نمی دانیم ضمان باقی است یا نه استصحاب می کنیم، این حالت سابقه دارد، مطهریت و طهوریت هم از این قبیل است، الماء طهورٌ معنایش این است که لو غسل به متنجسٌ یطهر، معنایش این است دیگر، این تعلیق در داخل طهور است، تعلیق تعلیق داخلی است، چون که تعلیق داخلی است بدان جهت در آبی فرض بفرمایید بر اینکه سابقاً طهور بود بعد شک کردیم طهوریتش باقی است یا باقی نیست، استصحاب می کنیم طهوریتش را ، این الارض مطهرٌ طهورٌ هم از این قبیل است، ارض مطهر است معنایش این است که لو مشی علیها یطهر المتنجس، این لو توی مطهریت است توی طهوریت است، می گویم سابقاً روایت داشت که الارض یطهر بعضها بعضا یعنی الارض طهورٌ، اینجور بود دیگر، سابقاً این ارض همين جور بود الان نمی دانم همين جور است یا نه استصحاب می کنم بقائش را، این استصحاب طهوریت جاری است، و استصحاب نجاست دیگر جاری نمی شود معارضه نمی کند بلکه حکومت پیدا می کند، معنای مطهریت این است که الان هم راه بروی رویش پاک می شود معنای تعبد به مطهریت فعلیه این است، پس من شکی ندارم که اگر رویش راه رفتم پاک می شود، چون که شارع که تعبد می کند این مطهر است بالفعل معنای مطهریه این است که لو مشی علیها یطهر، چون که اثرش همین است کما اینکه در آب همين جور بود که لو غسل به یطهر، دیگر استصحاب نجاست محکوم می شود جاری نمی شود، بله حق این است که در ما نحن فیه این استصحاب استصحاب شبهه حکمی است استصحاب در شبهات حکمیه محل کلام است، و خودش هم ما نحن فیه جای استصحاب نیست جای تمسک به خطاب اجتهادی است، والحمدلله رب العالمین.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.
[2] وَ [محمد بن يعقوب ] عَنْهُ (علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ- فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً- فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْءٌ جَافٌّ قُلْتُ بَلَى- قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى السَّابَاطِيِّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ يَجِدُ فِي إِنَائِهِ فَأْرَةً- وَ قَدْ تَوَضَّأَ مِنْ ذَلِكَ الْإِنَاءِ مِرَاراً- أَوِ اغْتَسَلَ مِنْهُ أَوْ غَسَلَ ثِيَابَهُ- وَ قَدْ كَانَتِ الْفَأْرَةُ مُتَسَلِّخَةً- فَقَالَ إِنْ كَانَ رَآهَا فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ يَغْتَسِلَ- أَوْ يَتَوَضَّأَ أَوْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- ثُمَّ فَعَلَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا رَآهَا فِي الْإِنَاءِ- فَعَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- وَ يَغْسِلَ كُلَّ مَا أَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَاءُ- وَ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ- وَ إِنْ كَانَ إِنَّمَا رَآهَا بَعْدَ مَا فَرَغَ مِنْ ذَلِكَ- وَ فَعَلَهُ فَلَا يَمَسَّ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ شَيْئاً- وَ لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ لِأَنَّهُ لَا يَعْلَمُ مَتَى سَقَطَتْ فِيهِ- ثُمَّ قَالَ لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ- إِنَّمَا سَقَطَتْ فِيهِ تِلْكَ السَّاعَةَ الَّتِي رَآهَا؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142.
[5] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ أَبِي عِيسَى قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي وَطِئْتُ عَذِرَةً بِخُفِّي- وَ مَسَحْتُهُ حَتَّى لَمْ أَرَ فِيهِ شَيْئاً- مَا تَقُولُ فِي الصَّلَاةِ فِيهِ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[6] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، 458.
[7] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص67