درس سیصد و نود و چهارم

مطهرات

مسألة 5: « الانقلاب غير الاستحالة‌ إذ  لا  يتبدل فيه الحقيقة النوعية بخلافها و لذا لا يطهر المتنجسات به و تطهر بها‌ ».[1]

تفاوت استحاله با انقلاب

در مقام يك مسأله مطهرية الاستحالة بود. يكى مطهريت انقلاب بود و سومى مطهريت الاستهلاك بود. صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف در مقام متعرض شده است در مسأله‏اى به فرق ما بين الانقلاب و الاستهلاك و در مسأله اخرى متعرض شده است به فرق ما بين الاستحالة و الاستهلاك، كه استهلاك هم از مطهرات است، فرق ما بينه و ما بين الاستحالة را متعرض می شود.

 در فرق ما بين الاستحالة و الانقلاب اينجور مى‏فرمايد. مى‏فرمايد انقلاب كه گفتيم كانقلاب الخمر خلا. اين انقلاب ليس من الاستحالة، از آن استحاله‏اى كه سابقا بحث كرديم از مطهرات است اين انقلاب از آن استحاله نمى‏شود. بعد مى‏فرمايد چونكه انقلاب استحاله نيست بدان جهت انقلاب در متنجسات نمى‏آيد و در متنجسات مطهر نيست، ولكن به خلاف الاستحالة، استحاله مطهر بودنش موقوف به اعيان نجسه نيست، بلکه هم در اعيان نجسه و هم در اعيان متنجسه استحاله مطهر است بخلاف الانقلاب كه انقلاب مطهريتش مختص به اعيان نجسه است و لا يجرى اين انقلاب فى شى‏ء من المتنجسات.

ايشان مى‏خواهد چه بفرمايد، توضيح مى‏دهم، ايشان بنايش اين است كه در موارد استحاله شيئى كه سابقا موجود بود او بحقيقته تبدل در او حاصل شده است و آن شى‏ء بحقيقته كه سابقا بود آن شى‏ء زايل شده است، زوالش به تبدله الى شى‏ء آخر است كه آن شى‏ء آخر حقيقت اخرايى هست. منتهى به نظر العرف. فرض بفرماييد اگر غذا در معده حيوان يا در معده انسان استحاله شد و به صورت مدفوع خارج شد آن طعامى كه هست که موجود سابقى بود بحقيقته عوض شده است. تبدل پيدا كرده است به شيئى كه او در نظر العرف حقيقت اخرايى هست به طبيعت ديگر و حقيقت ديگر. مراد حقيقت نوعيه هست نه جنسيه. هر دو جسم هستند. قبلا هم طعام داخل جسم بود الان هم جسم هست. در حقيقت نوعيه عوض شده‏اند كه سابقا موجود حقيقت نوعيه‏اى داشت الان حقيقت نوعيه ديگرى دارد و بما اينكه شيئیّت اشياء حتى عند العرف به همان نوعش است و به همان صورتش است. به هيولا و ماده نيست. بدان جهت شى‏ء سابقى يحسب شيئا و الموجود الفعلى يحسب شيئا آخر، اين تبدل در خود حقيقت الشى‏ء بشود. در حقيقت نوعيه بشود (حقيقت نوعيه‏ به نظر العرف) اينجور مى‏شود كه شى‏ء سابقى مى‏شود شى‏ء و شى‏ء فعلى شى‏ء آخر، شيئين مى‏شوند كه احدهما تبدل بالآخر، اين موارد استحاله است پيش ايشان.

و اما در موارد انقلاب، ايشان ملتزم است كه انقلاب تبدل در حقيقت نيست، بلکه تبدل در وصف است. شى‏ء سابقى بحقيقته النوعية بود باقى مانده است ولكن وصفش عوض شده است. مثل اين كه گندم را اگر آرد كردند آرد را خمير كردند و خمير را هم نان پختند آوردند جلوى شما گذاشتند اين موجود فعلى شيئى است و آن وقتى كه گندم بود شى‏ء آخر بود اين به نظر العرف اينجور نيست. اين همان شى‏ء سابقى است الان هم همان شى‏ء است، الان هم گندم است. منتهى گندم آرد شده و پخته شده. وصفش عوض شده است. الآن بالفعل حنطةٌ. اين موجود فعلى، حنطه‏اى است كه دقّ و آن حنطه دقّه مثلا طُبِخ طبخ شده است. فعلا هم همين جور است. چه جورى كه آب را گرم كنيد بجوشد آب جوش با آب نجوش دو تا طبيعت نيستند به نظر العرف، وصفشان عوض شده است، اينجا هم در موارد انقلاب ايشان اين را ملتزم است. - خدا رحمتش كند- در موارد انقلاب شى‏ء بحقيقته السابقة كه بود همان حقيقت بالفعل هم هست. منتهى شى‏ء خارجى كه حقيقت واحده دارد سابقا متصف به يك وصفى بود و به واسطه اتصاف به آن وصف يك اسمى به او مى‏گفتند، مثل اينكه گندم مى‏گفتند چونكه هنوز آرد نشده بود. بعد كه وصف آخر پيدا كرد اسم آخرى دارد. اين عيب ندارد ديگر. موصوف به وصفى يك اسمى داشته باشد موصوف به وصف الخلاف اسم ديگرى داشته باشد، اين تعدد الاسم علامت تعدد ماهيت نيست. بدان جهت آن اسمائى كه هست اسماء ذوات است كه تعدد آنها تعدد حقيقت است، و اما اسمائى كه به شى‏ء جعل مى‏شود باعتبار وصف، مثل شخصى كه ديروز مى‏گفتيم كافر بود امروز مسلمان شده است اصلا شخص هم عوض نشده است، حقيقت نوعيه‏ که عوض نشده شخص هم عوض نشده است. شخص همان شخص است با تمام خصوصيات. صنفش هم عوض نشده است فقط وصفش عوض شده است. كافر بود الان مسلمان است. چه جور تعدد اسم در آن موارد دليل بر تعدد حقيقت نيست تعدد عنوان گندم و عنوان نان دليل بر تعدد حقيقت نيست. در موارد انقلاب ولو اسم سابقى گفته نمى‏شود به موجود فعلا. فعلا اطلاق نمى‏شود، ولكن نه به جهت اينكه اين شى‏ء شى‏ء سابقى نيست، الان هم همان شى‏ء سابقى است و الان هم همان حقيقت را دارد، و لكن اسم گفته نمى‏شود چونكه وصفش نيست. خمر اسم است به آن مايعى كه آن مايع مسكر بوده باشد، الآن وقتى كه خمر فاسد شد، ماند ماند فاسد شد. يك مثلا چربى ريخت در او دست بچه چربى بود زد به آن فاسد شد خاصيتش از بين رفت ديگر مسكر نيست. فرض كنيد معلوم است كه فاسد چه جور مى‏شود، الآن اين شيئى كه هست بعد از اينكه ديگر مسكر نيست. بعد از آنكه وصف اسکار نيست، اصلا مسكريت رفت، بعد از اين كه فاسد شد شبيه به آب سياه تلخی شد، اينجور شد فعلا ولو به او خمر گفته نمى‏شود خمر اسمش رفته است، الاّ انّه اين مايع حقيقتش عوض نشده است. اين مايع همان مايع سابقى است که فعلا هم همان مایع است. منتهى وصفش رفته است مثل رفتن وصف گندمی و وصف ديگرى آمده است، چونكه همين جور است انقلاب مختص مى‏شود به اعيان نجسه. چرا؟ چونكه در اعيان نجسه است كه اسماء آنها جهات تقييدى هستند نسبت به نجاست كما ذكرنا، شيئى كه نجس مى‏شود به عنوان خمرٌ نجس مى‏شود. شيئى كه نجس مى‏شود به عنوان فقّاعٌ نجس مى‏شود. شيئى كه نجس مى‏شود به عنوان فرض بفرمائید كلبٌ نجس مى‏شود يا به عنوان عذرةٌ نجس مى‏شود. وقتى كه اين عناوين از شى‏ء رفت، ولو وجود فعلى همان وجود سابقى است وجود عوض نشده است طبيعت هم عوض نشده است حقيقت هم به نظر العرف عوض نشده، ولو وصف عوض شده است ولكن چونكه رفت اين عنوان ولو به فقد الوصف نجاست هم مى‏رود. يك چيزى بگويم مراجعه كنيد. بدان جهت قدما از استحاله‏اى كه ما در اعيان نجسه مى‏گفتيم به انقلاب تعبير كرده‏اند. گفته‏اند انقلاب در اعيان نجسه مطهر است. سرّش اين است كه عناوين نجاسات ذاتيه اينها جهات تقييديه هستند. كانّ مثل واسطه در عروض نسبت به آن موجود خارجى حساب مى‏شوند. نجاست مال عنوان كلب است منتهى به وجود آن عنوان. مادامى كه اين عنوان هست نجاست هست، وقتى كه انقلاب حاصل شد يعنى اين عنوان رفت ولو اين عنوان به اعتبار وصف منطبق به او مى‏شد نجاست هم مى‏رود. وقتى كه كافر مسلمان شد مى‏رود. ديگر آن عنوان كافر به او منطبق نمى‏شود، ولكن به خلاف الاستحالة. در موارد استحاله شى‏ء فعلى غير از شى‏ء سابقى است، بدان جهت اين در اعيان متنجسه هم مى‏آيد، چونكه آنى را كه سابقا ملاقات با نجس بود شى‏ء اولى بود، آن شى‏ء ملاقات با نجس كرده بود، او متنجس بود، اما اين شى‏ء دومى كه هست ملاقات با نجس نكرده است كه، در موارد استحاله ها، وقتى كه زغال متنجس را سوزانديد خاكستر شد. خاكستر حقيقت اخرايى است شى‏ء آخرى است كه تبدّلَ از زغال بعد از سوخته شدن اين شى‏ء آخرى مى‏شود. آن زغال ملاقات با نجس كرده بود خوب نجس بود، الان اين شده است خاكستر، خاكستر پاك است. چرا؟ چونكه ملاقات با نجس نكرده این شیء. گفتيم آن شخصى كه‏ ملاقات را نجس كرده است در متنجس شارع آن شخص را حكم به نجاست كرده است. اين شخص شخص ثانى است در موارد استحاله، اين ملاقات با نجس نكرده است بدان جهت پاك مى‏شود.

 بدان جهت وقتى كه استحاله معنايش اين شد كه بايد وجود وجود ثانى بشود. اين ديگر تخصيصى ندارد كه سابقا مى‏گفتيم استحاله در مايعات مطهر نيست، نه، استحاله در مايعات و در غير مايعات هر جا بود مطهر است. بدان جهت بول اگر بخار شد پاك است. آن بخار پاك است. آب نجس اگر بخار شد پاك است. منتهى اگر مايع متنجس مايع ديگر بشود استحاله نيست، چونكه حقيقت نوعيه كه آن مايع بودن شى‏ء است اين همان مايع است فقط وصفش عوض شده است. اينكه در كلام در عروه مى‏گويد استحاله على الاطلاق از مطهرات است چه در اعيان نجسه و چه در اعيان متنجسه على الاطلاق از مطهرات است. هيچ تخصيصى هم نمى‏زند كه مايع نباشد، نه مايع هم باشد مطهر است. منتهى آنى كه سابقا ما شرط مى‏كرديم مى‏گفتيم مايع اگر استحاله كرد به مايع ديگر. ايشان مى‏گويد اين استحاله نيست اين انقلاب است، چونكه انقلاب است مطهر نيست. مطهریت انقلاب فقط مختص است به آن عناوين ذاتيه كه آنها وقتى كه از بين رفتند نجاست هم از بين مى‏رود، بدان جهت انقلابى كه در خمر گفتيم و در فقاع هم گفتيم كه مبدل به خل بشود يا به مايع آخر بشود مى‏گويد اين انقلاب غير الاستحالة. آن استحاله نيست، و لذا اين انقلاب مختص به اعيان نجسه است كه اعيان نجسه ما وقتى كه عنوانش رفت نجاستش هم مى‏رود، كه خمر و فقاع هم آن جور بود، و اما به خلاف الاستحاله، استحاله اگر در اعيان نجسه بشود يا متنجسه بشود آنجا مطهر است. والحاصل و الكلام اين است آنى كه ما سابقا در استحاله تخصيص مى‏زديم و مايعات را خارج مى‏كرديم مدعاى ايشان اين است كه مايعات كه مايعى مايع ديگر بشود خروجش بالتخصص است نه بالتخصيص. خروجش از استحاله بالتخصص است. آنها استحاله نيست که مايع مايع ديگر بشود، بلكه مايع ديگر شد آن انقلاب است، كه آن انقلاب هم همان انقلاب خمر است به مايع ديگر، يا فقاع است به مايع ديگر كه آن مايع خل باشد يا غير خل كما ذكرنا سابقا.

بررسی کلام صاحب عروه (ره)

 اين كلامى كه ايشان مى‏فرمايد كلام پاكيزه‏اى است ولكن اينها سابقا گفتيم ثمره عملى ندارد. استحاله چيست؟ انقلاب چيست؟ انقلاب از افراد استحاله است كه بعضى‏ها ادعا كرده‏اند. نه انقلاب همان استحاله است. فرقى نمى‏كند. اين انقلاب استحاله نيست به آن نحوى كه تقريب كرده‏اند، و لكن ادعا شده است كه استحاله است. خوب استحاله بشود يا نشود ثمره عملى ندارد. در جايى كه خمر و فقاع مايع آخر بشود چه اسم اين را استحاله بگوييد چه اسم اين را انقلاب بگوييد اين دليل بر طهارت داريم، و اما اگر مايع ديگرى كه عبارت از ماء متنجس است، ماء متنجس را ريخته‏اند سكنجبين درست كرده‏اند. گفتيم كه اين سكنجبين شدن ماء متنجس استحاله است. خوب استحاله است يا كسى گفت انقلاب است. خب نجاستش باقى است اثرى ندارد، چه بگوييد استحاله يا اسمش را انقلاب بگوييد. چرا؟ چونكه ماء متنجس وقتى كه به ظرف ديگر آمد يا به جسم ديگر به آن شكرى كه خورد او را نجس مى‏كند. وقتى كه نجس كرد او نجس مى‏شود. وقتى كه او نجس شد ظرف نجس مى‏شود، ولو حقيقت اخرى هم بشود آن ظرف نجس مى‏شود. بدان جهت اينكه اين استحاله است یا انقلاب است، اينها اثر عملى ندارد، آنى كه ذكرنا آنى بود كه گفتيم، هذا كل فى هذه المسأله.

 

حکم تنجس عصير به خمر و سپس انقلاب آن به خلّ

مسألة 6: « إذا تنجَّس العصير بالخمر ثمَّ انقلب خمراً ‌وبعد ذلك انقلب الخمر خلاً لا يبعد طهارته ، لأن النجاسة العرضية صارت ذاتية بصيرورته خمراً لأنهما هي النجاسة الخمرية ، بخلاف ما إذا تنجَّس العصير بسائر النجاسات فإنَّ الانقلاب إلى الخمر لا يزيلها ولا يصيِّـرها ذاتية فأثرها باقٍ بعد الانقلاب أيضاً ».[2]

 بعد رسيد به آن مسأله‏اى كه مطالبى كه در اين مسأله گفته مى‏شود ايشان در ما نحن فيه ذكر كرده است. اين مطالب را گوش کنید ببینیم آن سید جلیل القدر چه حرفهایی می زند. يك چيزى در ارتكازش بود و از آن ارتكازش نمى‏تواند دست بردارد؛ لذا آن ارتكازش را به اين نحو توجيه مى‏كند. ايشان در اين مسأله اينجور مى‏فرمايد، مى‏گويد: اگر فرض كرديم عصير عنبى بود آب انگور بود. اين آب انگورى كه هست اين تنجس پيدا كرد در حال آب انگورى بودن، به چه چيز؟ به خمر، تنجس پیدا کرد به خمر. انسان مثلا آن كسى كه‏ خمّار بود مى‏خواست خمر درست كند اين آب انگور را كه ريخت در اين ظرف، ظرف افرض پاك بود، ولكن دستش آلوده به خمر بود زد به اين عصير، يا خود ظرف متنجس به اين خمر بود، اين عصير عنبى را در او ريخت. اين عصير عنبى وقتى كه اصابه الخمر ثم این عصير عنبى خمر شد، اين عصير عنبى كه تنجس بالخمر صار خمرا، خمر درست می کرد دیگر این ماند و خمر شد، بعد اين خمر مبدل شد به خل سركه شد بعد، ايشان مى‏فرمايد لا يبعد بر اينكه حكم كنيم اين خل پاك است و حلال. عصيرش نجس شده است به خمر، ثم خل شده است. مى‏گويد لا يعبد بر اينكه اين پاك است و حلال است. چرا؟ اینجور توجیه می کند در متن عروه، مى‏گويد بله، اين عصير ولو در حال عصيرى يك نجاست عرضيه داشت كه به اصابه خمر متنجس شده بود اين عصير، ولكن وقتى كه اين عصير خمر شد آن نجاست عرضيه از بين رفت، يعنى مبدل به نجاست ذاتيه شد؛ چونكه خمر خودش نجس است، مبدل به نجاست ذاتيه شد. وقتى كه مبدل به نجاست ذاتيه شد - يعنى كانّ مثل خمرى شد كه آن خمر به خمر ديگر اصابت كرده است، در حال خمريت به خمر ديگر اصابت كرده است - خوب بعد آن خمر ديگر كه اصابت كرد خل شد، بلا اشكال او حلال است و پاك، خمر در حال خمريت به خمر اصابت بكند كما ذكرنا سابقا او پاك است و حلال اشكالى هم در او نيست. اين عصير بعد از اينكه خمر شد اين شخص الخمر اين ملاقات با نجس كرده بود، چونكه گفتيم حقيقت عوض نمى‏شود در موارد انقلاب. شخص اين خمرى كه موجود است بالفعل اين ملاقات كرده بود با نجس در حال عصيريش. خب اين خمرى است ملاقى بالنجس، مثل آن خمرى مى‏شود كه به خمر ديگر ملاقات بكند، چه جور او وقتى كه آن خمر خل شد پاك مى‏شود و حلال مى‏شود اين هم مثل او مى‏شود.

 يعنى ايشان مى‏فرمايد فرق گذاشته نمى‏شود ما بين خمرى كه در حال خمريت به خمرى ملاقات كند و خمر ديگر اصابت به او بكند. او كه خل شد پاك مى‏شود. فرقى نمى‏شود گذاشت ما بين او و ما بين اين خمرى كه در حال عصيرى ملاقات كرده است با خمر، چونكه انقلاب استحاله نيست اين شخص الخمر عين همان عصير است. همان وجود او است. همان شخص او است. اين خمرى است كه ملاقات كرده است. فعلا صدق مى‏كند خمرى است كه ملاقات با نجس كرده است. مثل آن خمرى كه در حال خمريت ملاقات با نجس بكند، چه جور او پاك مى‏شود اين هم پاك مى‏شود، اين يك معنا.

بعد مى‏گويد به خلاف جايى كه اين عصير عنبى قبل از اينكه خمر بشود، با نجس ديگرى ملاقات بكند، همان حرفى كه ما سابقا مى‏گفتيم، با پاى آن مرغ ميته ملاقات كرده است اين عصير، اين عصير اگر خمر شد و خمر بعد خل شد اين خل نجس است. چرا؟ براى اينكه در اين صورت آن نجاستى كه شى‏ء در حال عصيرى بودن داشت آن نجاست عرضيه وقتى كه خمر شد مبدل به ذاتيه نمى‏شود. دو تا نجاست دارد اين شى‏ء، چونكه دو تا اثر دارد. يكى نجاست ذاتيه كه مال خود خمر است. يكى بما هو شخص خارجیٌّ لاقی نجسا. با نجس ملاقات كرده است. دو تا نجاست دارد. يك نجاست ذاتيه يك نجاست عرضيه، وقتى كه منقلب خلّا شد ادله فقط نجاست ذاتيه را گفته است كه مرتفع مى‏شود. اما نجاست عرضيه به حال خودش باقى مى‏ماند، لذا آن خل نجس را نمى‏شود خورد. اين حاصل فرمايشى است كه مى‏فرمايد. بدان جهت مى‏فرمايد بر اينكه اين عصير كه پاى مرغ ميته با او ملاقات كرده است مثل خمرى است كه در حال خمريت پاى مرغ ميته به او ملاقات كرده باشد، قد تقدم در مسأله مطهرية الانقلاب كه خمر بايد در حال خمريت نجاست خارجيه اصابت نكند گفتيم نجاست خارجيه يعنى مراد خارج از خمر اگر يادتان باشد، آن را اينجا هم مى‏گويند كه در حال خمريت فرض بفرماييد پاى مرغ اصابت كرده است او اگر خل بشود پاك نمى‏شود.

 خوب اين فرق را ايشان مى‏فرمايد، منتهى اين فرق را لباس قاعده‏اى، كانّ اين حرف على القاعده است مى‏پوشاند. اين قاعده درست نيست، اين لباس پاره شده است، اين قابل اين حرف نيست. چرا؟ براى اينكه اگر اينجور باشد خوب آن برمى‏گردد مى‏گويد نه، آنجايى كه به عصير نجاست خمرى خورد بعد هم آن خمر خل شد اين خمر دو تا نجاست دارد. يك نجاست ذاتيه كه خمر است خمر نجس است. يكى هم اينكه بما هو شخص من الجسم ملاق للنجس. ملاقات نجس كرده است سابقا آن نجاستش هم باقى است. دو تا نجس است. وقتى كه اين منقلب شد خل شد يك نجاست مى‏رود. اما نجاستى كه قائم به شخص الجسم بود كه ملاقى با نجس است باقى مى‏ماند كما اينكه همين اشكال را كرده‏اند. منشأ اينكه صاحب عروه اينجور لباس دوخته است به اين مطلب در ارتكاز همه هست كه بين الموردين فرق است كه سابقا گفتم. سابقا عرض كردم. آن مسأله يادتان باشد. اگر اين خمار خمر كه درست مى‏كرد عصير عنبى را به انائى ريخت كه اناء اناء خمر بود كه عادتا همين جور مى‏شود، به اناء نجس مى‏شود، بعد آن خمر شد در آن اناء، بعد خل شد گفتيم روايات مى‏گيرد اين را كه خمرى كه خل شده است حلال است اين را هم مى‏گيرد اطلاقش. و اما اگر اناء سابقا متنجس به غیر خمر بود، انائى بود كه در او لحم خنزير گذاشته بودند، بعد لحم را برداشتند خمر درست كردند، گفتيم روايت اين را نمى‏گيرد. چرا؟ عرض كرديم لسان روايات سؤالاً و جواباً اين است كه در خل فعلى كه شيئى كه خل است فعلا سابقه خمريت ضرر نمى‏رساند به حليت او. روايات در مقام بيان اين است. منتهى سابقه خمريت به آن چيزى كه لازمه سابقه خمريت است عادتا كه يد صناع نجسا مى‏خورد در حال عصيرى یا اناء نجس مى‏شود به خمر، اينها لوازم عاديه سبق خمريت است براى خل. لسان روايات ناظر بر اين است كه سبق خمريت بر خل فعلى و آنى كه لوازم و توابع خمريت سابقى است آنها ضرر به حليت فعلى و طهارت فعلى خل نمى‏زند، و اما چيزهايى كه از توابع خمريت حساب نمى‏شود و از لوازم عادیه حساب نمى‏شود مثل اينكه پاى مرغ میته اصابت كرده است يا در حال خمريت يا در حال عصيريت. گفتيم روايات ناظر به اين نيست نه در سؤالشان نه در جوابشان. اين مطلب مطلب صحيحى است كه، روى همان ميزان روى ظهورات. علم وجدانى قطعى نداريم هيچ جا نداريم ما تابع ظهورات هستيم و ظهورات بر ما حجت است. آنى كه تشخصى مى‏دهيم از ظهورات اين خطابات سؤالا و جوابا سائلين مى‏گويند كه آیا اين سبقيت خمريت در اين خل ضرر مى‏رساند. سؤال از اين مى‏كنند. در جواب هم ناظر به اين هستند كه سبق خمريت اشكال ندارد ضرر نمى‏رساند. روايات منصرفش اين است. روى اين انصراف روايات كه قهرا ما بين دو مسأله فرق مى‏شود ديگر. عصير اگر به اصابه خمر نجس بشود او بعد از خل شدن پاك مى‏شود، سابقا گفتيم. اگر به اصابه پاى مرغ ميته باشد او حلال نمى‏شود پاك نمى‏شود. اينكه اين دو مسأله با همديگر فرق دارند اين معناى ارتكازى مرحوم سيد بوده است، منتهى اين ارتكازى را به اين لباس درآورده است، و الاّ لباسش همانى است كه ما سابقا دوخته‏ايم و آن اين است كه روايات سؤالا و جوابا ناظر به آن جهت هستند.

 سؤال...؟ سؤال كردند اين خمر را كه نمى‏شود خورد ولو خل بشود. عرض مى‏كنم در ذهن سائلين بود كه خمر با اين شدت و حدتش كه در آيه مباركه حرمتش هست و در روايات اينجور است كه نمی دانم شارب الخمر صلاتش لا تقبل تا اربعين يوما و آنى كه باب حرمت شرب الخمر را در اشربه محرمه ببينيد چه تأكيداتى شده است، به هر قسمش، هم به خمر هم به مطلق المسكر هم به نبيذ هم به فقّاع، در ذهن سائل اين بود كه بعد از خل شدن اين را خصوصا خمرهايى كه مثلا فسقه و فجره آنهايى كه تابع بر شرع بودند مشتغل به اينها بودند، خمر او خل شده است من اين را بخورم، سؤال از اين مى‏كند كه اين اشكال دارد يا ندارد؟ أيؤكل اين خورده مى‏شود يا نمى‏شود؟ ائمه عليهم السلام هم مى‏فرمايند كه نه اينجور نيست .- توجه كرديد-. اين خمر وقتى كه خل شد اذا ذهب سكره حلال است. آن حرمت مادامى است كه مسكريت در او هست و مادامى كه اسم الخمر است، و اما نظر به اين جهات كه بچه فرض کنید آمده تغوط كرده است در آن خمر او خل شده است او را هم بخور. اين را كه نمى‏گويد، والاّ شما كه مى‏گوييد مطلق است او را هم مى‏گيرد، حتى آن خمرى كه تغوط كرده است فعلا هم تغوطش موجود است بعد از سركه شدن او هم حلال است. چرا نمى‏گوييد؟ چرا؟ چرايش اين است كه اين ناظر به اين جهات نيست. اين چرايش را ما توضيح داديم به اين بيانى كه قدر طاقت ما بود اگر قبول بفرماييد و صحيح باشد.

متفرق شدن اجزاء به واسطه استهلاک نه استحاله

مسألة 7: « تفرق الأجزاء بالاستهلاك غير الاستحالة‌، ولذا لو وقع مقدار من الدم في الكر واستهلك فيه يحكم بطهارته ، لكن لو اُخرج الدم من الماء بآلة من الآلات المعدَّة لمثل ذلك عاد إلى النجاسة ، بخلاف الاستحالة فإنَّه إذا صار البول بخاراً ثمَّ ماءً لا يحكم بنجاسته ، لأنه صار حقيقة اُخرى . نعم ، لو فرض صدق البول عليه يحكم بنجاسته‌ ‌بعد ما صار ماءً ، ومن ذلك يظهر حال عرق بعض الأعيان النجسة أو المحرَّمة مثل عرق لحم الخنزير أو عرق العذرة أو نحوهما فإنَّه إن صدق عليه الاسم السابق وكان فيه آثار ذلك الشي‌ء وخواصه يحكم بنجاسته أو حرمته ، وإن لم يصـدق عليـه ذلك الاسم ، بل عدَّ حقيقة اُخرى ذات أثرٍ  وخاصية اُخرى يكون طاهراً و حلالاً ، وأما نجاسة عرق الخمر فمن جهة أنَّه مسكر مائع وكل مسكر نجس‌ ».[3]

بعد ايشان مى‏رسد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف به مسأله مهمه‏اى كه آن مسأله مهمه بعد از فراغ معلوم مى‏شود كه چقدر مسائل از اين مسأله حل مى‏شود. او مسأله فرق ما بين الاستحالة و الاستهلاك است، كه گفتيم سه تا امر بود. يكى انقلاب و استحاله فرقش را گفت. آن فرق گفتيم كه نتيجه عملى ندارد. يك فرقى هم براى استهلاك و استحاله مى‏گويد. اين فرق است كه ثمراتى به اين مترتب است علی ما سنبین ان شاء الله که واضح خواهد شد، كه آن ثمرات را ولو ايشان اشاره نكرده است به آنها، يعنى به آن ثمرات ديگرى كه خواهيم گفت، ولكن معلوم خواهد شد كه آنها متفرع است همه‏اش به اين مسأله.

ايشان مى‏فرمايد استهلاك تفرق اجزاء الشى‏ء است. شى‏ء منعدم نمى‏شود. تفرق اجزاء الشى‏ء است و تشت اجزاء الشى‏ء است فى شى‏ء الاخر كه او را ماء معتصم فرض مى‏كند از اول. استهلاك عبارت از اين است كه شيئى كه آن شى‏ء نجس است فرض كنيد از اعيان نجسه است يا متنجسات را هم خواهيم گفت. اين شى‏ء اجزائش متفرق بشود و متشتت بشود در شى‏ء آخر كه آن شى‏ء آخر ماء معتصم است. ايشان مى‏فرمايد اين تفرق اجزاء و تشتت اجزاء در معتصم فقط حكم را از بين مى‏برد. حكم اين شى‏ء سابق را كه فرض كنيد دم بود. يك مقدار خون نجس را ريختيم در آب كر. وقتى كه ريختيم در آب كر اين يك ليوان يا يك استكان خون مستهلك شد. رفت، این آب است. اين استهلاك موجب مى‏شود آن نجاست فرض كنيد دم و هكذا حرمت اكل الدم آن مادامى كه مستهلك است اين حكم برود. و اما آن شيئى كه محكوم به حرمت بود سابقا كه دم بود و محكوم به نجاست بود آن شى‏ء منعدم نشده است موجود است. همان حرفى كه سابقا مى‏گفتيم، او موجود است فقط حكمش رفته است، در موارد استهلاك انعدام الحكم است نه انعدام موضوع الحكم. همان موضوع حكم سابقى بعينه باقى است منتهى تفرق پيدا كرده است اجزائش و تشتت پيدا كرده است. مادامى كه متفرق و متشتت است به حيث لا يرى الاّ الماء الكر ماء كر فقط ديده مى‏شود. وقتى كه همين جور شد حكمش مرتفع مى‏شود. بعد نتيجه‏اش اين است كه مى‏فرمايد اگر به آلتى از آلاتى كه معده للتصفیة است اين اجزاء متشتته را جذب كرديم از اين آب كر، تفرقشان را از بين برديم باز مجتمع شده‏اند. عاد الحكم، همان حكم سابقى عود مى‏كند. اينى كه بعضى‏ها تعبير كرده‏اند نظر ايشان از تفرق انعدام خود شى‏ء است عرفا، نه، در عبارت ايشان اينجور نيست. در عبارت ايشان انعدام الحكم است. وقتى كه شى‏ء متفرق شد و اجزائش متشتت شد حكمش زايل مى‏شود. بعد هم تصحيح خواهد كرد كه آن شى‏ء حقيقتا باقى است، و شى‏ء اگر بعد جمع شد اجزائش از تفرق به اجتماع مبدل شد و حالت اوليه برگشت در آن صورت عاد الحكم. حكم سابقى عود مى‏كند. بخلاف الاستحاله، در استحاله خود آن شى‏ء سابقى كه محكوم به نجاست بود او منعدم  شده است كما ذكرنا. حقيقتا منعدم  شده است ولو بصيرورته شيئا آخر. چونكه آن حقيقت حقيقت ديگر شده است. خوب نتيجه‏اش چه مى‏شود؟ نتيجه اين است كه فرض كنيد بول بول را گذاشته‏ايم در يك ديگى يا اين چيزهايى كه درست كرده‏اند براى تصفيه، بول را گذاشتيم بول مبدل به بخار شد، رفت اين بخار در ديگ ديگر مبدل به آب شد، آن عاد الحكم نيست آن آب پاك است. چرا پاك است؟ چونكه آن حقيقت ديگرى است آن آب است. اگر بول ابتداءً مبدل به آن مى‏شد اين فرض بفرماييد اين انقلاب بود مطهر نبود. بول وقتى كه بخار شد. بخار حقيقت ثانيه است. بخار دوباره آب شد اين استحاله است و داخل استحاله مى‏شود. اين حرف منافات ندارد با حرفى كه سابقا گفتم که ايشان قائل است که مايعى مبدل به مايع ديگر بشود انقلاب است. او منافات ندارد با حرف ما، اين فرض كرده است كه بخار شد و بعد البخار مايع ديگر شد، اين استحاله است اين نجاست هم عود نمى‏كند چونكه اين ماء طبيعت ديگرى است. بدان جهت ايشان در موارد استحاله در اعيان متنجسه و اعيان نجسه قائل است وقتى كه استحاله شد نجاست از بين مى‏رود.

در كلامش خدا رحمتش كند دو تا استثناء مى‏زند به اين تكه دومى كه اگر عین نجسى استحاله شد بعد آن وقتى كه استحاله شد آن حكم برنمى‏گردد عود نمى‏كند محكوم به طهارت مى‏شود، دو تا استثناء مى‏زند، استثناء اولى را به نعم تعبير مى‏كند، استثناء دومى را مى‏فرمايد و اما عرق الخمر آن استثناء دومى است، چه جور اين استثناء است و بيانش چيست انشاء الله فردا.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص135.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص135.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص135-136.