مسألة 5: « الانقلاب غير الاستحالة إذ لا يتبدل فيه الحقيقة النوعية بخلافها و لذا لا يطهر المتنجسات به و تطهر بها ».[1]
در مقام يك مسأله مطهرية الاستحالة بود. يكى مطهريت انقلاب بود و سومى مطهريت الاستهلاك بود. صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف در مقام متعرض شده است در مسألهاى به فرق ما بين الانقلاب و الاستهلاك و در مسأله اخرى متعرض شده است به فرق ما بين الاستحالة و الاستهلاك، كه استهلاك هم از مطهرات است، فرق ما بينه و ما بين الاستحالة را متعرض می شود.
در فرق ما بين الاستحالة و الانقلاب اينجور مىفرمايد. مىفرمايد انقلاب كه گفتيم كانقلاب الخمر خلا. اين انقلاب ليس من الاستحالة، از آن استحالهاى كه سابقا بحث كرديم از مطهرات است اين انقلاب از آن استحاله نمىشود. بعد مىفرمايد چونكه انقلاب استحاله نيست بدان جهت انقلاب در متنجسات نمىآيد و در متنجسات مطهر نيست، ولكن به خلاف الاستحالة، استحاله مطهر بودنش موقوف به اعيان نجسه نيست، بلکه هم در اعيان نجسه و هم در اعيان متنجسه استحاله مطهر است بخلاف الانقلاب كه انقلاب مطهريتش مختص به اعيان نجسه است و لا يجرى اين انقلاب فى شىء من المتنجسات.
ايشان مىخواهد چه بفرمايد، توضيح مىدهم، ايشان بنايش اين است كه در موارد استحاله شيئى كه سابقا موجود بود او بحقيقته تبدل در او حاصل شده است و آن شىء بحقيقته كه سابقا بود آن شىء زايل شده است، زوالش به تبدله الى شىء آخر است كه آن شىء آخر حقيقت اخرايى هست. منتهى به نظر العرف. فرض بفرماييد اگر غذا در معده حيوان يا در معده انسان استحاله شد و به صورت مدفوع خارج شد آن طعامى كه هست که موجود سابقى بود بحقيقته عوض شده است. تبدل پيدا كرده است به شيئى كه او در نظر العرف حقيقت اخرايى هست به طبيعت ديگر و حقيقت ديگر. مراد حقيقت نوعيه هست نه جنسيه. هر دو جسم هستند. قبلا هم طعام داخل جسم بود الان هم جسم هست. در حقيقت نوعيه عوض شدهاند كه سابقا موجود حقيقت نوعيهاى داشت الان حقيقت نوعيه ديگرى دارد و بما اينكه شيئیّت اشياء حتى عند العرف به همان نوعش است و به همان صورتش است. به هيولا و ماده نيست. بدان جهت شىء سابقى يحسب شيئا و الموجود الفعلى يحسب شيئا آخر، اين تبدل در خود حقيقت الشىء بشود. در حقيقت نوعيه بشود (حقيقت نوعيه به نظر العرف) اينجور مىشود كه شىء سابقى مىشود شىء و شىء فعلى شىء آخر، شيئين مىشوند كه احدهما تبدل بالآخر، اين موارد استحاله است پيش ايشان.
و اما در موارد انقلاب، ايشان ملتزم است كه انقلاب تبدل در حقيقت نيست، بلکه تبدل در وصف است. شىء سابقى بحقيقته النوعية بود باقى مانده است ولكن وصفش عوض شده است. مثل اين كه گندم را اگر آرد كردند آرد را خمير كردند و خمير را هم نان پختند آوردند جلوى شما گذاشتند اين موجود فعلى شيئى است و آن وقتى كه گندم بود شىء آخر بود اين به نظر العرف اينجور نيست. اين همان شىء سابقى است الان هم همان شىء است، الان هم گندم است. منتهى گندم آرد شده و پخته شده. وصفش عوض شده است. الآن بالفعل حنطةٌ. اين موجود فعلى، حنطهاى است كه دقّ و آن حنطه دقّه مثلا طُبِخ طبخ شده است. فعلا هم همين جور است. چه جورى كه آب را گرم كنيد بجوشد آب جوش با آب نجوش دو تا طبيعت نيستند به نظر العرف، وصفشان عوض شده است، اينجا هم در موارد انقلاب ايشان اين را ملتزم است. - خدا رحمتش كند- در موارد انقلاب شىء بحقيقته السابقة كه بود همان حقيقت بالفعل هم هست. منتهى شىء خارجى كه حقيقت واحده دارد سابقا متصف به يك وصفى بود و به واسطه اتصاف به آن وصف يك اسمى به او مىگفتند، مثل اينكه گندم مىگفتند چونكه هنوز آرد نشده بود. بعد كه وصف آخر پيدا كرد اسم آخرى دارد. اين عيب ندارد ديگر. موصوف به وصفى يك اسمى داشته باشد موصوف به وصف الخلاف اسم ديگرى داشته باشد، اين تعدد الاسم علامت تعدد ماهيت نيست. بدان جهت آن اسمائى كه هست اسماء ذوات است كه تعدد آنها تعدد حقيقت است، و اما اسمائى كه به شىء جعل مىشود باعتبار وصف، مثل شخصى كه ديروز مىگفتيم كافر بود امروز مسلمان شده است اصلا شخص هم عوض نشده است، حقيقت نوعيه که عوض نشده شخص هم عوض نشده است. شخص همان شخص است با تمام خصوصيات. صنفش هم عوض نشده است فقط وصفش عوض شده است. كافر بود الان مسلمان است. چه جور تعدد اسم در آن موارد دليل بر تعدد حقيقت نيست تعدد عنوان گندم و عنوان نان دليل بر تعدد حقيقت نيست. در موارد انقلاب ولو اسم سابقى گفته نمىشود به موجود فعلا. فعلا اطلاق نمىشود، ولكن نه به جهت اينكه اين شىء شىء سابقى نيست، الان هم همان شىء سابقى است و الان هم همان حقيقت را دارد، و لكن اسم گفته نمىشود چونكه وصفش نيست. خمر اسم است به آن مايعى كه آن مايع مسكر بوده باشد، الآن وقتى كه خمر فاسد شد، ماند ماند فاسد شد. يك مثلا چربى ريخت در او دست بچه چربى بود زد به آن فاسد شد خاصيتش از بين رفت ديگر مسكر نيست. فرض كنيد معلوم است كه فاسد چه جور مىشود، الآن اين شيئى كه هست بعد از اينكه ديگر مسكر نيست. بعد از آنكه وصف اسکار نيست، اصلا مسكريت رفت، بعد از اين كه فاسد شد شبيه به آب سياه تلخی شد، اينجور شد فعلا ولو به او خمر گفته نمىشود خمر اسمش رفته است، الاّ انّه اين مايع حقيقتش عوض نشده است. اين مايع همان مايع سابقى است که فعلا هم همان مایع است. منتهى وصفش رفته است مثل رفتن وصف گندمی و وصف ديگرى آمده است، چونكه همين جور است انقلاب مختص مىشود به اعيان نجسه. چرا؟ چونكه در اعيان نجسه است كه اسماء آنها جهات تقييدى هستند نسبت به نجاست كما ذكرنا، شيئى كه نجس مىشود به عنوان خمرٌ نجس مىشود. شيئى كه نجس مىشود به عنوان فقّاعٌ نجس مىشود. شيئى كه نجس مىشود به عنوان فرض بفرمائید كلبٌ نجس مىشود يا به عنوان عذرةٌ نجس مىشود. وقتى كه اين عناوين از شىء رفت، ولو وجود فعلى همان وجود سابقى است وجود عوض نشده است طبيعت هم عوض نشده است حقيقت هم به نظر العرف عوض نشده، ولو وصف عوض شده است ولكن چونكه رفت اين عنوان ولو به فقد الوصف نجاست هم مىرود. يك چيزى بگويم مراجعه كنيد. بدان جهت قدما از استحالهاى كه ما در اعيان نجسه مىگفتيم به انقلاب تعبير كردهاند. گفتهاند انقلاب در اعيان نجسه مطهر است. سرّش اين است كه عناوين نجاسات ذاتيه اينها جهات تقييديه هستند. كانّ مثل واسطه در عروض نسبت به آن موجود خارجى حساب مىشوند. نجاست مال عنوان كلب است منتهى به وجود آن عنوان. مادامى كه اين عنوان هست نجاست هست، وقتى كه انقلاب حاصل شد يعنى اين عنوان رفت ولو اين عنوان به اعتبار وصف منطبق به او مىشد نجاست هم مىرود. وقتى كه كافر مسلمان شد مىرود. ديگر آن عنوان كافر به او منطبق نمىشود، ولكن به خلاف الاستحالة. در موارد استحاله شىء فعلى غير از شىء سابقى است، بدان جهت اين در اعيان متنجسه هم مىآيد، چونكه آنى را كه سابقا ملاقات با نجس بود شىء اولى بود، آن شىء ملاقات با نجس كرده بود، او متنجس بود، اما اين شىء دومى كه هست ملاقات با نجس نكرده است كه، در موارد استحاله ها، وقتى كه زغال متنجس را سوزانديد خاكستر شد. خاكستر حقيقت اخرايى است شىء آخرى است كه تبدّلَ از زغال بعد از سوخته شدن اين شىء آخرى مىشود. آن زغال ملاقات با نجس كرده بود خوب نجس بود، الان اين شده است خاكستر، خاكستر پاك است. چرا؟ چونكه ملاقات با نجس نكرده این شیء. گفتيم آن شخصى كه ملاقات را نجس كرده است در متنجس شارع آن شخص را حكم به نجاست كرده است. اين شخص شخص ثانى است در موارد استحاله، اين ملاقات با نجس نكرده است بدان جهت پاك مىشود.
بدان جهت وقتى كه استحاله معنايش اين شد كه بايد وجود وجود ثانى بشود. اين ديگر تخصيصى ندارد كه سابقا مىگفتيم استحاله در مايعات مطهر نيست، نه، استحاله در مايعات و در غير مايعات هر جا بود مطهر است. بدان جهت بول اگر بخار شد پاك است. آن بخار پاك است. آب نجس اگر بخار شد پاك است. منتهى اگر مايع متنجس مايع ديگر بشود استحاله نيست، چونكه حقيقت نوعيه كه آن مايع بودن شىء است اين همان مايع است فقط وصفش عوض شده است. اينكه در كلام در عروه مىگويد استحاله على الاطلاق از مطهرات است چه در اعيان نجسه و چه در اعيان متنجسه على الاطلاق از مطهرات است. هيچ تخصيصى هم نمىزند كه مايع نباشد، نه مايع هم باشد مطهر است. منتهى آنى كه سابقا ما شرط مىكرديم مىگفتيم مايع اگر استحاله كرد به مايع ديگر. ايشان مىگويد اين استحاله نيست اين انقلاب است، چونكه انقلاب است مطهر نيست. مطهریت انقلاب فقط مختص است به آن عناوين ذاتيه كه آنها وقتى كه از بين رفتند نجاست هم از بين مىرود، بدان جهت انقلابى كه در خمر گفتيم و در فقاع هم گفتيم كه مبدل به خل بشود يا به مايع آخر بشود مىگويد اين انقلاب غير الاستحالة. آن استحاله نيست، و لذا اين انقلاب مختص به اعيان نجسه است كه اعيان نجسه ما وقتى كه عنوانش رفت نجاستش هم مىرود، كه خمر و فقاع هم آن جور بود، و اما به خلاف الاستحاله، استحاله اگر در اعيان نجسه بشود يا متنجسه بشود آنجا مطهر است. والحاصل و الكلام اين است آنى كه ما سابقا در استحاله تخصيص مىزديم و مايعات را خارج مىكرديم مدعاى ايشان اين است كه مايعات كه مايعى مايع ديگر بشود خروجش بالتخصص است نه بالتخصيص. خروجش از استحاله بالتخصص است. آنها استحاله نيست که مايع مايع ديگر بشود، بلكه مايع ديگر شد آن انقلاب است، كه آن انقلاب هم همان انقلاب خمر است به مايع ديگر، يا فقاع است به مايع ديگر كه آن مايع خل باشد يا غير خل كما ذكرنا سابقا.
اين كلامى كه ايشان مىفرمايد كلام پاكيزهاى است ولكن اينها سابقا گفتيم ثمره عملى ندارد. استحاله چيست؟ انقلاب چيست؟ انقلاب از افراد استحاله است كه بعضىها ادعا كردهاند. نه انقلاب همان استحاله است. فرقى نمىكند. اين انقلاب استحاله نيست به آن نحوى كه تقريب كردهاند، و لكن ادعا شده است كه استحاله است. خوب استحاله بشود يا نشود ثمره عملى ندارد. در جايى كه خمر و فقاع مايع آخر بشود چه اسم اين را استحاله بگوييد چه اسم اين را انقلاب بگوييد اين دليل بر طهارت داريم، و اما اگر مايع ديگرى كه عبارت از ماء متنجس است، ماء متنجس را ريختهاند سكنجبين درست كردهاند. گفتيم كه اين سكنجبين شدن ماء متنجس استحاله است. خوب استحاله است يا كسى گفت انقلاب است. خب نجاستش باقى است اثرى ندارد، چه بگوييد استحاله يا اسمش را انقلاب بگوييد. چرا؟ چونكه ماء متنجس وقتى كه به ظرف ديگر آمد يا به جسم ديگر به آن شكرى كه خورد او را نجس مىكند. وقتى كه نجس كرد او نجس مىشود. وقتى كه او نجس شد ظرف نجس مىشود، ولو حقيقت اخرى هم بشود آن ظرف نجس مىشود. بدان جهت اينكه اين استحاله است یا انقلاب است، اينها اثر عملى ندارد، آنى كه ذكرنا آنى بود كه گفتيم، هذا كل فى هذه المسأله.
مسألة 6: « إذا تنجَّس العصير بالخمر ثمَّ انقلب خمراً وبعد ذلك انقلب الخمر خلاً لا يبعد طهارته ، لأن النجاسة العرضية صارت ذاتية بصيرورته خمراً لأنهما هي النجاسة الخمرية ، بخلاف ما إذا تنجَّس العصير بسائر النجاسات فإنَّ الانقلاب إلى الخمر لا يزيلها ولا يصيِّـرها ذاتية فأثرها باقٍ بعد الانقلاب أيضاً ».[2]
بعد رسيد به آن مسألهاى كه مطالبى كه در اين مسأله گفته مىشود ايشان در ما نحن فيه ذكر كرده است. اين مطالب را گوش کنید ببینیم آن سید جلیل القدر چه حرفهایی می زند. يك چيزى در ارتكازش بود و از آن ارتكازش نمىتواند دست بردارد؛ لذا آن ارتكازش را به اين نحو توجيه مىكند. ايشان در اين مسأله اينجور مىفرمايد، مىگويد: اگر فرض كرديم عصير عنبى بود آب انگور بود. اين آب انگورى كه هست اين تنجس پيدا كرد در حال آب انگورى بودن، به چه چيز؟ به خمر، تنجس پیدا کرد به خمر. انسان مثلا آن كسى كه خمّار بود مىخواست خمر درست كند اين آب انگور را كه ريخت در اين ظرف، ظرف افرض پاك بود، ولكن دستش آلوده به خمر بود زد به اين عصير، يا خود ظرف متنجس به اين خمر بود، اين عصير عنبى را در او ريخت. اين عصير عنبى وقتى كه اصابه الخمر ثم این عصير عنبى خمر شد، اين عصير عنبى كه تنجس بالخمر صار خمرا، خمر درست می کرد دیگر این ماند و خمر شد، بعد اين خمر مبدل شد به خل سركه شد بعد، ايشان مىفرمايد لا يبعد بر اينكه حكم كنيم اين خل پاك است و حلال. عصيرش نجس شده است به خمر، ثم خل شده است. مىگويد لا يعبد بر اينكه اين پاك است و حلال است. چرا؟ اینجور توجیه می کند در متن عروه، مىگويد بله، اين عصير ولو در حال عصيرى يك نجاست عرضيه داشت كه به اصابه خمر متنجس شده بود اين عصير، ولكن وقتى كه اين عصير خمر شد آن نجاست عرضيه از بين رفت، يعنى مبدل به نجاست ذاتيه شد؛ چونكه خمر خودش نجس است، مبدل به نجاست ذاتيه شد. وقتى كه مبدل به نجاست ذاتيه شد - يعنى كانّ مثل خمرى شد كه آن خمر به خمر ديگر اصابت كرده است، در حال خمريت به خمر ديگر اصابت كرده است - خوب بعد آن خمر ديگر كه اصابت كرد خل شد، بلا اشكال او حلال است و پاك، خمر در حال خمريت به خمر اصابت بكند كما ذكرنا سابقا او پاك است و حلال اشكالى هم در او نيست. اين عصير بعد از اينكه خمر شد اين شخص الخمر اين ملاقات با نجس كرده بود، چونكه گفتيم حقيقت عوض نمىشود در موارد انقلاب. شخص اين خمرى كه موجود است بالفعل اين ملاقات كرده بود با نجس در حال عصيريش. خب اين خمرى است ملاقى بالنجس، مثل آن خمرى مىشود كه به خمر ديگر ملاقات بكند، چه جور او وقتى كه آن خمر خل شد پاك مىشود و حلال مىشود اين هم مثل او مىشود.
يعنى ايشان مىفرمايد فرق گذاشته نمىشود ما بين خمرى كه در حال خمريت به خمرى ملاقات كند و خمر ديگر اصابت به او بكند. او كه خل شد پاك مىشود. فرقى نمىشود گذاشت ما بين او و ما بين اين خمرى كه در حال عصيرى ملاقات كرده است با خمر، چونكه انقلاب استحاله نيست اين شخص الخمر عين همان عصير است. همان وجود او است. همان شخص او است. اين خمرى است كه ملاقات كرده است. فعلا صدق مىكند خمرى است كه ملاقات با نجس كرده است. مثل آن خمرى كه در حال خمريت ملاقات با نجس بكند، چه جور او پاك مىشود اين هم پاك مىشود، اين يك معنا.
بعد مىگويد به خلاف جايى كه اين عصير عنبى قبل از اينكه خمر بشود، با نجس ديگرى ملاقات بكند، همان حرفى كه ما سابقا مىگفتيم، با پاى آن مرغ ميته ملاقات كرده است اين عصير، اين عصير اگر خمر شد و خمر بعد خل شد اين خل نجس است. چرا؟ براى اينكه در اين صورت آن نجاستى كه شىء در حال عصيرى بودن داشت آن نجاست عرضيه وقتى كه خمر شد مبدل به ذاتيه نمىشود. دو تا نجاست دارد اين شىء، چونكه دو تا اثر دارد. يكى نجاست ذاتيه كه مال خود خمر است. يكى بما هو شخص خارجیٌّ لاقی نجسا. با نجس ملاقات كرده است. دو تا نجاست دارد. يك نجاست ذاتيه يك نجاست عرضيه، وقتى كه منقلب خلّا شد ادله فقط نجاست ذاتيه را گفته است كه مرتفع مىشود. اما نجاست عرضيه به حال خودش باقى مىماند، لذا آن خل نجس را نمىشود خورد. اين حاصل فرمايشى است كه مىفرمايد. بدان جهت مىفرمايد بر اينكه اين عصير كه پاى مرغ ميته با او ملاقات كرده است مثل خمرى است كه در حال خمريت پاى مرغ ميته به او ملاقات كرده باشد، قد تقدم در مسأله مطهرية الانقلاب كه خمر بايد در حال خمريت نجاست خارجيه اصابت نكند گفتيم نجاست خارجيه يعنى مراد خارج از خمر اگر يادتان باشد، آن را اينجا هم مىگويند كه در حال خمريت فرض بفرماييد پاى مرغ اصابت كرده است او اگر خل بشود پاك نمىشود.
خوب اين فرق را ايشان مىفرمايد، منتهى اين فرق را لباس قاعدهاى، كانّ اين حرف على القاعده است مىپوشاند. اين قاعده درست نيست، اين لباس پاره شده است، اين قابل اين حرف نيست. چرا؟ براى اينكه اگر اينجور باشد خوب آن برمىگردد مىگويد نه، آنجايى كه به عصير نجاست خمرى خورد بعد هم آن خمر خل شد اين خمر دو تا نجاست دارد. يك نجاست ذاتيه كه خمر است خمر نجس است. يكى هم اينكه بما هو شخص من الجسم ملاق للنجس. ملاقات نجس كرده است سابقا آن نجاستش هم باقى است. دو تا نجس است. وقتى كه اين منقلب شد خل شد يك نجاست مىرود. اما نجاستى كه قائم به شخص الجسم بود كه ملاقى با نجس است باقى مىماند كما اينكه همين اشكال را كردهاند. منشأ اينكه صاحب عروه اينجور لباس دوخته است به اين مطلب در ارتكاز همه هست كه بين الموردين فرق است كه سابقا گفتم. سابقا عرض كردم. آن مسأله يادتان باشد. اگر اين خمار خمر كه درست مىكرد عصير عنبى را به انائى ريخت كه اناء اناء خمر بود كه عادتا همين جور مىشود، به اناء نجس مىشود، بعد آن خمر شد در آن اناء، بعد خل شد گفتيم روايات مىگيرد اين را كه خمرى كه خل شده است حلال است اين را هم مىگيرد اطلاقش. و اما اگر اناء سابقا متنجس به غیر خمر بود، انائى بود كه در او لحم خنزير گذاشته بودند، بعد لحم را برداشتند خمر درست كردند، گفتيم روايت اين را نمىگيرد. چرا؟ عرض كرديم لسان روايات سؤالاً و جواباً اين است كه در خل فعلى كه شيئى كه خل است فعلا سابقه خمريت ضرر نمىرساند به حليت او. روايات در مقام بيان اين است. منتهى سابقه خمريت به آن چيزى كه لازمه سابقه خمريت است عادتا كه يد صناع نجسا مىخورد در حال عصيرى یا اناء نجس مىشود به خمر، اينها لوازم عاديه سبق خمريت است براى خل. لسان روايات ناظر بر اين است كه سبق خمريت بر خل فعلى و آنى كه لوازم و توابع خمريت سابقى است آنها ضرر به حليت فعلى و طهارت فعلى خل نمىزند، و اما چيزهايى كه از توابع خمريت حساب نمىشود و از لوازم عادیه حساب نمىشود مثل اينكه پاى مرغ میته اصابت كرده است يا در حال خمريت يا در حال عصيريت. گفتيم روايات ناظر به اين نيست نه در سؤالشان نه در جوابشان. اين مطلب مطلب صحيحى است كه، روى همان ميزان روى ظهورات. علم وجدانى قطعى نداريم هيچ جا نداريم ما تابع ظهورات هستيم و ظهورات بر ما حجت است. آنى كه تشخصى مىدهيم از ظهورات اين خطابات سؤالا و جوابا سائلين مىگويند كه آیا اين سبقيت خمريت در اين خل ضرر مىرساند. سؤال از اين مىكنند. در جواب هم ناظر به اين هستند كه سبق خمريت اشكال ندارد ضرر نمىرساند. روايات منصرفش اين است. روى اين انصراف روايات كه قهرا ما بين دو مسأله فرق مىشود ديگر. عصير اگر به اصابه خمر نجس بشود او بعد از خل شدن پاك مىشود، سابقا گفتيم. اگر به اصابه پاى مرغ ميته باشد او حلال نمىشود پاك نمىشود. اينكه اين دو مسأله با همديگر فرق دارند اين معناى ارتكازى مرحوم سيد بوده است، منتهى اين ارتكازى را به اين لباس درآورده است، و الاّ لباسش همانى است كه ما سابقا دوختهايم و آن اين است كه روايات سؤالا و جوابا ناظر به آن جهت هستند.
سؤال...؟ سؤال كردند اين خمر را كه نمىشود خورد ولو خل بشود. عرض مىكنم در ذهن سائلين بود كه خمر با اين شدت و حدتش كه در آيه مباركه حرمتش هست و در روايات اينجور است كه نمی دانم شارب الخمر صلاتش لا تقبل تا اربعين يوما و آنى كه باب حرمت شرب الخمر را در اشربه محرمه ببينيد چه تأكيداتى شده است، به هر قسمش، هم به خمر هم به مطلق المسكر هم به نبيذ هم به فقّاع، در ذهن سائل اين بود كه بعد از خل شدن اين را خصوصا خمرهايى كه مثلا فسقه و فجره آنهايى كه تابع بر شرع بودند مشتغل به اينها بودند، خمر او خل شده است من اين را بخورم، سؤال از اين مىكند كه اين اشكال دارد يا ندارد؟ أيؤكل اين خورده مىشود يا نمىشود؟ ائمه عليهم السلام هم مىفرمايند كه نه اينجور نيست .- توجه كرديد-. اين خمر وقتى كه خل شد اذا ذهب سكره حلال است. آن حرمت مادامى است كه مسكريت در او هست و مادامى كه اسم الخمر است، و اما نظر به اين جهات كه بچه فرض کنید آمده تغوط كرده است در آن خمر او خل شده است او را هم بخور. اين را كه نمىگويد، والاّ شما كه مىگوييد مطلق است او را هم مىگيرد، حتى آن خمرى كه تغوط كرده است فعلا هم تغوطش موجود است بعد از سركه شدن او هم حلال است. چرا نمىگوييد؟ چرا؟ چرايش اين است كه اين ناظر به اين جهات نيست. اين چرايش را ما توضيح داديم به اين بيانى كه قدر طاقت ما بود اگر قبول بفرماييد و صحيح باشد.
مسألة 7: « تفرق الأجزاء بالاستهلاك غير الاستحالة، ولذا لو وقع مقدار من الدم في الكر واستهلك فيه يحكم بطهارته ، لكن لو اُخرج الدم من الماء بآلة من الآلات المعدَّة لمثل ذلك عاد إلى النجاسة ، بخلاف الاستحالة فإنَّه إذا صار البول بخاراً ثمَّ ماءً لا يحكم بنجاسته ، لأنه صار حقيقة اُخرى . نعم ، لو فرض صدق البول عليه يحكم بنجاسته بعد ما صار ماءً ، ومن ذلك يظهر حال عرق بعض الأعيان النجسة أو المحرَّمة مثل عرق لحم الخنزير أو عرق العذرة أو نحوهما فإنَّه إن صدق عليه الاسم السابق وكان فيه آثار ذلك الشيء وخواصه يحكم بنجاسته أو حرمته ، وإن لم يصـدق عليـه ذلك الاسم ، بل عدَّ حقيقة اُخرى ذات أثرٍ وخاصية اُخرى يكون طاهراً و حلالاً ، وأما نجاسة عرق الخمر فمن جهة أنَّه مسكر مائع وكل مسكر نجس ».[3]
بعد ايشان مىرسد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف به مسأله مهمهاى كه آن مسأله مهمه بعد از فراغ معلوم مىشود كه چقدر مسائل از اين مسأله حل مىشود. او مسأله فرق ما بين الاستحالة و الاستهلاك است، كه گفتيم سه تا امر بود. يكى انقلاب و استحاله فرقش را گفت. آن فرق گفتيم كه نتيجه عملى ندارد. يك فرقى هم براى استهلاك و استحاله مىگويد. اين فرق است كه ثمراتى به اين مترتب است علی ما سنبین ان شاء الله که واضح خواهد شد، كه آن ثمرات را ولو ايشان اشاره نكرده است به آنها، يعنى به آن ثمرات ديگرى كه خواهيم گفت، ولكن معلوم خواهد شد كه آنها متفرع است همهاش به اين مسأله.
ايشان مىفرمايد استهلاك تفرق اجزاء الشىء است. شىء منعدم نمىشود. تفرق اجزاء الشىء است و تشت اجزاء الشىء است فى شىء الاخر كه او را ماء معتصم فرض مىكند از اول. استهلاك عبارت از اين است كه شيئى كه آن شىء نجس است فرض كنيد از اعيان نجسه است يا متنجسات را هم خواهيم گفت. اين شىء اجزائش متفرق بشود و متشتت بشود در شىء آخر كه آن شىء آخر ماء معتصم است. ايشان مىفرمايد اين تفرق اجزاء و تشتت اجزاء در معتصم فقط حكم را از بين مىبرد. حكم اين شىء سابق را كه فرض كنيد دم بود. يك مقدار خون نجس را ريختيم در آب كر. وقتى كه ريختيم در آب كر اين يك ليوان يا يك استكان خون مستهلك شد. رفت، این آب است. اين استهلاك موجب مىشود آن نجاست فرض كنيد دم و هكذا حرمت اكل الدم آن مادامى كه مستهلك است اين حكم برود. و اما آن شيئى كه محكوم به حرمت بود سابقا كه دم بود و محكوم به نجاست بود آن شىء منعدم نشده است موجود است. همان حرفى كه سابقا مىگفتيم، او موجود است فقط حكمش رفته است، در موارد استهلاك انعدام الحكم است نه انعدام موضوع الحكم. همان موضوع حكم سابقى بعينه باقى است منتهى تفرق پيدا كرده است اجزائش و تشتت پيدا كرده است. مادامى كه متفرق و متشتت است به حيث لا يرى الاّ الماء الكر ماء كر فقط ديده مىشود. وقتى كه همين جور شد حكمش مرتفع مىشود. بعد نتيجهاش اين است كه مىفرمايد اگر به آلتى از آلاتى كه معده للتصفیة است اين اجزاء متشتته را جذب كرديم از اين آب كر، تفرقشان را از بين برديم باز مجتمع شدهاند. عاد الحكم، همان حكم سابقى عود مىكند. اينى كه بعضىها تعبير كردهاند نظر ايشان از تفرق انعدام خود شىء است عرفا، نه، در عبارت ايشان اينجور نيست. در عبارت ايشان انعدام الحكم است. وقتى كه شىء متفرق شد و اجزائش متشتت شد حكمش زايل مىشود. بعد هم تصحيح خواهد كرد كه آن شىء حقيقتا باقى است، و شىء اگر بعد جمع شد اجزائش از تفرق به اجتماع مبدل شد و حالت اوليه برگشت در آن صورت عاد الحكم. حكم سابقى عود مىكند. بخلاف الاستحاله، در استحاله خود آن شىء سابقى كه محكوم به نجاست بود او منعدم شده است كما ذكرنا. حقيقتا منعدم شده است ولو بصيرورته شيئا آخر. چونكه آن حقيقت حقيقت ديگر شده است. خوب نتيجهاش چه مىشود؟ نتيجه اين است كه فرض كنيد بول بول را گذاشتهايم در يك ديگى يا اين چيزهايى كه درست كردهاند براى تصفيه، بول را گذاشتيم بول مبدل به بخار شد، رفت اين بخار در ديگ ديگر مبدل به آب شد، آن عاد الحكم نيست آن آب پاك است. چرا پاك است؟ چونكه آن حقيقت ديگرى است آن آب است. اگر بول ابتداءً مبدل به آن مىشد اين فرض بفرماييد اين انقلاب بود مطهر نبود. بول وقتى كه بخار شد. بخار حقيقت ثانيه است. بخار دوباره آب شد اين استحاله است و داخل استحاله مىشود. اين حرف منافات ندارد با حرفى كه سابقا گفتم که ايشان قائل است که مايعى مبدل به مايع ديگر بشود انقلاب است. او منافات ندارد با حرف ما، اين فرض كرده است كه بخار شد و بعد البخار مايع ديگر شد، اين استحاله است اين نجاست هم عود نمىكند چونكه اين ماء طبيعت ديگرى است. بدان جهت ايشان در موارد استحاله در اعيان متنجسه و اعيان نجسه قائل است وقتى كه استحاله شد نجاست از بين مىرود.
در كلامش خدا رحمتش كند دو تا استثناء مىزند به اين تكه دومى كه اگر عین نجسى استحاله شد بعد آن وقتى كه استحاله شد آن حكم برنمىگردد عود نمىكند محكوم به طهارت مىشود، دو تا استثناء مىزند، استثناء اولى را به نعم تعبير مىكند، استثناء دومى را مىفرمايد و اما عرق الخمر آن استثناء دومى است، چه جور اين استثناء است و بيانش چيست انشاء الله فردا.